دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
    سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۲۳ آپريل ۲۰۱۳
تماس سردبیر: gilavaei@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

روایتِ دیدارِ «حسن» و «حسین» در ینگه دنیا
دویست سالِ بعد
رضا بی شتاب

حافظ:
ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند / دولت احمدی و معجزه سبحانی...
گرچه دوریم به یاد تو قدح می گیریم / بُعدِ منزل نبود در سفرِ روحانی

و آغاز چنین بُوَد که مقدر و مقرر است که ظریفانِ وظیفه و مقربانِ بارگاهِ قدسی تمامتِ این غزل را روزی صد بار به هفت خطِ مرسومه بنویسند تا ملکۀ ذهن و شاه بیتِ ضمیرشان باشد و خریطه کشان خاک را بپالایند تا کیمیای کار را فراچنگ آرند و به محکِ تجربه بیازمایند...
این اوراقِ قدیمی در حفاری های شهرِ خاموشِ فراموش به دست آمد و دانشمندانِ مشتاقِ سینه چاکِ دردمند را غرق در مسرت و حیرت نمود و کوفتگی و خستگیِ سالیانِ جستجو و کند و کاو را یکباره چون برگهای پاییزی از اندامشان فرو ریخت و گَرد و غبار و خاکِ کهن از تن شان سِتُرد و منتظران؛ از شادیِ آن نیم متر به هوا پریدند و نُقلِ مجلس و محفلِ تمامِ خبرگزاری های معتبر و پدر و مادر دارِ دنیا گردید و جهانِ به وجد آمده هاج و واج مانده بود و از کشفِ شگفت و شادی انگیزِ حضرات گردِ خود می گردید و انگار زمین بر مداری دیگر غلتیده بود و ساکنانِ کُراتِ سماوی به رقص اندر آمده بودند و سفینه های شادباش و شاباش رد و بدل می شد و ستارگان به کرشمه و عشوه شمایلِ خویش چون نوعروسان می آراستند و بر نقد و عقدِ خویش چیزی نمی افزودند و خورشید هفت قلم آرایش کرده بود و کابین وانهاده و دل از دریا می ربود و کوه سرود می خواند و رودها رد و نشانِ خشکی ها می پرسیدند و زمین از انبوهِ امانت گُرده سبک می کرد... و این معجزۀ بی رجزِ قرونِ خالیه بود و با جادو تومنی دو زار فرقِ اساسی و ماهوی داشت و هیچ چیز جز لفظِ معجزه بر آن نتوان نهاد، آری معجزه به زمانی که اُشتری منّتِ مور می کشد و موشی ابسارِ فیل بر دوش می برد و مگسی قلاده بر گردن سیمرغ می اندازد و بوقلمون آوای بلبل به تقلید در گلو قره قره می کند و گل به خار سجده می برد و کاغذها خود به خود و بی واسطۀ دستی و حوصله ای می سوزند و صحیفه ها از فقدانِ فکر و قلم و شرمِ نانبشته ها سیاه می شوند و باران از زمین می جوشد و ابر به ناگهان از ناکجا برمی آید و همۀ اقیانوس را می نوشد و باز تشنه و سرگردان است و انسان بی چترِ نجات بر یونجه زارِ واقعه سقوط می کند.
پرفسور هالی - که هرچه خاکِ قبرِ قائدانِ عظیم الشأن است عمر او باد - در حالی که از شوق و شعف سر از پا نمی شناخت و دندان های درشت و مصنوعی اش هر لحظه از دهانش بیرون می پرید و دست های لقوه ای را در دستکش های سپید پنهان کرده بود، یکی یکی اوراقِ متبرک را از نظرِ بینندگانِ بی تابِ تلویزیون های العالم می گذراند و مترجمینِ خبره و زبردست به همۀ السنۀ زنده و مرده آن نبشته های ارزشمند را ترجمه می کردند و قمه زنان و راهزنان دست به دعا برداشته و از ابلیسِ درون استفتاء می کردند و دستمال یزدیِ نم دار به صورتِ هوا شلیک می نمودند و می خواندند: چه کنم چکار کنم تو منو نشناختی؛ تو ببین به کی به چی عشقِ منو باختی...
پرفسور هالی رئیسِ دانشگاهِ «آی اَم بی بی» است و علمای اعلام و زُعمای قوم، او را «هانی» صدا می زنند و لقبِ حاج آقا خشتمالِ دَرَکی را طی مراسمی شکوهمند تقدیمش کرده اند. باری پرفسور هالی با لهجۀ شیرینِ مریخی اش گفت: ما چیزی از پیشِ خودمان در نیاورده ایم و آنچه می گوییم مطابقِ اسناد و مدارکی است که با محنت و مشقت از سینۀ زمان بیرون کشیده ایم... برادران اندکی صبر، صبر و توکل...
و سپس با چشمی خونابه ریز و صدایی لرزان و رسا خواند:  
من که کاتبِ خاصِ دارالخلافۀ مخوفِ خفاشانِ خلیفه بودم روزی از روزهای بهجت زا که قلم در مرکبِ سیاه می چرخاندم تا بر صفحۀ سپید مشقِ معاشرت و مباشرت کنم و خاطراتِ مخفیِ خلیفه را بنویسم ناگهان بانگی از قعرِ تاریکِ دور شنیدم که مرا به نام می خواند و به گمانِ این کمترین از بیتِ رهبری بود که سخت آمرانه می نمود و از هراسِ آن پوست بر استخوان می ترکید و اعصاب کهیر می زد:
ای کاتبِ پدر نامردِ...(متن افتادگی دارد) کجایی!
نبشته را که در این حال بود: آغاز چنین بُوَد که مقدر و مقرر... رها نمودم و قلم را غلاف کردم و به تعجیل خود را به آستانِ بارگاهِ کبریاییِ قُدوَۀ زمان رساندم و در حالی که از ترس و وحشت چون بیدِ مجنون می لرزیدم و به خویش می پیچیدم گفتم:
همۀ خان و مان و جانم فدای خلیفه باد مرا به امری فراخوانده اید؟
خلیفه لب های کبود را با تبسمی بهشتی گشود و در میانِ دود و دمِ تیره و تار، سیمای انورش درخشیدن گرفت و خطاب به من با عطاب گفت:
به این برادرانِ پشم آلود و به قولِ «محمودَکَم» قاچاقچی چه مربوط است که نرمش قهرمانانۀ ما را به نوشیدنِ جامِ زهر تشبیه کنند مگر نمی دانند که در گودِ زنبورک قهرمان زیبایی اموات بوده ایم و هستیم! و هرچه می گوییم خیر و برکت و صلاح است. برادرانِ پشم الدین! شما که واقف به امور خفیه و رموزِ  مرضیۀ زورخانه نیستید و نمی دانید که میل و سنگ و زنجیر و دمبل و گورگه و کباده و تخته شنا را قومِ قباپوشِ ما اختراع کرد و برای همین است که به ما می گویند: ملا پهلوان. مرشد! بزن آن زنگِ قشنگ را که ما به گود اندرآمدیم تا منکران و کافران بدانند که ما از چه جان و جنم آفریده شده ایم، بگرد تا بگردیم: یکی وُ دوتا سه تا وُ چار تا... مرشد! ضرب ضرب ضرب. این هم سماعِ این حقیرِ فقیرِ سراپا تقصیر و چله نشینِ گوشۀ زهد و ریاضت. نظرِ حضرات چیست؟
از غیب ندا آمد: عالی عالی عالی، ای از نَفَس ثقالی، ای قائدِ مقالی، بنشین به روی قالی
عالیجناب دمی آرام گرفت و بوی عنبرین فضای زغالی را انباشت و دوباره رشتۀ کلامِ کوکنار زده به دستِ مقدس گرفت:
ما که فرماندۀ کُلِ قوا هستیم و پشه را در هوا نعل می کنیم و نبضِ مورچه می گیریم و نان از تنورِ داغ بیرون می کشیم و به اشارتی رستاخیز برانگیزیم؛ واجب است که برادرانِ قاچاقچی و چاق و چله به دست بوس و پا بوسِ ما اندر آیند و خاکِ قدمگاهِ ما سرمۀ چشمِ بی بصرِ نمک نشناس کنند که ما استخاره کردیم و رملِ و سه قاپ ریختیم و طالعِ «نرمش قهرمانانه» در برجِ سعد است و اوضاعِ اقتصادِ غرب در برجِ ری... (متن ریختگی دارد) است و از ما ملتمسانه استمداد طلبیده اند و شرطِ انصاف نیست که به یاری و امدادِ برادران خاج پرست قدمی برنداریم و این عینِ دیانت و سیاستِ ماست و ما باید مدیریتِ همه چیزِ جهان را در کفِ با کفایتِ خویش بگیریم و باعثِ رشکِ شرق و غرب گردیم؛ گیریم که قبل از این خصمِ خونی بودیم و گفته باشیم: اگر دُبِ اکبر را در دستِ راستِ ما و دُبِ اصغر را در دستِ چپِ ما بگذارند با غربِ کافر آشتی نمی کنیم. بنابر آنچه تقریر فرمودیم می باید نوشته های گذشته و درگذشتگان در آتش افکنده شوند و بازماندۀ آن را اگر به کار آید نیز در کورۀ تحریف سُخته و پُخته کنند چرا که تاریخ از ما؛ که عقلِ کُل و عقلِ مطلق و پیشوای بشریّتیم، شروع خواهد شد.
باری؛ شما شیخکانِ پاره پورۀ خنز پنزری باز منبر رفته و اشکِ خلق الله را در آورده اید و فتنه انگیخته اید! بیهوده آب به غربال مسنجید و هوا به هاون مکوبید؛ ورنه می دهیم روی منبر آچمزتان کنند؛ به سیخ و سمبه و وافور کشند. کاتب بیا و در جوارِ ما بنشین می خواستم رقعه ای خصوصی برای آنها بنویسی و با بریدِ بادپیما بفرستی تا بدانند که در این دارالملکِ ملکوتی فقط منم که حکم می نویسم و فرمان صادر می کنم. ای خلایق بدانید و آگاه باشید که من خلیفه الارض ام و در اُم القرا قانون را من می نویسم و هر گاه دشمن تراشی، دادنِ شعارهای پشمکی، گروگان گیری، کُشتن و آتش زدن، مرده باد و زنده باد گفتن و عربده جویی لازم آمد ما فرمانِ آن را به سرعتِ برق و باد منتشر می کنیم و قصور و نسیانی در این موارد پیش نخواهد آمد چرا که سربازانِ گمنامِ امام زمان آماده و مانندِ اسبِ نوبتی حاضر به یراق و گوش به فرمان منتظرند.
من چون اشتری قربانی زانو شکاندم و قرطاس از پرِ شالم در آوردم و قلم و دوات حاضر کردم و گوش به فرمان ماندم. حاجبانِ کور و کر و لال را که چون فرشتگانی با بال های مصنوعی گردِ سرش می چرخیدند مرخص کردند و به من فرمودند بنویس:
و اما بعد از سلام و چاق سلامتی، ای گور به گور شدگانِ ناجنس و فضول مسلک، کار مُلک داری سخت و صعب است و خدای عز و جل جز از برای خاصگانِ خویش این فن و حرفۀ پر حیلت و منفعت را نیافریده است و به شما و امثالِ شما که هنوز گوساله اید و سر در آخورِ یجوز و لایجوز دارید و ریزه خوار و جیره و مواجب بگیرِ سفرۀ خمس و زکاتید، و اگر خلعِ یَد و خلعِ لباس شوید از پسِ سیر کردنِ شکمِ خود و خانواده و دور و بری ها ی خویش بر نخواهید آمد؛ پس به شما نیامده است که در کارِ کشورداری مداخله نموده و بالای حرفِ من که بالای بالاست، چیزی گفته یا بنویسید و یا در گوشه و کنار نشسته و گوشتِ تنِ ولی نعمت تان را به طعنه و طنازی نشخوار کنید، این نبشته در حکمِ اتمامِ حجت است و عدول از آن در امتدادِ ارتداد به حساب آید و جزای ارتداد می دانید چیست و حاجت به احتجاج و دلیل و برهان ندارد. اگر ساکت نشوید آدمخوارانِ دخمۀ خاموش به طُرفه العینی شما را می بلعند و محو می کنند و قبل از آن می دهیم تا چوب در...(متن افتادگی دارد) کرده و وارونه بر خر نشانده و گردِ بلادِ بی بلا بگردانند...
در همین اثنا خلیفه به سرفه اندر آمد و صورتِ مبارکشان چون تشتِ خون شد و گویی تهِ جهازِ جانشان...(متن خوانا نیست) شد و بر آبِ مرگ روان گردید و جهان تاریک چون تریاک شد و من که کاتب باشم صیحه ای از جگر برکشیدم و بی هوش و بی گوش نقشِ زمینِ مصیبت شدم و وا اسفا و وا حسرتا از هر گوشه و کنار و اقصای اقالیم برخاست و هفت شبانه روز عزا و ضجه و شیونِ سراسری اعلام شد و همۀ عالم و آدم یکپارچه سیاه پوش شدند و در اندیشۀ نرمش قهرمانانه راه افتادند و راهپیمایی کردند و مُشت بر سندانِ رندان کوبیدند...
من که کاتبِ خلیفه بودم روزی بر حسبِ اتفاق از پسِ پردۀ دارالخلافه شنیدم که حاج آقا چراغ موشی که بی نیاز از مجیزِ هر کاتب است برای پا منبری های خویش چنین روایت می کند که:
من و حاج آقا عَبدُ الفُلُوس (عند المطالبه) سالها در محضرِ حاج آقا فندوق، تَلَمّذ می کردیم و ایشان از عالِمِ ربانی مُفلس المجالس به دو گوشِ مبارکِ خود شنیدند که:
جاجی جبارِ یکچارکی بین خواب و بیداری می بیند که حاج آقا جنتیِ لنترانی که با اجنه روابطِ بسیار حَسَنه داشت؛ هَروله کنان می آید و پشتِ سرِ ایشان نوری عجیب همه جا را روشن نموده است و حاجی جبار یکچارکی از هیبتِ آن به زانو در می آید و گریه کنان حاجت می طلبد که: حاجی آقا جنتی لنترانی دستِ ما را هم بگیر. حاجی آقا جنتی لنترانی برمی گردد و مشعلی آتشین را که در... (متن مشکوک است) کرده اند نشان می دهد و عربده می زند: به دادم برسید.
حاجی جبار یکچارکی می گوید: وقتی از خواب پریدم تمام بدنم تاول زده بود و از وحشت همه جا... و... (متن ریختگی دارد) بودم و از قباحتِ آن ناله کنان و بر سر زنان؛ دو لتۀ درِ طویله را گشودم و به حاج آقا کلاه دوز گفتم: من رفتم؛ و برهنه پای به کوچه و خیابان دویدم و این دو شعار را بر سرِ در همۀ سفارتخانه ها و در اعماقِ دیگ و دیگبرها و کماجدان ها و پاتیل های آشِ نذری به زر نوشته بودند:«بله ما می توانیم»؛ «دولت تدبیر و امید»، همۀ شعارها پافشاری بر تغییر تغییر تغییر و البته تأمل و تعامل داشتند و اعلامیه های رنگارنگ در باد می رقصیدند و فخر به فلک می فروختند و عقربۀ ساعت های شماطه دار و زنگوله دار و منگوله دار به عقب می چرخیدند.
حاجی جبار یکچارکی همان روز می رود و این داستان را برای اُسوۀ نستوه حاج آقا تمساح روایت می کند و حاج آقا تمساح نادم و سرخورده بر سر و بر پیشانی می زند و با چشمانِ دو کاسۀ خون و رخساری سرخ از غضب به محضرِ حاج آقا شتر فروش مسئولِ قوۀ غذاییه برادر حاج آقا رئیس مجلس که در راستۀ صرفان مشغولِ خدماتِ خداپسندانه بود؛ می رود و حاجی هم گوشی را بر می دارد و به حاج آقا اژه ای مال خر، گزارشِ ماوقع را بی کم و کاست می دهد و حاج آقا اژه ایِ مال خر چون اژدها می خروشد و مانندِ اژدر از حانه به بازار می زند و ماجرا را برای حاج آقا سقط فروش تعریف می کند و او هم برای ملا باقرِ بقال و هر دو در بغلِ هم از شدتِ این هجمه جان به جان آفرین تسلیم می کنند و حاجی آقا کَمره ای در حالی که بشکن می زده است فتوا می دهد: آقایان قباحت دارد... و حاج آقا توتونچی عریضه به امام می نویسد و در آب می اندازد و دستور می دهد یکه بزن بهادر های قداره کش همۀ محله ها و زیر گذرها را قُرُق کنند و در همان لحظه تون تابِ حمامِ «حُرّیت» اسرار مگوی سَروَران و سرداران را به دهانِ آتش می سپُرَد و می خندد و حاج آقا قالپاق فروش لب به قلیان نمی زند و تسبیحِ شاه مقصود را به دیوار می کوبد و با چاقو ضامن دارِ زنجانیِ دسته صدفی؛ نعلین و ردا و دستارِ بُنجلِ چینیِ خود را تکه تکه می کند و لُنگِ چهل تکۀ شترنجی اش را جر می دهد و حاج آقا جن گیر سر از زیرِ آب خزینه در می آورد و فریاد می زند: زکی.
در همانِ شبِ عزیز حاج آقا شقه ای؛ شیخِ اجل کوسۀ روسی سیاستمدارِ عرصۀ سِحر و اسطرلاب را به خواب می بیند که به خنده ای ملیح لب به سخن می گشاد و نقلِ ملاقاتِ حسن و حسین را در ینگه دنیا برای ماهی ریزه های طلبه حکایت می کند:
حاج آقا خبازِ بزرگ که نور از قبرش ببارد در شبی سرد و سیاه حاج آقا شاطر الواتی را در راستۀ زرگران می بیند که به دیوارِ حاج آقا بُنکدارِ فشارکی می... (متن ریختگی دارد) و سپس پیش رفته و حاج آقا شاطر الواتی را آواز می دهد، حاج آقا اول یکه می خورد و بعد به در و دیوار فوت می کند و می گوید: وقت قضای حاجت هم دست از سرِ بندگانِ خدا برنمی داری! دور شو ای ملعون. حاج آقا خباز بزرگ اندکی در تاریکی می ایستد و بعد سایه به سایۀ او می رود تا این که در تقاطعِ دو کوچۀ تنگ رو در روی هم قرار می گیرند. حاج آقا شاطر الواتی اول از وحشت خشکش می زند ولی بعد حاج آقا خباز بزرگ به خاطرِ شریف می آید و با او روبوسی می کند و با هم به حجره می روند و منقلی و دود و دمی و سیروساتی جور می کنند و زغال ها گل می اندازند و حجره گرم و نرم و آنها هم سرِ دردِ دلشان باز می شود و حاج آقا شاطر الواتی می گوید: رهبرِ معظم قدسه سره، دو تا زنِ عقدی داشت، از صغرا بگم که سوگلیش بود پسری به دنیا آمد ولی خودِ صغرا بگم سرِ زا رفت و «علی خامنه ای (ع)» بچه را قبول نکرد و به قابله گفت: بچه را به حاج آقا بنکدار فشارکی بدهد و او هر گلی زد به سرِ خودش زده است. حاج آقا هم بچه را بزرگ کرد و به مدرسۀ دینی سپرد تا آنجا درسِ مقدمات و شرحِ لمعۀ دمشقی و مخلفاتِ حُوزوی، سطح و خارج بخواند، - بله خارج... از طلبگی عاشقِ خارج بود - و کسی بشود و شد آن که باید بشود یعنی آخوند شد و برای خودش اسمِ حسن روحانی را انتحاب کرد و اندک اندک در دم و دستگاهِ خلافت راه یافت و به مقامِ... (متن افتادگی دارد) رسید و کیا و بیایی به هم زد. از طرفی دیگر زنِ دومِ «علی خامنه ای (ع)»؛ «زینب» نام داشت و معروف به زینب زیادی که اصلاً از زنگبار بود و برای رهبر معظم قدسه سره، پسری آورد و همان شب زینب عمرش را داد به شما و «علی خامنه ای (ع)» هم از قبولِ طفل امتناع کرد و بچه را فرستاد به زنگبار و از آنجا توسطِ کشتی به ینگه دنیا برده شد و مردِ خیّری از نسلِ «اچ دی بلال» او را به فرزندی قبول کرد و نامش را باراک حسین اوباما گذاشت و شد آن که باید بشود و به ریاستِ... (متن ریختگی دارد) برگزیده شد و تا همین چندی پیش حُسنی مبارک رهبر فقید مصر ادعا می کرد که حسین فرزندِ اوست و برای اثباتِ ادعای خود مشتی کاغذِ پاپیروسِ پوسیده به دادگاهِ بین المللی لاهه ارائه داده بود و ناگفته نماند که رهبرِ هپروتی و درگذشتۀ لیبی معمر قذافی؛ باراک حسین اوباما را «برکه حسین ابوعمامه» نامید و اظهار کرد که حسین پسرِ حاج آقا عمامه پیچ و نابرادریِ حسن است و این بسیار مبارک است. اصلِ شجره نامه در دستِ حاج آقا مقراضِ قورمه ای است و او نسلِ این دو برادر را از عقبۀ شتر فروشان و شتر تازانِ قوم ابو قراضه می داند ولی حاج آقا نخودچی پس از مشورت با حاج آقا تخمه فروش در صحتِ این اسناد تردید کرده اند و برای روشن شدن شکّیاتِ این داستان پیشِ حاج آقا کشک سابِ محلاتی رفتند و ایشان ریشِ مبارک را خاراند و مدتی مدید در هر دو حضرت نظر کرد و تاس ریخت و گفت: عجب عجب؛ یعنی چی؟ خودمم فکرییَم... صنما قبله نما بلکه تو باشی تو باشی...  
تا این که «علی خامنه ای (ع)» در وصیت نامه دو پسرش؛ حسن و حسین را به نرمش قهرمانانه دعوت کرد و از آنها خواست تا دستِ دوستیی یکدیگر را بفشارند ولی حاج آقا بنکدار فشارکی از بیخ منکرِ این حکایت شده و می گوید آنها پسرانِ او هستند حالا گیرم از نظر قیافه و رنگ اندکی فرق داشته باشند و «علی خامنه ای (ع)» را به دروغگویی مهتم می کند و این که ظالم بوده و حق الناس خورده و بیت المال حیف و میل کرده و چه آشوب ها که بر نیانگیخته است. برای همین است که من هر شب می روم و سهمِ امام را کنار دکان و خانه اش می...(متن مغشوش است) در واقع این نرمش قهرمانانه برای عمومِ طلاب واجبِ شرعی است و در حکمِ جهاد با کسانی است که یقین ندارند. ای من و امثالِ من ری... (متن مخدوش است) به قبرِ حاج آقا بنکدار فشارکی     
2013-09-25

 

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست