تماس با ما و ارسال مطلب

info@perslit.com

بازگشت به صفحه نخست

موشهای آتلیه شهلا

طنزی برای  دوستم شهلا آقاپور و موشهای آتلیه اش !

 

گیل آوایی

داشت می گفت که:

- موش ها هم داستانی شدن. آتلیه امو پر کردن. تا سرمو  دور می بینن، مارش و رژه و بزن و بکوب و دیسکو راه میندازن! با چنان سر و صدایی که انگارخواننده های لس آنجسی دارن کنسرت میدن! هیچ کاریشون هم نمیشه کرد!

 

او می گفت و من هم می خندیدم. با خودم می گفتم:

- مگه میشه آدم تو قرن بیست و یک نتونه مشکل به این سادگی رو حل کنه!

می خواستم بگویم که :

- خوب کاری نداره! گربه ای، تله موشی، مرگ موشی! این مشکل رو حل می کنه!

اما تا بخواهم حرفی بزنم ادامه داد:

- دنبال یه تله موشی می گردم که موشها رو نکشه! آخه دلم نمیاد که بکشمشون! می خوام یه جوری بدام بندازمشون که زنده بمونن و ببرمشون یه جای دور ولشون کنم!

تو دلم گفتم:

- پس دل رحمی و مهربونی تو، تو روزگار شیر تو شیر ما، مشکلی یه!  دنیا رو ببین آخه! کسایی در جهان امروزهستن که جنایتهای هولناکی مرتکب میشن که مو بر تن آدمی راست میشه از حتی فکر کردن به اونا ودر همین دنیای بی همه چیز انسانهایی هم هستن که دل  اونوندارن تا به موشی آسیب برسه!

کاش می شد همه امور جهان انسانی، در دست همین انسانهای پر مهری بود که با چنین نگاه زیبا و عاشقانه به زندگی می نگرند. افسوس که اینطور نیست و وضع بگونه ای است که  جنگ و جنایت و جنون  دنیا را پر کرده! و یک روز نمیشود که خبری، تصویری، فیلمی از انفجارها و کشته ها و زخمی ها و جنازه ها نبینی!  با خود می گفتم واقعا اگر مهربانی و دوستی و زبان خوش و انسانی جای تنفر و انتقام و مرگ و جنگ را می گرفت شاید شیوه بهتری برای مجازات و نظام اجتماعی ما پیدا می شد!

چه خیالبافی هایی که سراغ آدم نمی آید!

 

به شوخی گفتم:

- نمیشه با موشها حرف بزنی! یه وقت دیدی حرف سر شون شد! این روزا که آدما کر تر از هر موجودی ان انگار! هرچی داد می زنی، اعتراض می کنی، افشا می کنی! راه و چاه رو نشونشون می دی، واسه شون جون میذاری و به هزار خطر و درد بی درمان تن میدی ولی حالیشون نیست! شاید موشهای آتلیه ی تو حرف سرشون بشه!

 

خندی دلنشین همیشگی اش را سر داد. مدتی به خنده و هیچ نگفتن، گذشت. نمی دانم در حین خندیدن به پاسخ دادن یا راه حلی فکر می کرد یا اینکه به حرف من و خودش می خندید!

 

به شوخی گفت:

- آخه زبان موشی بلد نیستم! وگرنه باهاشون حرف میزدم اینقدر سر و صدا نکنن! بجون آتلیه ام نیافتن!

از لحن کلام و حس نهفته در پاسخش، پی بردم که چقدر زیبا و انسانی اندیشه می کند! در حالیکه از حس انسانی اش لبریز می شدم، خنده ی بلندی سر دادم و گفتم:

- احتیاج نیست که زبونشونو بلد باشی! اصلا احتیاج به زبون موشی هم نیست! مگه نمی بینی تو زمونه ای زندگی می کنیم که مثل جنگل! زور، حق میاره و هرکی زور بگه! همه اونو می فهمند و اجرا هم می کنن! یارو با زور یه ملتو شیرفهم کرده که ازادی یعنی زندون و حق یعنی ناحق، برابری یعنی تبعیض! مسجد یعنی دانشگاه! آخوند یعنی سیاستمدار! و اقتصاد هم مال خر! بعد چطور نمی تونی به یه مشت موش، حرفتو حالی کنی!!!!!

طوری سکوت کرد که خیال کردم همین الان است که بلند شود و برود در آتلیه را باز کند و با موشها حرف بزند! با خنده ادامه دادم:

- باور کن اگه یه گربه ایرانی  با خودت داشته باشی حتما می فهمن چی می گی!  یادت باشه که حتما یه گربه گرسنه ی نق نقو همرات باشه!

 

خنده بلندی سر داد. من هم خندیدم. بیشتر بخودم می خندیدم که برای موش ها چه نقشه هایی می کشم! یاد سگ و موش و گربه های داخلی افتادم که هر کسی و هر چیزی که هست یا زورش برسد، بجانشان می افتد، هیچ کس هم نه تنها ناراحت نمی شود بلکه خوشحال و خندان با قضیه برخورد می کند. اما بجایی رسیده ام که برای زنده ماندن موشها و بطریقی که بلایی سرشان نیاید، مشکلشان در آتلیه حل شود! در همین فکر بودم که گفت:

- از شوخی گذشته! دنبال یه جور تله موش می گردم که موشها رو گیر بندازه ولی نکشه!

 

گفتم:

- فرض کن چنین تله موشی هم پیدا کردی! موش رو میخوای چیکار کنی!

خیلی جدی گفت:

- خوب می برمش یه جای دور ولش می کنم!

با خنده گفتم:

- یعنی دیپورتشون می کنی! خوب دوباره پاسپورت می گیرن و بر می گردن آتلیه! آخه دلشون تنگ می شه! خوب اونام احساس دارن! هرچی باشه تو آتلیه زاد و ولد کردن، بزرگ شدن! مگه میشه اونارو از دیدن اتلیه محروم کنی! فکر می کنی اینکار درسته! بکشیشون بهتره تا اونا رو از آتلیه طوری دور  کنی که اصلا نتونن به آتلیه برگردن!

 

با خنده شیرینی گفت:

- یه لحظه جدی بگو چیکار کنم! این موشا ول کن نیستند!

 

با حالتی که خیلی سرم می شود و هر مشکلی را حل می کنم! گفتم:

- ببین! بهترین راه و انسانی ترین راه اینه که همه شونو خبر کنی که سر یه ساعتی بیان تو آتلیه و اصلا هم نترسن. تضمین بده که هیج کاری باهاشون نداری. نه می گیریشون! نه زندونی می کنی! فقط می خوای باهاشون مشکلت رو در میون بذاری!

وقتی که همه جمع شدن! باهاشون حرف بزن! یه جور مذاکره کن. بگو کاری به آتلیه نداشته باشن. به مالکیت تو احترام بذارنو مزاحم کارت نشن. به نقاشی ها و کارهات آسیبی نرشونن. تو هم باهاشون کاری نداری!

اونا کار خودشونو بکنن و تو هم کار خودتو بکنی!

 

خنده بلندی سر داد و گفت:

- چطوره پنیر و تنقلات هم براشون بذارم!؟

 

گفتم:

- اتفاقا گل گفتی! بهترین کار همینه که الان می گم! گوش کن!

 

تا بخواهم ادامه دهم وسط حرفم پرید و گفت:

- خوبه خوبه! تو هم با این راه حلایی که میذاری! من دارم جدی میگم با این موشها چیکار کنم! تو هی به شوخی می گیری!

 

گفتم:

- باور کن این دیگه خیلی جدی یه! مگه نمی گی دلت نمیاد بکشیشون! مگه نمیگی می خوام زنده بگیرمشون ببرم یه جای دور ولشون کنم!؟ خوب اینی که می گم اصلا مو لا درزش نمی ره ! باور کن از شرشون خلاص می شی! یه قوطی پنیر بگیر و قطعه قطعه پنیر ها رو ردیف مثل یه خط راست بچین تا جایی که می خوای موشها رو اونجا ول کنی! موشها هم سراغ پنیرها میان و دونه دونه ور میدارن و تا آخرش که خلاصه از آتلیه بیرون میان و دور میشن! بعد هم همه سوراخ سمبه ها رو پر کن و در آتلیه رو ببند! به هیچکدومشون راه نده! نه پاسپورت بده و نه ویزا! دیگه اصلا همشونو ممنوع الورود کن! بذار هر کاری می خوان خارج از آتلیه بکنن!

 

از خنده داشت روده بر می شد! همانطور که می خندید گفت:

- آخه باز هم خودشونو مثل نقاشیهای من در میارن و من دلم براشون می سوزه بهشون پاسپورت آتلیه ای میدم و میذارم بیان تو آتلیه! اون وقت چی!؟

 

در حالیکه نمی توانستم از خنده شدید حرف بزنم، ادامه دادم:

- باور کن این شیوه امتحانشو داده! درسته که هم از توبره خواهند خورد و هم از آخور! ولی یه  جورایی کنار میان! یه جوری که نه آتلیه رو از دست بدن و نه بیرون از آتلیه رو! درست میشن کبریت بی خطر!  و تو هم بی درد و سر به کار هنریت میرسی. نقاشی هات هم صحیح و سالم خودنمایی خواهن کرد!

 

مدتی به خنده گذشت. سکوت کرد. چیزی نمی گفت. فکر کردم که حتما راه حلی را سبک سنگین می کند. نا خودآگاه داد زدم و گفتم:

 

- باور کن هیچ چیز بهتر از زور نیست! منتها اصلا بخودت نیار که داری زور می گی! مثل لشکرشی ها جورج بوش! و دمکراسی با جنگ و کشتن و غارت کردن!چندتا گربه ی ایرانیه گرسنه ی کشتن موشها رو،  با خودت ببر تو آتلیه و همه موشها رو هم بزور جمع کن. خیلی صریح و رک و پوست کنده بگو که چی می خوای و اونا چه باید بکنند! بگو که دیگه امکان نداره سرخود هر کاری کنن. باید از سرخود این ور و اون ور رفتن دست بردارن و کاری به کارهای تو در آتلیه نداشته باشن. گربه ها رو هم ردیف کن! هر کدومشون تکون خوردن گیر بندازند! آتلیه های دیگه این کارو کردند!نترس! نه بن لادن تو سوراخ  موشهاس نه جکومت اسلامی که بخواد حکومت نحسشو به رخ موشها بکشه!

حالا که موشها حرف حالیشون نیست! بزور بهشون بفهمون! اگه حق و حقوق و آزادی  تو آتلیه رو نمی فهمند! با گربه اینا رو شیرفهم کن! گربه ایرونی حلاله مشکلاته!

 

هنوز حرفهایم را تمام نکرده بودم. می خواستم از دمکراسی با زور گربه ها بگویم که گفت:

- این حرفا چی یه می زنی!! چی رو به چی ربط میدی!؟ بهتر نیس بجای این حرفا بگی  تله موشی هست که موش رو بگیره ولی نکشه!؟

باخنده ی ارشمیدسی که فریاد یافتم! یافتم سر داده بود، گفتم:

- یافتم! باور کن یافتم! کلید حل مشکلت اینه که تابلوی یه آخوند رو بکشی بذاری تو آتلیه!! اگه تصویر یه ایت الله رو بذاری چی بهتر!!!!!!! دیگه پشه و مگس و سوسک هم در میرن تا چه برسه به موش ها! هیچ موجود زنده ای به آتلیه ات نزدیک نمیشه!!!!!!

همینطور که داشت خداحافظی می کرد، گفت:

- حضور همین موشها رو به حتی عکس اونا ترجیح می دم!  از طرفی اگه عکس اونا رو بذارم دیگه خودم هم نمیوتونم به آتلیه ام بیام!

با خنده ی ممتدی ادامه داد:

-  صد رحمت به موش و پشه و مگس و سوسک!  تو با اینجور حل کردن مشکلا،  بجای ابرو درست کردن!  می زنی چشو کور می کنی!!!!!!!!!!

واقعا که!؟

گربه ایرانی!

مذاکره با موشها!

تله موش!

عکس آخوووووووووووووووند!!!!!!!!!!!!

بیچاره موشها !؟

 

 

تمام

 

گیل آوایی

نیمه شب 9 سپتامبر 2007

 

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما