دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
    سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۲۳ آپريل ۲۰۱۳
تماس سردبیر: gilavaei@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

گنجِ قارون به روایتِ هارون
حکایتِ طلبۀ ذوب شده در ضیافتِ ولایت
رضا بی شتاب

«وَالدینُ عِند الدراهم = دین آنجاست که پول است»
من؛ غلامعلی هیجده ساله معروف به هارون با شما بگویم که: ظلم بلسویه عینه عدالته»؛ دانی عزیز هنگامی که ستم به تساوی تقسیم شود؛ عینِ عدل است و ما که اصحاب گوساله ایم و در چراگاهِ ولایت خوش می چریم و خوش می خرامیم، از عدلِ قائدِ خویش خرسندیم و در آسیایِ ستم مانندِ اسبِ عصاری به گردِ بیت اش می گردیم و سُمِ دُلدُل اش را می بوسیم و ناممان گوسالۀ سامری است، و دانی که خویشتن به نادانی می زنیم؛ که نادانی نانِ سفرمان است و برکتِ روزگارمان و منکران چونان خر خاکی ها در ما که ذوبِ ولایتیم و چاکریم می نگرند و این انصاف نیست که در دوران فریدِ دهر، داد و دهش در اوجِ کامکاری است آن هم در حضور مقام معظم رهبری و رجل نورانی و خدا جو
باری؛ با ما به جهانِ بالماسکه و مجلس رقص و دسیسه بیایید و بدانید که جهان جعبۀ جواهرات جعلی است، می فریبد تا بسته و وابسته ات کند و تجمل پرستی؛ هجرت اجتماعیِ عقل است برادران؛ من به شما بگویم که:امریکا «هالیوود» دارد، هندوستان «بالیوود» و ما «خالی وود» داریم
ما جهان را خوب می شناسیم و بر ناپیداری اش؛ درشکه درشکه اشک می ریزیم و می دانیم طمع؛ مار عینکی یا همان کبرا است که در پیرامونِ ما نخست چمبره می زند و سپس اغفال می کند و نیشِ زهر آگین در رگِ زندگی فرو می برد، پس جهان را سه طلاقه کنید تا دیگر رجوع نکند
غرور؛ قاطری چموش است و ما غرور را به یک سو فکنده ایم و در هیئتِ کاسه لیسان در آمده و نادانی را به سنگِ سنباده صیقل زده ایم تا از برق و لهیبِ دانایی رها شویم و سایۀ ساتور و صدای ناقوس مرگ که مشاطۀ شبِ مشبک اند در بُنِ آینۀ آیینِ ناباوران، پیدا است
به یمنِ محیطِ تهی از دانش؛ ما انگشت نمای احدالنّاسی نیستیم و رو به سویِ بیتِ رهبری می بریم و «الخیرُ فی ماوقع = هرچه پیش آید خوش آید»
من؛ غلامعلی هیجده ساله معروف به هارون با جمعی به بیتِ خلیفۀ خَلَف اندر شدیم و زنگولۀ زعیم به صدا در آمد و صدا در دلِ گنبد پیچید و در شبستان چرخی زد و بازگشت و به در و دیوار خورد و در و دیوار بفهمی نفهمی لرزشی خداگونه یافت و رهبر و قالیچۀ پرندۀ حضرتِ سلیمان را نیم متری به هوا برد و علی بابا به چهل دزد بغداد آزاد باش داد و به بشکنی و اشارتی دهانِ کوه باز شد و درخششِ سنگهای قیمتی رویِ خورشید را کم کرد و سپس دستی بر چراغِ جادو کشید و غول و غلامِ شاخ و دُم دار و برهنه ای که سردار صدایش می زدند، بیرون پرید و دست به سینه ایستاد و به کلیدِ جواهر نشان درِ صندوق ها را گشاد و 95 میلیارد دلار را از نو شمرد و انگشتانش را با آبِ پاک تر از آبِ دهانِ ملائک تر کرد و باز شمرد
مخِ خدا سوت کشید و گفت: اونوقت ما خودمون رو زرنگ می دونیم
جبرئیل گفت: تازه اینا تخم مرغ دزدن، شتر دزد رو ندیدید عالیجناب
عزرائیل دهان گشود چیزی بگوید، خدا فرمود: تو خفه خون بگیر نکبت، کاسۀ دغ تر از آش، من خودم همۀ آفتابه دزدها رو می شناسم
«بنیاد برکت» به مدیریت «عارف نوروزی» یا همان عارف یالقوزی از در درآمد و تعظیمِ غرایی نمود و بیلانِ دارایی را به گوشِ معظم له رسانید و رهبر نیشخندی زد و فرمود: ما سپاه پاسداران رو محبوب دلها و بانک ها می خونیم و اونا در دریایِ رحمتِ ما راحت و خوش و غرق اَن
میکائیل از پسِ پرده نظاره می کرد و فی البداهه و از لاادری گفت:
دزدی که نسیم را بدزدد دزدست / از کعبه گلیم را بدزدد دزدست
شیطانِ رجیم در حالی که چشمانش سرشارِ اشک بود گفت: اونوفت به من بد و بیراه بگین و لعنت بفرستین و بگین اِله وُ بِله، ماست گُندُله
و بندگان درگاه گفتند: این از کرامات است
پسرِ حاج آقا؛دام ظله الوارث؛ آقا زاده مجتبی جان در حالِ ساختنِ کشتیِ تایتانیکِ دیگری با کمکِ تارزان بود تا به اقصا نقاط نفت سفر کند و در همان حال این شعر را با صدای سوپرانو زمزمه می کرد: گنج قارون نمی خوام مال فراوون نمی خوام، جام جمشید جم و تاج فریدون نمی خوام / بهر ما یک گوشه کوچیک این دنیا بسه / لقمه ای نان و گلیم پاره ای ما را بسه
صدایی از ملکوتِ ناپیدا آمد:علی بی غم اومده با دل خرم اومده / بهر تنهایی تو مونس و همدم اومده / ز غم افسرده میشی چون گل پژمرده می شی / غم مخور دنیا دو روزه این دو روزم روز به روزه
تحریر را مصباح یزدی معروف به تمساح بر عهده داشت: به رندان می ناب و معشوق مست / خدا می رساند ز هر جا که هست... جانم هاهاهاها امان مان یو هو هو هو
حاج آقا علی بی غم فرمود: طیب الله انفسکم
و ایشان را شورِ حسینیِ شگفتی گرفت و زعیمِ مستضعفان مانند ضیغمِ نر نعره کشان بلند شد و عصا را دست گرفت و آهنگ معلوم نبود از کجا پخش می شد (مانندِ فیلمهای هندی) و به گمانِ ما از ملکوتِ اعلا بود و از مقربانِ قدسی و خلاصه دَم به دمِ آقازاده مجتبی جان داد و با صدای باریتون خواند: اومدم از هند اومدم / دل بی غم و رند اومدم / اومدم و باز اومدم / خیلی سرافراز اومدم / منم که دلشاد اومدم / بی غم و آزاد اومدم / به عشق شیرین اومدم مثال فرهاد اومدم
دکتر علی اکبر ولایتی گفت: من خاکِ پای رهبرم
و دست را بیخِ گوش گذاشت و بخشِ آواز و چهچه را به عهده گرفت و با صدای باس خواند: شب عیدست و یار از من چغندر پخته می خواهد / خیالش می رسد من گنج قارون زیر سر دارم... امان هاهاهاهاجاهاجاهاجاها... امان چهچهچهچهچهچه؛ جیک جیک جیک جیک جیک جیک
- طیب الله انفسکم
سردار سازندگی رفسنجانی از پشتِ پرده بیرون پرید و در حالی که دستهای او را بسته بودند، رقصِ شتری آغاز کرد و با صدای تودماغی و تِنُور خواند: آقا خودش خوب می دونه / که ما اونو از رودخونه / درش آوردیم / بیرون اوردیم / اوردیمش توی خونه / حالا پاشا حالی بکن / برقص و خوشحالی بکن / مانند ما شو / بشین و پا شو / حالا که کبکت می خونه
علی بی غم گفت: طیب الله انفسکم؛ اکبری، کوسۀ کمیاب. جیباشو بگردین
از جیب های گشادِ لبادۀ کوسۀ کمیاب، هزار هزار باغِ پسته بیرون کشیدند و دخل و درآمدش را به حسابِ رهبر واریز کردند
سید خندان حاج آقا خاتمی که کِره می رفت و هِره می آمد؛ یک مُشت پستۀ خندان از جیبِ مبارک در آورد و مقابلِ رهبر گرفت و گفت: من قفط تدارکاتچی هستم. من سرمایۀ اندکی دارم و سرمایۀ اندک من آبروی من است. قبول ندارین از «ظریف» بپرسید
تیم مذاکره کننده گوشه ای خاموش نشسته بودند. محمد جواد ظریف با لبخندی که رشکِ ژکوند بود به انگلیسی سلیس گفت: Why why why why…life is wife wife is nife
من؛ غلامعلی هیجده ساله معروف به هارون با شما بگویم که: داشت آشکارا به «کاترین اشتون» طعنه می زد و اگر چه کاترین اشتون در این ضیافتِ با شکوه شرکت نداشت ولی جای خالی اش به شدت احساس می شد ولی خوب، «یوگی و دوستان» به جای او
رهبر همۀ پسته ها را چلیک چلیک شکست و بلعید و شنگول شد و سپس دستی به ریش کشید و لمحه ای سکوت کرد. سپس رو به احمدی نژاد فرمود:شما هم چیزی بگو،دُمی بجنبان
محمود گفت: نمیدونم چرا هالۀ دورِ سرم گم شده... شاید برق رفته، اگه ممکنه بگین یارانۀ ما رو زودتر بدن بریم پیِ کارمون... من دادگاه نمی رم، دادگاه برو نیستم
رهبر فرمود: اون ممه رو لولو بُرد کُره خر، تو گُه می خوری قدِ سرت، با اُردنگی می برنت، آب بریز اونجات که می سوزه
- بگم، بگم، منم اختلاسِ سه میلیارد تومانی رو که به دفتر شما واریز شده، رُو می کنم، بگم، بگم
رهبر فرمود: خفه شو بی شرفِ بی چشم رو، مگه تو آبرو نداری! می دهیم چوب در آستینت بکُنَنا جاکش... پاشو بخون ببینم
- مگه شوما نگفتین که« نظر من به احمدی نژاد نزدیکتر است»
رهبر فرمود:ای بابا ما یه غلطی کردیم حالا تو ول کن معامله نیستی! یه چیزی گفتم به مستی، زنگوله به تخمش بستی! یعنی چه؛ بی شعور! اصلاً خرِ ما از کرّه گی دُم نداشت. پاشو بخون ببینم کره الاغ
احمدی نژاد خواند: تو هرچه قدر که خواهی دل منو بسوزون/ برو هر اسبی داری برای من بتازون/ آخه قیامتی هم توی کاره / خدا پرده ز رازت برمی داره / یه روز در محضر عدل الهی / بهت ثابت میشه که رو سیاهی
- طیب الله انفسکم... بسه دیوث با اون صدایِ انکر الاصوات؛ خرچسونه
- بگم بگم بگم... اختلاسِ 3 هزار میلیارد تومانی «محمودرضا خاوری» چی؟ بگم بگم بازم بگم
رهبر فرمود: بابا یکی این کلاهبردارِ انچوچک رو خفه کنه، آخه احمق عوضی، اون سه هزار میلیارد تومن رو از زیرِ بالشتِ من کِش رفت، ای الهی آبِ خوش از گلوش پایین نره؛ از دستِ من در رفت از دستِ نکیر و منکر که نمی تونه در بره، شبِ اول قبر خدمتش می رسن
رهبرِ معظم از جیبِ بغل شیشۀ شربتِ بهشتی را در آورد و به سلامتی جمع نوشید و اندکی خون به بشرۀ ایشان دوید، سپس حاج آقا علی بی غم رقصِ عصا از سر گرفت و خواند:
اگه نرقصی می شینم عقده دل باز می کنم / نیگا تو چشمات می کنم شکوه رو آغاز می کنم / می گم حسن جغجغه رو / نون بده و چایی بده / می گم حالا در بیاره / کفشتو دمپایت بده...
حسن روحانی دستها را روی چشم گذاشت و چند بار کُرنش کرد و چند تا نعلین را کنارِ هم جفت کرد و گفت: ممولی باید برقصه، ممولی باید برقصه...   
در همان دم در کوچۀ نزدیک به دارالخلافه ولوله ای بر پا شد و باد صدا را تا اینجا که شما نشسته اید آورد و قضیه از این قرار بود که: بر سر درِ حمامی نوشته بود:«کَلوبِ اِستَخرِ ما نه دانا» که در بابِ آن بحثِ مفصلی مابینِ علما و محدثین در گرفت و در شأن نزولِ آن اختلاف و کدورت و رنجش افتاد و چیزی نمانده بود که کار به هفت تیر کشی و شهید سازی و شهید بازی بکشد و خدایی بود که در همان هنگامۀ آشفته بازارِ شیر تو شیر که ابرهای فتنۀ استکبار مجموع می شد و می رفت که آشوب و بلوا به پا کُند، و مستضعفین انگشت به دهان مانده بودند؛ دیوانۀ ژولیده ای که از آنجا می گذشت گفت:« خیلی عذر میخوام، کلوپِ استخرِ ماندانا همین جاس؟
آسِد احمد خاتمی تیربار را از شانه برگرفت و زمین گذاشت و گفت: با یک چشم غره همه شون ماستا رو کیسه کردن، چشمِ فتنه رو کور کردم و قائله خوابید
رهبر فرمود: الحمدالله به خیر گذشت... یه دهن بیا ببینم جیگر
آسد خاتمی در حالی که پیرامونِ پاتیل ها و دیگ و دیگبرهای قُل قُل زن و سیخ و میخ و دود و دمِ مطبخ و منقل و جلز و ولزِ کباب ها می چرخید و ناخنک می زد، دستار را زیرِ عبا و روی شکم گذاشت و خواند:خاله جون رو رو و رو / عدس پلو رشته پلو / باقالی پلو شوید پلو / خاله جون چند ماهه داری / خاله حالی که نداری / خاله جون قربونتم حیرونتم، صدقه بلا گردونتم آتیش سر قلیونتم رفیق راه شمرونتم...
بعد دستار را از زیرِ قبای فدک در آورد و ادامه داد: بچه نبود باد بود / تخم علی داد بود / بچه نبود رخش بود / تخم خدابخش بود...
- طیب الله انفسکم
برادرانِ «دالتون» شیش لول بندانِ معروف از لاریجان آمدند مجلس بی ریاتر شد و یکصدا گفتند: دعوا تمام و میانِ علما صلح و صفا بر قرار شد. صادق خان نخست زیرِ لب زمزمه کرد و بعد به بانگ بلند خواند و دیگران همراهی کردند:
یک حمومی من بسازم چل ستون چل پنجره / جانم چل ستون چل پنجره / کج کلاه خان توش بشینه با یراق و سلسله / جانم با یراق و سلسله / ای حمومی ای حمومی راهِ حمومت کجاس / جانم راه حمومت کجاست / کیسۀ مخمل بدوزم سگپا شویش طلا / جانم سنگپا شویش طلا / دل میگه برو برو / نه / پس بیا بیا بیا / نه / برو برو که خوب شناختمت / خوب شد که دل نباختمت
- طیب االله انفسکم
حاجی حداد عادل همراهِ شیخ حسین شریعتمداری معروف به برادر حسین مرتب زمین را آب و جارو می کردند و با دستمالِ ابریشمیِ بسیار لطیف رهبرِ معظم را باد می زدند و گاهی هم مُشت و مال می دادند و اورادی زیر لب می خواندند و به عمامۀ رهبر فوت می کردند و رهبر به رسمِ صدقه، سکه ای در کاسه شان می انداخت
حاجی جنتی جنِ بو داده معروف به چیتا همراه و همبازیِ تارزان که رهبر در بارۀ سوابقِ برّاق او فرموده است: او بچۀ یتیم و سر راهی بود و در صحرا افکنده و ماده بزی شیرش داد و بزرگ کرد تا به عرصۀ رعنایی رسید
و حاجی جنتی در بارۀ رهبر می گوید: او از اعاظم و اکابرِ کبرایی است و چون در کوچکی ماده گرگی او را شیر داده و شیری از او محافظت کرده و روباهی به او لانه اجاره داده، مورچه ای دانه در دهانش گذاشته و کفتاری به او کفتر بازی آموخته؛ همۀ این حالاتِ روحانی را در وجناتِ رضوانیِ او می بینیم و وقتی به دنیا آمده قاطرِ مش باقر سه بار عربده کشیده و امامِ سابق الذکر او را بزرگ کرد؛ همان امامِ سابق الذکری که فرمود: اقتصاد مال خر است. و حاجی «جان کنت گالبریت» اقتصاددانِ بزرگ در باره اش گفت:it’s a wonderful ؛ صدها کتاب و رساله در بارۀ همین یه جمله نوشته شده، معجزه یعنی این
من؛ غلامعلی هیجده ساله معروف به هارون با چشمهای خودم دیدم که این نوشتۀ جهانشمولِ گوهربار و معرکه را بر در و دیوار و سقف چسبانده بودند تا کسی از آن غافل نشود و اقتصاددانانِ جهان در تفسیر و تعبیر و توجیهِ آن مانده و درمانده بودند
حجت الاسلام سعیدی امام جمعۀ قم با ذوقِ غریبی گفت:... پدر آیت الله خامنه ای مادر آیت الله خامنه ای رو گرفتن، وقتی که مادر رهبر معظم انقلاب حامله شدن به رهبر عزیز، زمان ولادت رهبر انقلاب که رسید در منزل، به من، یعنی خواهر آیت الله خامنه ای، خواهر ناتنی شون گفتن برین سراغ قابله، گفت من رفتم سراغ قابله، قابله رو اوردم منزل، حالا می خواد رهبر انقلاب متولد بشه، گفت ماها رو از اتاق بیرون کردن قابله توی اتاق داشت زمینۀ تولد این فرزند جدید رو فراهم می کرد، می گفت یک مرتبه دیدم صدای قابله بلند شد که: علی نگدارت باشه، این تعبیره، گفت ما در رو باز کردیم اومدیم تو، گفتیم چی شد؟ گفت که این آقا، یعنی مقام معظم رهبری، وقتی می خواست از بدن مادر خارج بشه گفت: یا علی، گفت تا این کلام رو شنیدم قابله گفت: علی نگدارت باشه؛ این داستان رو نقل کرد، این تموم شد، چند شب پیش، ببخشید روز بود... این رمزِ موفقیت ماس...      
- طیب الله انفسکم
جمعیتِ حاضر یکصدا عربده زدند: علی یارت، علی یارت، تکبیر...
من، غلامعلی هیجده ساله معروف به هارون چند بار از هیبتِ حضرات و هیاهویِ مدعیان از هوش رفتم و به هوش آمدم و گلاب به روی شما چند بار شکوفه زدم  
رهبر خندید و دندان های مرواریدش درخشید حاج آقا بابلی گفت: بَه بَه بَه بَه، چه دندانهایی!
رهبر گفت: این دندونا از مرواریدِ اصلِ که حاج آقا چار گوش برام از ماساچوست خریده، اون به من میگه بایگوش، منم به اون می گم چار گوش، همبازیِ بچگی بودیم دیگه...
همه به قاه قاه افتادند و قبل از ذکر مصیبت، میزِ ضیافت را چیدند و آنچه غذا در عالم بود از شیرِ مرغ تا جانِ آدمیزاد، حاضر کردند و روی زمین نشستند و لقمه های شتری زدند و آنقدر خوردند که مانندِ بادبادک به هوا رفتند. چند ساعت بعد که قیلوله و قلیان و قُل قُل تمام شد؛ رئیس جمهورِ منتخب حسن آقا ساسی، همان حسن جغجغه، توماری از جیبِ مبارک در آورد و به دستِ رهبر داد و ایشان نگاهی سرسری کرد و بریده بریده خواند: منشور حقوقِ شهروندی...
بعد با صدایی زیر فریاد زد: حاج آقا جینگوزِ رجائی! بیا اینجا حاج آقا... ملکِ شکنجه و عذاب رو خبر کن، می خواهیم شفاف سازی شود و لحاظ شود انشاء الله
حاج آقا جینگوز رجائی همراهِ چهار قلتشن دست به سینه ایستادند؛ رهبر فرمود: این منشور حقوقِ شهروندی را بچپانید در...
حاج آقا حسن ساسی را خواباندند و منشورِ حقوقِ شهروندی را؛ البته با رضایتِ ایشان... بعله و این در حالی بود که حاج آقا این کلمات را با شعفی بی مانند بلغور می کرد:تدبیر و تعامل و امید برادران و... از این جور چیزها
رهبر رو به سوی سردار محسن رضایی کرد و فرمود:شما هم چیزی بخوان دلمان باز بشه
سردار محسن رضایی که پنجاهمین مرغ بریان را می لمباند و سینی را لیس می زد؛ خواند: چی بخونم جوونیم رفت و صدام رفته دیگه / گل یخ توی دلم جوونه کرده...
- طیب الله انفسکم
آیت الله علم الهدا که در تربیتِ شکنجه گر و اعتراف گیر و سیخکی سخن گفتن بسیار مشهور است فرمود:بعضیا عقلشون کفِ پاشونه؛ اگه این همه ناز و نعمت رو ببینن معده شون تعجب می کنه، بعد مییاد از این جور منشورا می نویسه، شورش رو در اورده، اصلاً فاسد و فاسق و منحرفه
سپس اختاپوسِ مسلطِ اقتصاد سردار سرلشکر بسیجی تیمسار حسن فیروز آبادی المثنای گروهبان «گارسیا» در «زورو» هن هن کنان وارد شد و نمی دانست گنبدِ پشتِ سر و بشکۀ شکم را چه کند و کجا بگذارد، رو به رهبر کرد و گفت: روحی فداک! کجا بشینم
رهبر فرمود: یه گوشه بتمرگ دیگه خبرِ مرگت، لا کردار فکر می کنه یوم الحسابه! برات سه تا گاوِ بریان گذاشتم کنار برو بشین بخور، فقط تخماشو اون محمود تو هوا زد و خورد
سردار در حالی که دندانِ گرازی در رانِ بریانِ گاو فرو می برد گفت: خدا شما رو از بزرگی و مولایی کم نکنه داشتم از گشنگی می مُردم... اون دنبلانا رو از حلقومِ احمدی می کشم بیرون... تازه شانس اورده؛ شما که می دونین من به وَلاّهه اشتها ندارم، وگرنه محمود رو قورت می دادم
حاج آقا واعظ طبسی با تبسمِ ساختگی و با پاروهایش به مجلس وارد شد و همه نیم خیز شدند؛ ایشان نشست و نفسی تازه کرد و وافور از دستِ مبارک رهبر گرفت و بر انگشترِ قیمتیِ ایشان که خلق از قیمتش و مشتری از هیبتش وامانده بودند، بوسۀ آبداری چسباند که صدایش تا هفت حسینه آنورتر رفت و برگشت و از لای جرزِ دیوارهای تکیۀ حاج مُشبکِ کشمش فروش، یک مُشت خاک ریخت کنارِ کوچه و الاغِ حاجی قُم قُم هفت تا لگد نثارِ هوا کرد. باری، حاج طبسی چند تا بشکن زد و حمال های ریشدار گونی های پول را آوردند و از آنها بالشِ آرامشی برای رهبر ساختند؛ قائدِ بزرگ فرمود: اگه هنوز اون تصنیفِ حموک مورچه داره در خاطرِ عزیز هست، بخون تا مستفیض بشیم
حاج آقا واعظ طبسی که تازه از خوردنِ یه گوسفندِ درسته فارغ شده بود، دستار از سر برداشت و دور کمرِ حجیمِ خویش پیچاند و پاچه های شلوارِ دبیتِ سیاه را بالا زد و شروع کرد:  
حمومی آی حمومی فرش و قالیچه م رو بردن / فرش و قالیچه م جهنم / تاس و دولیچه م رو بردن/ فرش و قالیچه و تاس و دولیچه م جهنم / لنگ و قدیفه م رو بردن / فرش و قالیچه و تاس و دولیچه و لنگ و فدیفه م جهنم / پیرهنِ تنم رو بردن /  فرش و قالیچه و تاس و دولیچه و لنگ و قدیفه و پیرهنِ تنم جهنم / تاج سرم رو بردن / فرش و قالیچه و تاس و دولیچه و لنگ و قدیفه و پیرهنِ تنم و تاج سرم جهنم / النگوهامو بردن
رهبر فرمود: طیب الله انفسکم، حالا اون حمومک مورچه داره رو بخون... برادران سلحشور دم بگیرن، لاکن همه با هم
حمومک مورچه داره دور و برش کوچه داره / جونِ تو خنده داره بشین و پاشو خنده داره / یادم میاد اون وقت که نازنازی بودم با بچه های کوچه همبازی بودم / با این ترانه گرم غوغا می شدیم / می خوندیم و می شستیم و پا می شدیم / حموک مورچه داره دور و برش کوچه داره / جون تو خنده داره بشین و پا شو خنده داره...
از عرش ندا آمد که:ما خوش خوشانمان شد، شتر سواری دُلا دُلا نمی شود؛ همۀ کروبیان و ملائکه شال و کلاه کنند که به فرش می رویم و هر چه ژولیده تر و پژمرده تر و لباس ها پوسیده تر؛ بهتر. می رویم تا از درگاهِ بیت رهبری تقاضای یک تکه نان و پیاله ای آب می کنیم که همۀ ما در حالِ تلف شدنیم و علفی هم برای خوردن نمانده است؛ پس همه با هم یا علی گویان و بده در راهِ خدا خدمتِ رهبر می رویم؛ برو که رفتی
2013 / 12 / 4

 

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست