دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس سردبیر: perslit@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: info@perslit.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

مزامیرِ زندگی
رضا بی شتاب

 

بهارِ نازنینِ من رسیده باز
چو سرخوشانه می دَوَم به پیشباز
تمامِ جانِ من جوانه می شود
ز ذوقِ جاودانه دیدنش کنون
پرنده می شوم به پرنیانِ آسمان
نسیم وار می دَوَم میانِ عطرِ قطره های ابرِ مست
طنین دوستی تَراوَد از زبانِ هرچه هست
چو بوسه می زَنَم به دستِ تو بهارِ آرزویِ دیر
سپیده می دَمَد سپید می شود
حکایتِ شبانه های انزوایِ زمهریر
و این همان ز غصه رَستن است
که دردِ بی دوایِ این زمانه است
جدا شدن ازین سکوتِ سالهای برزخی
ز خستگی ز گریه های بی صدا
ز بغض های ناگهان رها شدن رَهیدن است
به سویِ ساغر وُ سبو وُ ساقیِ بهار
به سویِ نوبهارِ از سفر رسیده من روانه ام
پس از سلام بر تو ای بهارِ با شکوه وُ شوکت ام
شکایتی نمی کنم ازین زمانِ زهرگینِ جان گزا
که وحشت است وُ مرگِ دانه ها
ز سوگِ مادرانِ لاله ها وُ انتظار
ز داغ وُ دار وُ تازیانه ها وُ دشنه ی شبان
ز بندها، شکنجه ها وُ التهاب های بی حساب
ز ناخنِ شکسته ای که خط کِشَد به صفحه ی خیال
و بِشمُرَد به چشمِ تیره عمرِ در گذار...
چه گویمت که تو ندانی آن سخن
چه خوانم از گلویِ گَر گرفته ی زمین!
فقط بیا تکیده تاکِ تک فتاده را
دوباره شورِ رنگِ ارغوان ببخش
بیا وُ این دریچه های بسته را
به سویِ روز و روشنی گشا
بهارِ مهربان چو آمدی، بمان، مرو
تو شوقِ رویشی ز ریشه های عشقِ ژرف
که بی دریغ می وَزی شگرف
به هرکجا که بگذری، نگه کنی
سرودِ تازه ی دمیدن است
گرانبها بهارِ من! مرا ز تو تبسمی بس است...
تو گویی ام که بد؛ نماندش سرای ماندگار
چگونه زیستن تَوانَد او به راحتی
چو جسم وُ سایه اش لهیده از هراس
که خشمِ مردمان دمی چو شعله گیردش به بَر
به خونِ گُل وضو کُنَد هنوز!
گرفته روحِ زندگی ز مردمان!
بدان! نماندش دگر دوامِ روزگار
چو من دگر به بام وُ کوچه اش گذر نمی کنم
به دستِ خود نگون شود تباهِ نابکار
بدان! که هرچه کِشته، می شود هبا
و دامِ حیله اش شود به دست وُ پا وُ گردنش رَسَن...
بیا ببین شکوفه آمد وُ من آمدم
درختِ خانه برگ وُ بارِ نو فشاند
ببین نسیمِ گیسوانِ سبزِ باغ ها در آب
گشوده پَر پرندگان
ز آشیان، ز شاخه ای به شاخه ای وُ نغمه خوان
همین دلیلِ دلپذیرِ بودن است
نگاه کن به رنگ های زندگی
چه گونه گون به گونه ی گُلان
نشسته با طراوتی که گوییا!
به کارِ دل رُبودن است
که خود اشارتی به شادی وُ ز اندُهان رمیدن است
و زخم های رازقی به مرهمی نهفتن است
زمتنِ سینه کینه راندن است
به دشتِ شبنم وُ به کویِ یادها دویدن است
چو چشمه جوشدم به نبضِ شعر
نگاهِ عاشقانه ی شما نوازشِ رسیدن است
و تازه خوانشی ز مِهر، که بهترین ترانه است
نشانِ بودنِ شما نشاطِ زیستن
بهانه ای برای من و دل تپیدن است
نگه کنید خاک ها چگونه ذره ذره سبز می شوند
که این حکایتی ز باز رُستن است
چو غنچه های تَر شکفتن است
به طرفِ جویبار وُ دیدنِ بنفشه ها نشستن است
تمامِ لحظه های زندگی
شنیدنی ز عشق ها وُ گفتن است
ز خنده ها سرودن است
دوباره چون جوان شود جهان
نگاه کن که زندگی همیشه دل سپردن است
2011-04-01
http://rezabishetab.blogfa.com  

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست