بغرنجي

 

رضا بی شتاب

 

در جمعِ بي حضوري، بغرنج روزگاريم

در فتنه خفته تاريخ خون مي چكد رگان را

درد و عذاب و رنج ست حاصلْ جدايي ما

تا ما شكسته جانيم گنج ست گزمه گان را

طرار بسته هر راه عاشق كجا گريزد

دجال مانده بر جا بنگر نهان سگان را

طومار تلخِ غربت از هم دريده بايد

تا كي خزيده در خود چون گورْ مردگان را

طراح سِفله ما را يكان يكان گسسته ست

حاشا نشستن امشب شرم ست ديدگان را

ما مانده ايم مشوش آشفته حال و روزيم

بيگانگان گرفتند آن گنجِ شايگان را

دردا كه هر مصيبت آوارِ خودپرستي ست

هستي سپرده آسان جان داده رايگان را

شادي نمانده ديگر چرخِ زمانه چمبر

تاراجِ خانه بنگر بر دستِ ديوگان را

تا اين رميدن از هم دلرا فشرده در غم

با حيله آن ستمگر كشته ست واژگان را

ما صاحبان هيچيم جز تلخي و مرارت

طفلِ وطن اسيرست درنده دايگان را

 

2008-09-01

 

www.perslit.com