دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
    سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۲۳ آپريل ۲۰۱۳
تماس سردبیر: gilavaei@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

وه که چه زیباست عشق
رضا بی شتاب

 

وه که چه زیباست عشق، گرم وُ دلاراست عشق
هان که ز ره می رسد، ساده وُ غوغاست عشق
بر تنِ اندیشه ها جامۀ عریانی ست
کوچه چراغان شود آتشِ ماناست عشق
گرم وُ دلاراست عشق گُل به گلستان دَمَد
دل به تَپِش آوَرَد، وه که چه زیباست عشق
بس که درختان خوشند برگِ سخنگو نگر
گوش کُن آوازِ سبز، وه چه شکوفاست عشق
رنگِ شگفت ست عشق، حال دگرگون کُنَد
دُور مَرو بنگرش، سرخیِ سیماست عشق
عقل چو دیوانه ای دودِ پراکنده ای
دین وُ دل از دست رفت، وه چه عَلالاست عشق
هوش به رقص آوَرَد باده به جوش آوَرَد
اسم وُ مُسَمّا بِهِل، شعلۀ گیراست عشق
می زِ لب اش نوش کُن، غصه فراموش کُن
خیز وُ بیا سَرخوشک، با می وُ میناست عشق
تاکِ طرب تازگی، هر دَمَش افزونتری
پیچکِ بی تابِ تن، وه چه فریباست عشق
چشم ازو بَر مگیر دست ازو بَر مدار
ساحرِ سودایی است فرصتِ یکتاست عشق
حوصلۀ دانه بین، در دلِ خاکِ حزین
میوۀ ذوق آوَرَد، چشمِ تماشاست عشق
مَشعله انگیزد او، در رگِ هر حادثه
حادثه ها را بسوز، وه چه معماست عشق
رام شوی در کف اش، توسنی از سَر بَرَد
توسنِ رامش شوی، وه چه شکیباست عشق
لایقِ او گر شوی، بی پَر وُ بالنده ای
ورنه همان مُرده ای، وه که چه ایماست عشق
هر طرف ار بنگری عشق به چشم آیدت
جان هیجان ست وُ بس، وه که چه شیداست عشق
هیچ چرایی مگو، هیچ مَپُرسَش چه ای
او همه گفتارِ تو، خامُش وُ شیواست عشق
چشمه بجوشد ز سنگ، سنگ چو آیینه ای
تا که نظر می کند، جان همه والاست عشق
پَر به چه کار آیَدَت، آنکه تو بوسیده است
می بَرَدَت بر فراز، وه که چه بالاست عشق
سایۀ تو بِستُرَد، جان طلبد جان دَهَد
موجِ مُهَنّا شوی، شادیِ دریاست عشق
گوهرِ دُردانه او، ساحلِ رقصنده او
خندۀ پاینده او، وه چه مُهَنّاست عشق
واژه بِهِل عاشقا، مژده دَهَد بی سخن
رهرو وُ همراه شو، رهبر وُ عنقاست عشق
2014 / 6 / 18
http://rezabishetab.blogfa.com‍  

 

 

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست