دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس سردبیر: perslit@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: info@perslit.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

نیمکتِ چوبی و آینه ی تاریک
رضا بی شتاب

 

نبودند، هیچ کدامشان نبودند...
چشم که گشودم همه جا سپید بود، کفشی به پای نداشتم و جامه ای ژنده بر تن بود و تن رنجِ جانکاه را وانهاده بود؛ ولی آهنگِ رفتن، من را به خویش می خواند، و سایه ای پیدا نبود و ردِ گام های من بر برف، پیش تر از من می رفت و پشتِ سر، ردی نبود و سپیدی بود و پرهای برف که در هم می شدند و پرده ای سپید می بستند، پگاه و شام یکی بودند و یگانه بودند و جهان را اینگونه می آراستند و تو با خودت بیگانه بودی چرا که پاهایت تو را می بُرد و تو نمی خواستی، هنگامِ همگامی تو با خویشتن نبود؛ و آینه ی دلت تاریک بود و پرندِ سپید در بارشی پریشان بود و زمین پوک بود...
سرما، ساحر است؛ نخست دست و پای را سِر می کند و فکر را کِرخت می دارَد و سپس تن و جان را به خواب می بَرَد تا همه چیز در تو ساکن شود و تو سبکبار گردی و ژاله بارِ نگاهت، یخ زَنَد و چون مجسمه ای بیرون از زمان بایستی و یا آدمکی برفی باشی و بازیچه ی رگه ای از نفرینِ نور؛ تا چه وقت در کنارِ روانِ بیدارِ سپیدارِ سرگردان، آب گردی.
- شما نیمکتِ چوبی را دیده اید، تنه ی پیرِ درختی است که روزگار بر آن یادگار نوشته است و پیرامونش پرسیاوشان روییده است و اکنون برف آرام آرام روی آن را می پوشاند و سپید می شود و درخت نیز سپید می شود مانندِ خاطره ای که ناگهان روشن می شود و گریبانت را رها نمی کند و با خود می اندیشی که: این چگونه بود و چرا و از کجا آمد! و خویشتن را به آن زلالِ دلخواسته می سپاری و می روی و آن نیمکتِ چوبی چرا دیگر نیست، و از درختی به درختی سراغِ چراغِ کلبه ای را می گیری که خاموش است؛ و نشانی را باز در ذهن می خوانی و تکرار می کنی و راهِ رفته را برمی گردی و یادهای خود را مرور می کنی و جاده را می بینی که در غروب به رنگِ بیجاده تو را به خویش می خواند و نَفَس قندیل می بندد و پااوزارِ جستجویی که اکنون به پای داری سنگین است و سنگین تر می شود.  
آمدند و به جانِ جنگل افتادند، درختانِ بلند و ستبر با ناله ای دردناک فرو می افتادند و چون پهلوانان، پهلو به خاک می سودند و در خویش و بر خویش می غلتیدند و شاخه های جوان و تُرد، نشکُفته خُرد می گشتند و چون چامه های نانوشته در چاله ای به خواب می شدند و خونی سبز روز را می انباشت و غبارِ سبز برمی خاست و پرندگانِ هراسان می گریختند و باز می گشتند و گردِ آشیانه شان می گشتند و ناامید پرپر می زدند و صدای سخت و خشکِ ارّه ها زمین را می لرزاند و زمین را پایِ گریز بسته بود.
پالیزبان بودم و من را از آنجا رانده بودند، چندین بار رفتم ولی دوباره برگشتم، دل کَندن آسان نبود و تَرکِ خانه و خاطره دشوار بود و اجبارِ آن ها هم چاره نمی کرد؛ واپسین بار در دام افتادم و همچون لاشه ای از قناره ای؛ سرازیر آویزان بودم، و مشتریانِ جنازه ی هنوز زنده ی من، مفلس تر از حسِ خسی بودند که مرا به سیمی چند واگذارند و آزِ خویش فرونشانند.
- نگا کن، آسمون داره بالشِ پنبه شو؛ پاره پاره می کنه، تا یه ساعت دیگه برف بیچاره مون می کنه، بجنبین بچه ها!
- بازم مهمون داریم، چه آهویی!
- بیارش پایین، با پای خودش اومده بزمجه ی آبی
- ببینم، واسه چی باز پیدات شد؟ خیلی سگ جونی
- لالی! زبونتو موش خورده
- الان آدمش می کنم تا مثه بلبل چهچهه بزنه، ببندینش به درخت، اون تَرکه ی ادب رو بده ببینم
و چپق اش را چند بار به تنه ی درخت کوبید و توتون های نیمسوخته، جرقه ای زدند و بر خاک ریختند و خاموش شدند.
کسی رقصی مسخره آغاز می کرد و دیگری گارمون می زد و چیزی خوش می خواند که بریده بریده به گوشم می رسید و نمی توانستم واژه ها را کنارِ هم بچینم و چقدر دلم می خواست آن سرود را درست بشنوم تا برای شما بنویسم.
دست هایم بسته بود و از زخم خسته بود؛ سرم را در آبِ ژرفِ چشمه فرو می بردند و خونِ من، چون جوهری بی جلا و بی ارزش، بر سطحِ صیقلیِ آب پخش می شد و در آب ستاره می دیدم و شراره های کهکشان و نفسم به شماره می افتاد و ستاره پایان نداشت؛ مانندِ چکه چکه ی آب که در سینه ام می جوشید و در دلم آشوب می شد...
پلک های روز بسته می شد و خورشید به خواب می رفت و سوزی می وزید و پیراهنِ پاره را بر تن ام چون نوکِ نیزه فرو می بُرد؛ مرا نیمه جان به حالِ خویش رها کردند و رفتند، و من از درد می لرزیدم؛ اما سماجت در جانِ من پا سفت کرده بود و به سختیِ سنگ بود و می خواستم خانه ام را پس بگیرم.
باز آمدم، نه برای آن که خانه ام را گرفته بودند برای آن که دلم را به آتش کشیده بودند و بامداد بود و من در ایستگاهی سرد و بی آسمانه ایستاده بودم و هیچ قطاری نمی گذشت و بوران، موسیقیِ خویش می خواند و تو نبودی و جهان نبود و تو در نگاهم بودی و می آمدی و مانندِ همیشه شادی می آمد و تو جهان را می آراستی و سخن می گفتی:
- می بینی دست های من بوی آشیانه ی پرنده می دهد، باد آن لانه را بر خاک افکنده بود، برداشتم و دوباره بر بالاترین شاخه ی درخت گذاشتم، دو پرنده بر گِردِ من می چرخیدند هنگامی که برگشتم پرندگانِ بسیاری آسمان را رنگی دلخوش می زدند و شادیِ دلپذیرِ لحظه ها را می شد دید و فهمید.
در فضایی کبود، کبودِ آبی که سایه هایی در آن پرسه می زنند؛ و ملالِ مِه آلودی همانندِ آهنگی از دور و سخت آشنا؛ با خویش و در خویش می رقصد. دست های تو را می دیدم و ناگهان شاپرک ها را؛ درِ گنجه ها را باز می کنی، خالی اند، و این خالی جان ات را در هم می پیچد، تنها عطرِ لباس هایی مانده که دیگر نیست، و همینطور از سقفِ اتاق صدا و کلمه می بارد، خوابِ آدمهایی را می بینی که نیستند، غایبند، صداهایی را می شنوی که از یادت رفته اند و راه می افتی و بی مقصد می روی، کجا! خودت هم نمی دانی.
- بگذار صدای مرغانِ دریایی در سکوتِ سَحر بتابد مانندِ شبنمی که بر گونه ی گل می درخشد. بگذار امواجِ گیج، پاهای او را نواش کنند؛ او که زمانی خود را به دریا افکند و امواج او را به ساحل باز پس آوردند و به ماسه ها سپردند و هر دانه ماسه ای، صدفی شد تا او را در خویش صدا کند. زمان زیادی گذشته است که من با تو سخن نگفته ام و این واپسین سخنِ تو، ناقوسی است که در سینه می کوبد: «من را با روحِ خسته ام آشنا نکن که ویران می شوم».
سرِ راهتان به باغِ مِه آلود کنارِ فواره ی گلستانِ تاسیده؛ کسی با شاخه گلی در دست نشسته است و چشمانش به راه است و انتطار را می کاود و پژواکِ صدایی فضا را پُر می کند:
- هر آدمی ممکن است تنها به دنیا نیاید، ولی قطعاً تنها از دنیا می رود، و هیچ کس را در قبر دیگری نمی خوابانند، پس تنهایی مثلِ پوستِ تن است، چسبیده به استخوان، تنهایی آدم را زیباتر می کند تا بهتر فکر کند و دور برش را ببیند و بفهمد، که کجاست، ما آینه نیستیم که هر چه دیدیم فراموش کنیم، تنها آینه ی تاریک، حافظه ندارد. شلوغی های عبث آدم را در خویش گم می کند و تو، صدایی و سیمایی را به یاد نمی آوری و تصویرت محو می شود، تَرَک می خورد و می پوسد و از هم می پاشد و به خاک می پیوندد.
و تو اینجا خفته ای، میانِ دو درخت، دو گام در دو گام با سایبانی از سکوتی عاشقانه و من باید دور شده باشم و دوباره آهسته باز آمده باشم تا واپسین بدرود را به جای آورم و تو را در آغوش کشم و با خویشتن ببرم.
انتظار به درازنای سکوت بود برای کسی که در سفر بود و سفر او را بُرده بود و باد ماجرای رؤیا را روایت می کرد آنجا که بادبان ها را سرشتِ سرکشِ حرکت به خویش فرا می خواند تا در نوردِ بودن پیراهنِ سپید در باد برقصد و ساحلی از دور به دیده در آید و انسانی با لبخندی درخشان بگوید: رسیدیم...
آنجا بودند و سرگرمِ زندگی و نه انگار جنگل گریه می کرد و اندوه داشت و تو آنجا خفته بودی و من می گریستم و آمده بودم تا تو را با خویش ببرم و این سلاحِ دوزخی در دست های من  چه می کرد و چه کسی آن را به دست های من سپرده بود!
بر روی سنگ نوشته آمده بود: « اینجا کسی خوابیده است که زیباییِ زندگی و گُل و جنگل را ستود و با آب ها سخن گفت، پرنده شد و رفت». و من خیره مانده بودم و به شعله می اندیشیدم که چگونه چادرهایشان را به آتش کشیده ام یا هنوز در خیالِ آنم و در تنم چیزی می سوخت و زبانه می کشید.   
از میانِ شاخ و برگ ها می دیدمشان و رادیو روشن بود و صدایش دور و نزدیک می شد؛ داشت از کفش های چرمیِ گرانقیمتِ مردی صحبت می کرد که هنگامِ راه رفتن جیرجیر می کردند، مردی گیاهخوار بود و زاهد و سخنان دلنشین می گفت و بر تعدادِ مریدانش روز به روز افزوده می شد، پادشاه و ملکه و رئیس جمهورِ کشورِ... شام را در مهتابیِ جهان و کنارِ دریای... جشنِ با شکوهی به مناسبتِ کشفِ طلای سیاه در جنگلِ... فضا به تسخیرِ انسان در آمده است و تمدن در... روز بروز سپاهِ گرسنگان افزایش می یابد... زنی که سال ها پیش در دریا گم شده بود دیروز در ساحلِ... جسدِ مردی که با تبر به قتل رسیده بود در... جنگی بزرگ علیه... ادامه دارد؛ جنگی مقدس که... دستی پیچِ رادیو را گرداند و موسیقی مثلِ پوست روی استخوانِ جنگل گسترده شد و موسیقی؛ ایستادن میان دو هجا بود، هجای هجوم و هجای من، و افق بی توقف به گردِ دایره ی خویش می گشت و می گشت.
در کنارِ من برگی از روزنامه ی عصر در نسیم تکان می خورد و نوشته هایش پیدا و پنهان می شدند: مردی طلبِ بخشایش و آمرزش می کند. مردی خود را دار می زند و نوشته ی کوچکِ روی میز فراموش می شود: روزی روزگاری زاده می شود که لبخند، جهان را در آعوش بکشد و ما برای گفتنِ «دوستت دارم»، آواره ی مرزها نشویم و تنها نباشیم، که تنهایی تنبیهِ سختی است.
درختانِ بریده شده در ارابه ها بودند و در تنهایی و سکوتِ مسلخی به هم بسته بودند و آسمان نگاه می کرد و عربده ی ارّه ها در جنگل گم شده بود و من هنوز به یاد دارم که نشسته بودم و چیزی می نوشتم و می خواستم آن سلاحِ دوزخی را در خاک کنم و تو را از خاک باز پس بگیرم؛ و دود از خاکستری دور بلند می شد و به هوا می رفت  و بازمی گشت و به شکلِ شب همه جا پخش می شد و یکی شان تبری در دست داشت و با آن تنه های بریده ی درختان را دو نیم می کرد و آوازی قشنگ می خواند و من صدایشان را می شنیدم:  
- چیزایی که اون میگه یا می خواد بنویسه، ربطی به من نداره، من اینجا نشستم، برا اینکه دلم می خواد بشینم، منتظرِ کی ام؟ یادم نیس
یکی خیزران در دست داشت و بر تنه ی درخت می کوبید و آبِ دهان را از لای دو دندان، به هوا پرت می کرد.
- بعدش میخوای چیکار کنی؟
سیگار برگش را گیراند و کلاه از سر برداشت:
- من نیستم. اونا دروغ می گن، من به هوای سکه اومدم، ولی تا حالا خبری نشده، داریم جنگل رو می کُشیم و زمین رو آش و لاش می کنیم، آخرش چی! یه مشت گاوریش، گِلِ هم افتادیم که چی بشه، ها!
- آره! اونقدر کیسه های بی تَه هست که تا پُر نشه، سهمِ ما نمی رسه؛ بزن بریم پیِ کارمون
- خب، داشتی می گفتی، اون به ات چی گفت!
- هیچی؛ گفتم میتونی منو از ذهنت حذف کنی؛ ولی این گُل رو نگه دار، باور کن جدی میگم، هیچکس مثه من عاشقت نیس، نیگا نیگام کرد و چیزی نگفت و راهش رو کشید و رفت و دیگه ازش خبری ندارم ولی هنوز دوستش دارم
و بلند شد و در باد فریاد زد:
- اینو بهش بگو، حتماً بهش بگو...
کتابی در باد بال بال می زند و برگ برگ می شود و واژه ها مانندِ باران می بارند؛ در میانِ دو کتف ام دردی تند پیچید و ناگهان احساسی سرد سراپایم را لرزاند و نام تو را آوردم و یادت چنان روشن شد که از خویش رفتم و تو دستِ من را در دستِ گرمت گرفته بودی و با خویش می بُردی و خورشید از لا به لای درختان ستون نور می کاشت و نوای پرندگان به گوشم می رسید.
چشم که گشودم، نبودند، هیچ کدامشان نبودند...
ــــــــــــــــــــ
بیجاده = یاقوت
بُزمجه ی آبی = نوعی سوسمار
گاوریش = احمق، ابله
2013 / 1 / 23
http://rezabishetab.blogfa.com‍

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست