تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

همیشه مانندِ همیشه نیست
رضا بی شتاب


چهارشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۴ - ۱۱ نوامبر ۲۰۱۵

- حالتون خوبه آقا؟
- ها! خوبم خوبم
عادتِ جویدنِ مداد را هنوز از دست نداده ام. سرزنش شدن را نیز فراموش نکرده ام. سکوتِ میانِ کلمه، سخن و نوشتن را نیک می شناسم. نوشتن خواب دیدن است. می نویسی تا خوابهایت از تلاطمِ توفان رها شوند. نوشتن؛ تشرِ آتشِ درون است و خاموشی را برنمی تابد. جاده های جهانِ تبعید بی پایان اند. سایه ها سرشارِ سنگریزه اند. جوهرِ پاهای برهنه راه را رنگین می کند. مرزهای لغزنده و لرزان ازلی ابدی اند. گامهای بی گلایه و مست با وسوسۀ رسیدن پیش می روند. و در مُهلتی مبهم ولولۀ آرزو را به پریشانی وا می نهند:«به سرزمینم نگاه می کنم تا خدا و خورشید به خنده در آیند. صدای ریزشِ شن را می شنوم. میانِ شب و شن؛ باد و ستارگان؛ این شب خوانِ غریب هنوز هزار آوازِ رازآمیز در گلو دارد. صخره های درخشان؛ آبِ گوارا را در مینایِ آفتاب می نوشند. فضیلتِ آفتابنوشِ اندیشه در رگهای باران می شکفد. آنکه می اندیشد؛ نامیراست و از مرگ و زندگی برگذشته است».
همه چیز در میانِ دو لحظۀ ناهمگون اما یگانه اتفاق می افتد:برآمدن به زیبایی و رفتن به زیبایی. پاره ابری گُل بِهی ولنگار می گذرد. نم نمِ بارانی ولرم می بارد. ابر از هم می پاشد و تمام می شود. بسانِ بساطِ معرکۀ دوره گردی که از صحنه برچیده می شود:«در مِه راه می روی. چشمان ات بسته است.آرامش دور از دسترس است. واپسین ضربۀ سهمگین درست زمانی فرود می آید که تو بدانی پاک از یادِ دنیا رفته ای و هم صحبتِ سنگها شده ای. تنهایی؛ تَوَقُف و غیبتِ زمانِ تو است و حادثه ای در بی مکان و غفلتِ تاریخِ بی زمان». ترمزِ اهریمنی کشیده می شود. صدا را می شنوم...
بیست دقیقۀ دیگر! تا اتوبوس بیاید من رسیده ام. پیاده می روم. آفتاب فروتنانه می تابد. هوا خوب و خنک است. پرندگان آواز می خوانند و در جنب و جوشند. لانه ها را می آرایند. خبرِ سرما را از ابرهای خاکستری شنیده اند. کورۀ پاییز روشن است. درختان خمارآلوده خمیازه می کشند. برگها فرشی از حیرت گسترده اند. گاه برگی چرخ زنان بر خاک می نشیند. زمین نمناک است. بادِ ملایمی می وزد. کلاغ ها آرامند. زمان خیره به راه است؛ با کفش های کهنه و پاره؛ نگران به رفرفِ برفهای فردا می نگرد:«فرشته ها و شیطانها آشتی نمی کنند و کارِ خدایی بدونِ شیطان میسّر نمی شود».
نگریستن به طبیعت مانندِ نوشتن در درون است. آرام آرام نطفه می بندد و شکل می گیرد. و ناگهان می بینی به دنیایی پرتاب شده ای که پیش از آن نمی شناختی. مسحورِ  آشناییِ رنگها، صداها و آدمها می شوی. نوشتن به نجاتت می آید. حتی هنگامی که سرِ حال نیستی و در پیِ گمشده ای می گردی که نامش را به خاطر نمی آوری. به کشفِ ذوق و لذت می رسی:«بر بسترِ کابوس ها می نشینی. گاهی تبر  به اعتبارِ درخت در خوابهایت پرسه می زند. ناشناسی با چهره ای پوشیده در می زند و وارد می شود. خش خشِ شومی می شنوی. آب از جایی نشت می کند که نمی دانی کجاست. راه ها در پیچاپیچی هزارتو بی انتها می مانند. زمین در ملافه ای از برف پوشیده می شود. فلس های فلزیِ زِره زمان یخ می زنند. اورادی دوداندود فضا را می انبارند. از سکوتِ سنگی؛ دیواری هائل پدید می آید. دهلیزی تاریک، دلگیر، اغواگر و هذیانی چون پنجۀ مرگ گشوده می شود. تاقهای قوسیِ کوتاه ادامه می یابند. دست هایی ترا به صورتِ مسخره ای مومیایی می کنند. به درونِ تابوتی تبعید می شوی، در ورطۀ خیال با هالۀ بی ترحمی از جاودانگی. و روح در سکوتِ مقبره منجمد می شود. سکوت دو روی یک سکه است:با خود و با دیگری».
پرده های ساتنِ سیاه میانِ آسمان و دیدن، فاصله ای نقطه چین انداخته اند. بر آبنوسِ رؤیا دست می سایم. باز هم اخبار را می شنوم. باز هم مهارِ احساسات در دستِ من نیست. و هواشناسی برایم مهم است. فردا بارانی است یا آفتابی. هوا چند درجه است. و مدام از پنجره به کوچه سَرَک می کشم. مانندِ همیشه چتر به کارم نمی آید، چون فراموشش می کنم، چه با من باشد چه نباشد.
تنهایی؛ میراثِ انسان است. درِ خانۀ خاطره همیشه گشوده است. «من» خاطرۀ اوست و «او» در «من» نَفَس می کشد:«تو مشتریِ همیشگیِ میخانۀ خیالی. آنجا پژواکِ دلهره نیست. اگر باشد اندک است و با نوشانوشی از میان برمی خیزد، بخار می شود. آنجا با حفظِ ضرباهنگِ زندگی گام برمی داری. هیجانِ هستی راهنمایت می شود. «مترونومِ» موسیقی به کار افتاده است. سادگی درکِ بسیار دل انگیزی دارد. ولی درکِ ساده لوحی ناممکن است. حقیقتِ پذیرفتن، بغرنجی تشخیص است. رعشه ای ناگهانی تو را وامی دارد که به عشق بیندیشی. سرمایِ درازآهنگ؛ حواس پرتیِ فصل است یا این که قرار است تو هیچگاه گرم نشوی. صمیمیتِ سبزه ای که ناگهان می روید تو را برآن می دارد که درنگ کنی. اگر نگاه نکنی در برکۀ تاریک فروخواهی غلتید. و هذیانِ ندانستن و ستَروَنی هلاکت خواهد کرد. می شود در همین زیبایی حزن انگیز غوطه ور شد. قلابدوزی رنگها و تزیینِ زمین را می بینی! در آغازِ ضیافتِ پاییز زمزمۀ بازار، انار، انگور و نارنگی چقدر دوست داشتی است. هر دانه؛ رؤیایی است که از زهدانِ زمین می روید».  
همیشه مانندِ همیشه است. بد خوابم. مدام از خواب می پَرَم. از کنارِ نرده های زنگار بسته می گذرم. خانۀ خوابم دیوارهای نفوذناپذیری دارد و پشتِ درهایش بردبار باقی می مانم. و همیشه پیش از آن که زنگِ ساعتِ شماطه دار به صدا در آید؛ بیدار می شوم. به شماره های شبنما زُل می زنم:«وزنِ زمان در تراکمِ تردید خُرد می شود. خوابگرد در تعادلی محض می گردد تا در محورِ زمان محو شود. و دهانِ یکسره بلعندۀ گرداب بسته نمی شود. دروازۀ برزخ باز است. از دلِ رؤیا بیرون می آیی تا دوباره پای در رؤیایی دیگر بگذاری. خاطره ها مانندِ خزه پیرامونت پیچیده اند. شکیباییِ نگریستن جانِ ترا محک می زند. و عشق باید تناورتر و کهنسال تر از کهکشان باشد». در تختخوابِ سفری غلت می زنم. خواب های آشفته و گوناگون را دوره می کنم. دلواپسی هایم را پس می زنم. آسمان پیداست. نگاه می کنم. گاهی ستاره ای پشتِ پنجره کز کرده است. بلند می شوم. رادیوِ کوچک را روشن می کنم. چهار فصلِ «ویوالدی» پخش می شود. تلویزیون را کاملاً از یاد برده ام و تلفن دیگر مرا صدا نمی زند:«فانوسی در زیرِ صاعقه نور می پاشد. جانی در دنجِ خود با صدایی آزرده می گوید:لعنت بر خبرهای بد و بر آنکه روشنایی؛ شکنجه اش می دهد». 
لیوانی آب می نوشم. گلدانها را آب می دهم. چایی را دَم می کنم. میلی به صبحانه ندارم. دهانم خشک است. از کدام صحرا گذشته ام که جانم انباشته از شن است! چایِ تلخ را می نوشم:«روی تکه کاغذی می نویسی:از دست دادن هراسناک است. تنها کلیدی در دستِ تو مانده است که به کارِ هیچ قفلی نمی خورد. از دست دادن؛ آغازِ شناختنِ تازه است. از اضطرابِ فزایندۀ فریب در خویشتن مچاله می شوی. دلسوزی ریشخندی بیشرمانه است که مجابت نمی کند. طنینِ طبل جرقه می زند و بوتۀ تن گُر می گیرد. بیرقِ غرور در باد تکان می خورد. ماه موقرانه دور می شود. ساختمانهای بدقواره نمایان می شوند».
سیگارِ «گولواز» را روشن می کنم. نان را ریزریز می کنم و در مهتابی می ریزم. کبوتران خواهند آمد. چه من باشم چه نباشم. گردگیری می کنم. اصلاح می کنم. دوش می گیرم. ترانه ای را که به ذهنم آمده آهسته و زیرِ لب می خوانم. رادیو را خاموش می کنم و می روم بیرون. همان راه و همان مسیر را طی می کنم:«بی آنکه پرتوِ آذرخشی را در دریای دور احساس کنی. ساحلِ لبشور خالی و جهانِ وارونه از نَفَس افتاده است. در ایوانِ ناکجا ایستاده ای و به بن بست خیره شده ای».
«دانی یِل» نگهبانِ محله مشغولِ نظافت است. روی مُچِ دستِ چپ اش دو پرنده خالکوبی شده اند. سطلهای بزرگِ زباله دَمَر افتاده اند. سلام می کنم و مانندِ همیشه می گویم:چقدر آشغال ریختن! دیشب مگه مجلسِ اجنه بوده! و او خونسرد و بی اعتنا می گوید:چه میشه کرد ما از کاهلیِ اونا رنج می بریم؛ خبری نشد!
«ژاک» گربۀ گُل باقالیِ «دانی یل» روی صندلی کرباسیِ تاشو چرت می زند. روی روزنامه ظرفِ پلاستیکی شیر و قوطیِ نیم خوردۀ غذای گربه قرار دارد. می پرسم:بیمار است؟ «دانی یل» می گوید:این الدنگ؟ ولگرد خودش رو به موش مردگی زده
مُسیو «هوگو» باغچه اش را آب می دهد. پارسال همسرش را سرطان بُرد. چشمانش غمناک است. از پشتِ شیشه های عینکِ ذره بینی نگاهم می کنم. نگاهش بی فروغ و سرد است. دستانش را با شلوارش خشک می کند. دست می دهیم. مانندِ همیشه از جهان می گوییم. از گذشته ها می گوییم، از همسایه ها، از کوچه ها، از خیابانها، از پاییز و تنهایی. از آنکه عذا نمی خورد و خوابش نمی برد. و من می گویم:سخته، خیلی سخته. و هوگو مانندِ همیشه می گوید:پنجاه سال زندگی و همنفس بودن، میدونی یعنی چی؟ خوابم شده یه «هالووینِ» درست و حسابی و همیشگی. قدِ یه گنجشکم غذا نمی خورم. وقتی درد به دل نفوذ کرد؛ دیگه چاره ای نداره. درد مثه مُرکبِ توی آب؛ پخش شده تُو زندگی. کسی رو که دوست داشتی از دست رفته... اوضاع «گروتِسکِ» عجیبی شده آقا... خبری نشد!
«پابلو» نظافتچیِ خیابان مانندِ دودکش؛ سیگار دود می کند و جارو می کشد. می پرسم:خوبی مردِ بزرگ؟ لبخندِ دندان نمایِ پُر سخاوتی دارد. جارو را به شانه اش تکیه می دهد. پُکِ محکمی به سیگارش می زند:چه هوای خوبی؛ استفاده کن مردِ تنها. هر دو می خندیم. آب از دو تیلۀ مرمرِ سیاهِ چشمانش سرازیر می شود. گلِ اُرکیدۀ گوشۀ پیراهنش را می بوید. چشمک می زند. عمیق نفس می کشد. می پرسم:پسرت رفت؟ با دلخوری می گوید:رفت برا خودش آقا بشه... سیمِ لختِ برق دیروز تُو محلۀ ما یه پرنده رو جزغاله کرد، شهرداری اومد سیم رو درست کرد ولی جفتِ اون پرنده از اونجا تکون نمی خوره. تابِ تنهایی نداره. میدونی چرا؟ چون میدونه وقتی تنها شد دیگه نه کسی منتظرشه نه منتظرِ کسیه اگه هم گم شد کسی دلواپسش نمیشه و دنبالش نمی گرده و هیچکی نمی تونه بهش کمک کنه... راستی خبری نشد؟
از باریکه راهِ پیاده رو می گذرم. به قهوه خانه می روم. قهوه خانه در عطر، عرق، توتونِ سوخته، قهوه، الکل، تُرشیدگی و بوی غذاهای گوناگون شناور است. آواها و آهنگهای از یاد رفته همچون ذره های چربی لجباز و سمج به در و دیوار چسبیده اند. «کارلا» بچۀ دوم آورده است. سالهاست می پرسد:«کَفِه»؟ و من می گویم:«سیل وو پِله». «کارلا» نگاهِ بی حوصله و دَمَقی به همسرش می اندازد. می پرسم:کوچولو چطوره؟ می گوید:خوبه،ولی خیلی شیطونه. خبری نشد؟
«لئو» همسرِ «کارلا» زیتونِ سبز می جَوَد. هسته ها را در پیشدستیِ کوچک می گذارد و می شمرَد. با گیلاسِ مشروبش عشقبازی می کند. گیلاسش را بالا می آورد و ته جرعۀ تکیلا را می نوشد. می گویم:به سلامتی. «لئو» ورق های بازی را حرفه ای بُر می زد، می چیند، جمع می کند و دوباره بُر می زند. با چشمانی نیمه هشیار می پرسد:خبری نشد؟
«پاکو» سگِ «کارلا» بلند می شود و می آید. چمباتمه می زند و نگاهم می کند. دستی روی سرش می کشم و در دلم می گویم:خبری نشد؟ در بزنگاهی دلچسب و یواشکی یک مشت نخودچی کشمشِ مُشکل گُشا می ریزم توی حلقش.
«کارلا» پیراهنِ شترنجیِ گشاد پوشیده است. کنارِ فنجانِ قهوه و قاشقِ کوچک؛ بستۀ شکر و قند و یک لیوان آب می گذارد. قهوه را می نوشم. سیگار می کشم. لیوانِ آب را مزمزه می کنم. پولِ خُرد را روی پیشخوان می گذارم. سالهاست که من چایی و قهوه را تلخ می خورم. سالهاست که قند و شکرِ قهوه را برمی دارم و در جیبم می گذارم. پلاستیکِ بزرگی از این قندها و شکرها دارم. نمی دانم با آنها چکار کنم:«شاید دنبالِ کسی می گردی که بخواهد جشنی بگیرد و شیرینی بپزد. آنوقت با خوشحالیِ تمام همۀ این بسته های شکر و قند را به او خواهی بخشید».
به سوی پارک می روم. سلام می کنم. می نشینم و به بازیِ «پِتانک» نگاه می کنم. تکه کاغذی از جیبم در می آورم تا شاید چیزی بنویسم. در عوض مداد را می جَوَم. چیزی به ذهنم نمی رسد:« ذهن ات مانندِ کاغذِ مچاله شدۀ بی مصرفی از قطار به بیرون پرتاب شده است».
سالهاست که با ظرافتی دوست داشتنی از من می پرسند:بازی می کنی؟ و من به طرزِ رقت انگیزی پاسخ می دهم:نه، بلد نیستم، دوست ندارم. مایل نیستم. «مَکس» عصای سیاهش را به نیمکت تکیه می دهد. عینکِ آفتابی اش را از جیبِ جلیقه اش در می آورد. شیشه های آن را با دقت پاک می کند. قوزکِ پایش را می خاراند و می گوید:آدمای عادی ترسناکن ولی آدمای عجیب کنجکاوت می کنن و گاهی تحسین برانگیزن... خبری نشد؟
همیشه ترسیدن سلاحی ناپیدا و آمادۀ شلیک است. و در حصارِ ترس ماندن سخت است. شاید «نه» گفتن حذفِ طنزِ بودن یا شجاعتِ نبودن باشد. اما به خوبی یاد گرفته ام که هم برای بازنده و هم برای برنده، دست بزنم:«همیشه مانندِ همیشه است و تو می بایست از روی پُلی پنهان در مِه بگذری. شاید آنسویِ پلِ سنگی خاطره ای در انتظارت باشد. شاید آغوشی و لبخندی باشد. شاید در پرندِ آسودگی دمی غنودی».
دو پرنده خاموش روی شاخۀ خمیدۀ درختی نشسته اند. هر کدام به سویی می نگرند. رمز و راز و مسیرِ نگاهشان را نمی دانم. تنها از شکوهِ بودنشان سرخوش می شوم. دو پرنده گلاویز با لحظه نیستند و خود دو لحظۀ کامل و نامکررند. فوجِ مواجی از مرغانِ مهاجر آسمان را رج می زند.
به نانوایی می روم. مانندِ همشه می گویم:یه «بَگت» و «مایکل» نانوا می گوید:چیزی دیگه ای میل ندارید؟ مردمکِ چشمانش دودو می زند:کتابفروشیِ بغلی رو خریدم. به زودی اینجا میشه یه مغازۀ دو دهنه، یکیش کافی شاپ و یکیش همین نونوایی. با لبخندِ بی حالی می پرسد:خبری نشد؟
«اریک» نامه رسانِ محله دوچرخه در دست؛ سرگرمِ گفتگو است. دست می دهم و می پرسم:نامه ندارم؟ اریک خرجین اش را می گردد و می گوید:نه. گردنبندِ صلیبِ طلایی اش برقی می زند و خاموش می شود... خبری نشد؟
رنگین کمانی را پله به پله پیموده ام. در واپسین پاگردِ دنیا ایستاده ام و خسته نیستم:«باید در حضورِ سبز درختان رفته باشی. باید دوباره مداد را گوشۀ دهان ات گذاشته و جویده باشی. باید تصویرِ آن دو پرنده تو را بی خویشتن کرده باشد. شاید بر شَمدی از ابریشمِ برگها رفته و در آشوبی آشنا شناور شده باشی. باید در راهرویی بی انتها و سرشار از آوازِ گنجشکان رفته باشی». ساعت چند است؟ بیچاره خوابیده است. عقربه ها مانندِ دو دستِ گشوده از حرکت بازمانده اند. لحظه ای که به خواب رفته است من در چه فکری بوده ام! شاید برای عوض کردنِ باتریِ ساعت این همه راه را آمده ام! طیفهای فکر سرگرمِ خیالبازی اند. تراوتِ چمن های تازه چیده شده؛ بوی هنداونۀ قاچ شده می دهند. نگاه می کنم. راه و درختان در قابی قدیمی آرمیده اند.
صدا را می شنوم. چشمانم را باز می کنم و برمی خیزم. شوقِ آشنایی در دلم موج می زند. تندتند راه می روم. به همه می گویم:آری خبری شده است. همیشه مانندِ همیشه نیست. رایحۀ ریحان سرمستم می کند. در دستانم دو تا «بَگت» است. با او قراری برای خوردنِ بستنی دارم. او آمده است و امروز روزِ دیگریست
2015 / 11 / 11
http://rezabishetab.blogfa.com‍

 

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست