دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
    سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۲۳ آپريل ۲۰۱۳
تماس سردبیر: gilavaei@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

زلزلۀ ظلم
رضا بی شتاب

«ماهِ درخشنده چو پنهان شود
شب پره بازیگرِ میدان شود»1
نکبتِ کابوس جهان می کُشَد
زلزلۀ ظلم چو بنیان شود
قاضیِ دزدان چو برآید به کار
دلقک ازان صاحبِ عنوان شود
مُفتی اگر دفتر وُ دیوان گرفت
مفتخوری راحت وُ آسان شود
مُفتَخَر آن مفتیِ بیکاره ای
کان شکم اش طبلۀ حیوان شود
خر که خورَد آخور وُ خورجینِ خویش
جامۀ زرّش همه پالان شود
خونِ خدا خوردن وُ آدم کُشی
مؤمن ازان صاحبِ ایمان شود؟
جُبّۀ باروت به خود بسته ای
جَنّتِ جادوی تو ویران شود
مُحتکر ار قولِ مساعد دهد
کالۀ پوسیده اش ارزان شود
شحنۀ شب قاتل وُ قانونگزار
قائدشان بر سرِ پیمان شود
لوطیِ بازار قَسَم می خورَد
با قمه اش صاحبِ دیوان شود:
کیسه کشِ قدرتِ اوباش باش
هالۀ نورش همه کیوان شود
ای که هیولای مهیبی شدی!
کِی بُوَد این دیو که انسان شود
فکر تو وُ ذکرِ تو آسیبِ غیر
بود وُ نبودت نه به فرمان شود؟
باش که این خنجرِ آغشته زهر
جانِ تو را نیز به قربان شود
ثروتِ مردم چه کُنی دود وُ باد؟
قعرِ دَرَک عاقبت ات خوان شود

قاب وُ نقاب اند به دیوارِ جهل
جاهل ازین قوم چه خندان شود
لاشخور ار دَعویِ «دالی»2 کُنَد
فَرِّ فرومایه فراوان شود
گرگِ طمع چون که گریبان گرفت
رُوحَکِ بیچاره گریزان شود
سفرۀ نان می بَرَد از خانه ها
سارقِ انبان چو نگهبان شود
وحشت اگر مسند وُ قدرت گرفت
دربدری داورِ دوران شود
خاک اگر خون وُ مصیبت نبشت
مرگ طبیب آید وُ درمان شود
عقل چو بازیجه وُ جان هیچ وُ پوچ
عاقل ازین ملغمه حیران شود
گر خذفی رونقِ بازار بُرد
خوش بُوَدَش بخت که تابان شود
چون که گدا در زد وُ اصرار کرد
تا به ابد مالک وُ مهمان شود
غولِ دروغ آید وُ رهزن رسَد
مالکِ تنبان کَکِ تنبان شود
کورترین اخترکِ خفته ای
سینه سپر صاحبِ کیهان شود
رسمِ جهان کور وُ کری بود وُ بس
هر که چرا گفت به زندان شود
آنکه قلم را نفروشد دلا!
رانده وُ هم بی سر وُ سامان شود

با که بگویم سخنِ سینه سوز
دل شنَوَد هوش پریشان شود
سنگ ازین غصه بپاشد زِ هم
خانه در آتش همه سوزان شود
چشمه اگر رفت کنارِ درخت
بیهُده پژمرده وُ بی جان شود
آب که فریادِ دلِ ریشه بود
از عطشِ خویش پشیمان شود
آتشِ اندوهِ تو در جانِ من
جانِ من از دردِ تو پیچان شود
حرمتِ انسان به چه ارزد دگر؟
دستخوشِ بازیِ حرمان شود

های رهایی تو کجایی بگو!
بلکه برآید گل وُ بُستان شود
برگِ درختی که خزان خسته کرد
شاد برآید چو گلستان شود
گر برسی سویِ دلِ مُرده ای
از قَدَمَت خاک درخشان شود
ـــــــــــــ
1- ضرب المثل
2- دال = عقاب
2014 / 7 / 2
http://rezabishetab.blogfa.com‍  

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست