دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس با سردبیر > perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده سیاسی  بیانیه ها و برنامه ها کتابخانه صدا و ویدئو ادبیات بومی هنر داستان شعر

 

فرمانِ آتش
رضا بی شتاب

 

با یادِ سعیدی سیرجانی که نوشت: آدمیزاده ام، آزاده ام و دلیل اش تقدیمِ همین نامه که در حکمِ فرمانِ آتش است و نوشیدنِ جامِ شوکران. بگذار آیندگان بدانند که در سرزمینِ بلاخیزِ ایران هم بودند مردمانی که دلیرانه از جان گذشتند و مردانه به استقبالِ مرگ رفتند

فریادِ بیداری
فرمانِ آتش بود
دستورِ انسانی ست:
بیزاری از ظالم
بیزاری از تمکین
برچیده بادا بند
تومارِ گیر وُ دار
نابوده بادا کین
پاینده آزادی
زیبایی وُ شادی
گلبانگِ رنگینی
از سینه های سرخ
پیچیده در تاریخ
تاریخِ خونینی
با خیلِ آدمخوار
ایران مشوّش بود
فرزانه ای آزاد
شوریده بر بیداد
چون کاوه غمگینی
از زجرِ فرزندان
از رنجِ ایرانی
این مرگ وُ ویرانی
با بیرق اش شورش
خشمی منقّش بود
توفنده بر سفاک
کوبنده چون پُتکی
با آن سکوتِ سرد
او در کشاکش بود
فرزانگان بنگر!
در هر زمان بسیار
فرزانه ای اینجا
در روزگارِ درد
گفتارِ او گویا
فرمانِ آتش بود
جان در کمان بنهاد
همرزمِ آرش بود
با شور وُ هُشیاری
از زندگی بگدشت
با کوهِ اندوهش
همواره سرکش بود
او شعله سر تا پا
از جنسِ آتش بود
پژواکِ او بشنو
از نایِ راز آلود:
آزاده انسانم
این شوکران بیباک
می نوشم ای ضحاک
از جان گذشتم من
با دل نوشتم من:
هرگز نمانَد ریو
چون می رَوَد با باد
کِی مانَد اهریمن
این یادِ بی بنیاد
از هیبت ات ای دیو
بر جان هراسم نیست
می میرَم اما من
تسلیمِ این جلاد
هرگز نخواهم بود
تسلیم ات ای دژخیم
هرگز نخواهم شد...
باری کنون ای یار
او زنده و بیدار
بر جانِ جاویدان
بنوشته او ایران
چون خون به رگ جوشان
بنشسته جان در جان
با شوکران در تن
در باغِ آتش شد
گویی سیاوش بود
گویی سیاوش بود...


2010-11-28
http://rezabishetab.blogfa.com

 

این مطلب را در صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست