تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

'من نفرت نمی ورزم'؛ جدال عشق و نفرت بر روی صحنه نمایش

الهه خوشنام
روزنامه‌نگار در حوزه فرهنگ و هنر

 

"من نفرت نمی ورزم" شعار نیست بلکه واقعیتی است نوشته شده در کتابی با همین نام. واقعیتی که به صحنه های تئاتر آلمان نیز راه یافته است و محمد علی بهبودی بازیگر ایرانی در نقش دکتر عزالدین ابوالعیش راه و رسم نفرت نورزیدن را صحنه ای کرده است.

عزالدین ابوالعیش پزشک فلسطینی که سه فرزند و برادرزاده خود را در حملات مکرر اسرائیل به نوار غزه از دست داده، فریاد برآورده که من نفرت نمی ورزم، کتابی که به بیست و سه زبان منتشر شده است.

کتاب او شاید ناقوسی بود که برای جلب توجه همه آدمیان این کره خاکی باید به صدا در می آمد. ناقوسی که در صحنه نمایش نیز به صدا در آمد. ارنست کونارک، کارگردان آلمانی نخستین بار این نمایشنامه را در تئاتر اشتوتگارت به صحنه برد که در همان نخستین اجرا سخت مورد توجه منتقدان قرار گرفت. اجراهای بعدی در تئاتر هامبورگ و برلین بود.

محمد علی بهبودی، بیش از بیست سال به عنوان بازیگر در تئاتر اوبرهاوزن آلمان کار کرده است.

بسیاری از کارگردانان آلمانی معمولا نقش های منفی را به بازیگران خارجی می دهند که بازیگران ایرانی هم از این قاعده مستثنی نیستند. یک بار این موضوع را با بهبودی در میان گذاشتم. او ضمن آن که این قاعده رایج را می پذیرد، استثنائی هم در مورد خودش قائل است؛ "اغلب کارگردانان به من می گویند چهره تو به گونه ای است که این نقش ها به آن نمی خورد."

بعدها با نگاهی به کارهای متعدد او و حالا به ویژه در نقش پزشک فلسطینی متوجه شدیم که او واقعا از این قاعده مستثنی است.

جیب سوراخ و قرائت قرآن

در تئاتر آرکاداش شهر کلن آلمان، ۲۹ سپتامبر پای درد دل دکتر ابوالعیش نشستیم. درد دلی که از زمان حال شروع می شد و به گذشته های کودکی او، رنج هایی که به عنوان یک فلسطینی متحمل شده و بلاهایی که بر سرش آمده باز می‌گشت.

فقر در خانواده های فلسطینی بیداد می کند. غذا آنقدر است که بخوری و نمیری. برای به دست آوردن همین قوت لایموت نیز باید از کودکی تن به هر کار سبک و سنگینی بدهی. در فضایی فشرده و کوچک که یازده بچه همراه با پدر و مادر زندگی می کنند، این مادر است که به هوش و استعداد عزالدین پی می‌برد و از او می خواهد که دکتر یا مهندس شود.رویایی که از کودکی با او همراه است و دست از سر او برنمی دارد تا به واقعیت برسد.

عزالدین یک بار در مسابقه قرآن خوانی هم برای به دست آوردن پول و کمک به خانواده شرکت می کند. مزد کار را در جیب می گذارد و با خوشحالی به سوی مادر می رود تا مژده را به او بدهد. جیب سوراخ شلوار اما خالی از پول است. کشیده مادر و تهمت بی عرضگی و غم از دست دادن پول، جز ناامیدی و سرخوردگی چیزی برایش باقی نمی گذارد.

تازه اما آغاز کار است. از دست دادن مزرعه ابوالعیش که از پدر بزرگ به خانواده رسیده و حک نام آریل شارون بر آن، از دست دادن خانه، دوباره ساختن خانه ای محقرتر تنها برای این که سقفی بالای سر داشته باشند، بیماری مادر و مرگ او، اعتیاد برادر و....همه این ها اما او را از هدف خود بازنمی دارد.

محمد علی بهبودی یک تنه این همه درد و رنج و بدبختی را با حرکات و زبانی که لحظه ای برای تماشاگر خسته کننده نیست، بیان می کند.

عزالدین همراه با سه نفر دیگردر کنکور پزشکی قبول می شود. ادامه تحصیل در قاهره شهری بزرگ، مالامال از رستوران و کلاب و همه عناصر مجذوب کننده برای جوانی که در نوار غزه در گوشه ای دور افتاده زندگی می کند، به نظر یک رویا می آید اما به حقیقت می پیوندد.

بهبودی این خوشحالی را آن چنان تجسم می کند که بی اختیار مخاطب خود را نیز خوشحال می کند. رقص ظریف و حساب شده در زمان این شادمانی، بدون آن که کارگردان قصد بازار گرمی داشته باشد.

زندگی در تئاتر

در جریان نمایش چند باری شاهد شادمانی عزالدین بودیم. گاه با خواندن یک آواز عربی، گاه با همان حرکات موزون حساب شده، زمان ازدواج و صاحب فرزند شدن، که همه حکایت از رنگارنگی زندگی دارد.

بهبودی می گوید: "زندگی اصلا جذاب است چون انواع و اقسام رنگ ها و هیجانات در ان وجود دارد. ما اگر معتقد باشیم که تئاتر بازتاب بخشی از زندگی است باید آن جذابیت را داشته باشد. من معتقدم تئاتر بیش از آن هم باید به آدم بدهد. وقتی این گونه نباشد یک کار نیم ساعته هم خسنه کننده می شود."

محمد علی بهبودی در کنار عزالدین ابوالعیش

بهیودی توانست نزدیک به دو ساعت تماشاگران را همچنان مجذوب خود در سالن تئاتر نگاه دارد. نکته ای که در کار کارگردانی جلب توجه می کرد، دکور ساده صحنه بود. دکوری که تنها از یک ملحفه سفید کمی قلمبه و یک تخته سیاه و یک پوپیتر ساده در کنار صحنه و یک روسری ساده در جیب بهبودی نمادی از همسر او، تشکیل شده بود.

اما بازیگر نهایت استفاده را از این دکور ساده برای به تصویر کشیدن شرایط زندگی دکتر ابوالعیش به کار برد. قلمبگی ملحفه هم به خاطر صندلی و پتویی بود که در داخل آن قرار داشت و هر از گاهی بازیگر از آن برای تجسم نقشی دیگر استفاده می کرد.

بهبودی خود معتقد است که دکور نباید به گونه ای باشد که ذهن تماشاگر را از بازی منحرف کند. "نه باید اغراق آمیز باشد و نه بی بو و خاصیت."

نفرت از نکات مشترک هر دو قوم در نمایشنامه است. پزشکی که می خواهد بدون مرز و قید و بند به کار طبابت بپردازد از سوی فلسطینی ها مورد تهدید و عتاب قرار می گیرد و در اسرائیل مریض یهودی خشم خود را از این که با یک پزشک عرب سرو کار دارد بی محابا بیان می کند. در این میان این همکاران پزشک اسرائیلی او هستند که به حمایت از او برمی خیزند و او را به جرگه خود راه می دهند.

یک بار دیگر باید به سراغ کارگردان برویم که در هیچ صحنه ای قصد ایجاد هیجان کاذب یا اغراق آمیز ندارد. صحنه بمباران با یک نور خیره همان تاثیری را دارد که صدای مهیب آن. موسیقی بسیار نرم و ملایم هر از گاهی نیز مفسری است برای حالات دکتر ابوالعیش.

بهبودی که خود بارها در نمایشنامه های ویلیام شکسپیر نقش های متعددی بر عهده داشته است برای جهانی شدن او نیز دلایلی دارد: "به نظر من در همه‌ نمایشنامه‌های شکسپیر انسان در مرکز ثقل کار او قرار دارد. دغدغه‌های انسان، عشق انسان، روحیه انسان و نقاط ضعف و قوت‌اش و این باعث شده که همیشه تماشاچی‌ها و مخاطبین او بتوانند با نمایشنامه‌های شکسپیر ارتباط برقرار کنند و این به نظر من ویژگی کار اوست."

گفت و گوی باز

در نمایشنامه من نفرت نمی ورزم نیز دغدغه های انسانی به تصویر کشیده شد. البته از نقاط ضعف دکتر ابوالعیش خبری نبود. بهبودی که با دکتر ابوالعیش نشست و برخاست هم داشته می گوید: "او با وجود آن که اعتقادات مذهبی سفت و سختی دارد درکنار ما می نشیند، لب به مشروب نمی زند ولی همانقدر سر حال است که ما می خوردگان."

در تمام طول نمایشنامه عروسکی با ظاهری خرس گونه وجود داشت که هر از گاهی بهبودی به سراغ آن می رفت و ناز و نوازشش می کرد. شاید نمادی از فرزندان از دست رفته اش بود ولی چندان ضرورتی برای به تصویر کشیدن آن در تماشاگر احساس نمی شد.

دکتر ابوالعیش یک جمله پایانی نیز داشت که در نهایت آرامش بیان شد. "فکر می کنم وقت آن رسیده است که بنشینیم و با هم صحبت کنیم."

http://www.bbc.com/persian/arts/2015/10/151006_l51_behboudi_theatre_iv

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست