تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید  

گشتی كوتاه با او
(مهدی اخوان ثالث در تقويم تاريخ)
جستاری از بهروز شيدا


از کتاب تراژدی های ناتمام در قاب قدرت

سال هايی چند پس از کودتای 28 مرداد سال 1332 هجری ی شمسی، مهدی اخوان ثالث، شاعر روزهای خسته گی و درد، خود را مزدشتی خواند . او اعلام کرد زردشت و مزدک را در دل و دنيای خويش آشتی داده و بر حاصل اين آشتی پيام های بودا و مانی را نيز افزوده است
پناه به مزدشت واكنش مردی تنها به زمانهای پر جور و زخم بود؛ واكنش مردی كه مزدكهای زمانهاش را عارف میخواست؛ مانیهای زمانهاش را عادل. پيامبرانی كه پيشازآنكه شمشير در راه عشق كشند، آنچه در سر دارند بنهند، آنچه در كف دارند بدهند و آنچه بر آنها آيد نجهند. مهدی اخوانثالث نيكپنداریی زردشت، عدالت جويیی مزدك و بینيازیی مانی را يكجا می خواست. بازگشت او به سوی شرفِ طبيعی و خانه ی پدری نشان نياز به جهانی ديگر بود؛ نياز به سروریی نيكانی رسته از بندِ هرچه هست. افلاطون گفته بود مدينهی فاضله آن جا است كه مردان خوب حكم میرانند و مهدی اخوان ثالث همهی خوبها را گردآورده بود تا مدينه ی فاضله ای در دل برپا كند كه جهان را اميد رستگاری نبود .

واكنش مهدی اخوان ثالث به جهان، واكنش انسانی بود كه از بدعهدیی رؤيافروشان زخمها به دل و شانه داشت؛ از بدعهدیی رؤيافروشانی كه رؤياهای بزرگ را به برگِ امانی فروخته بودند و از صدايشان هيچ نمانده بود، مگر آه حسرتی كه از گلوی درراهماندهگان برمیخواست . مهدی اخوان ثالث طراوت مدينهی فاضله ی دلاش را پادزهر اندوه بدعهدیها میخواست. تاریخ اما در بدهيبت ترين لحظه هايش، چنان در شعر او نشسته بود، كه از حاكمان مدينه ی فاضله ی دلش نيز كاری برنيامد .

2


بخش عمده ی شعر فارسی در سالهای 1320تا 1357هجریی شمسی را میتوان واقعيتِ مستحیل در ترفندهای شاعرانه خواند؛ تصويركننده ی مراحل گوناگون يك نبرد در مقابل قدرت حاكم. در اين دوران همه ی تشبيه ها، استعاره ها، نمادها، تغييرات دستوری، همه ی هنجارشكنیها و قاعده افزاییها (2) در خدمت شعر بیان به كار گرفته شد؛ بیان چه گونه گی، چرایی و چه بایدیی جهانی كه حضور قدرتمندان را خوش نمیداشت . شعر بیان در تقابل با قدرت و بر مبنای باور به ارزشی همه گانی سروده میشد . در این نوع شعر، حسرت، ستایش و یا مرثیه تنها موقعیت اردوی خیر در مقابل قدرت را استعاری میكرد؛ موقعیت آرزو در مقابل نظم سیاسی را .

فضای حاكم بر شعر فارسی در فاصله ی سالهای 1320 تا 1357 را در قامتِ چهار واژه یا عبارت می توان بازخواند: بشارت، یأس، سرگردانی و ستایش قهرمانان. سقوط رضاخان و اطمینان به توان انسان برای برپاییی جهانی دیگر در فاصله ی سالها 1320تا 1332 شعر بشارت را ساخته است؛ كودتای 28مرداد ماه سال 1332 و باور به مرگ همیشه ی حماسه سازان در فاصله ی سال های 1332 تا 1341 شعر یأس را آفریده است ؛ ظهور دوباره ی مبارزان در صحنه و باور به کورسویی دیگر ، در فاصله ی سال های 1341 تا 1349 شعر سرگردانی را ساخته است ؛ نبرد سیاهکل و شگفتی از توان ایثار انسان در فاصله ی سال های 1349 تا 1357 شعر حماسی را آفریده است . دمی به صدای مهدی اخوان ثالث در همه ی این سال ها گوش فرا دهیم ؛ به صدای یأس و خسته گی.

3

سال های 1320 تا 1332 ، سالهای گریز رضاخان، پایان جنگ جهانی ی دوم، ورود و خروج بیگانه گان، فرارروییی احزاب سیاسی و نبرد مستمر برای كسب قدرت بود. اما بیش از همه ی اینها، سالهای تولد رؤیاهای مردمی بود كه پس از خوابی شانزده ساله چشم می مالیدند و در جست وجوی غبار سم ضربه های مركب سوار رهایی به هر سو نظر میكردند. بقایای گروه پنجاه وسه نفر خاك زندان را از شانه های خود تكانده و حزب توده را بنیان گذاشته بودند. محمد مصدق خشم مردم از جور تاریخی ی بیگانه گان را نمادین میكرد. افسران خراسان شتاب برای پیروزی را تجسم می بخشیدند. جنبشهای كارگری رؤیای جهانی خالی از طبقات را در سر می پروردند. و هیچكس جز به رؤیاها نمی اندیشید .

در آن سالها باور به تولد روزی دیگر، ایمان به توان خویش و حس به بازیگرفته شدن در صحنه ی سیاسی، همه ی ذهنیت مردمی را میساخت كه به تغییر تقدیر خویش چشم امید داشتند. آن سالها، روزگار شوق و خیال معصومانه بود و جهان شعر فارسی هرگز نتوانست از خضوع در مقابل وسعت این شوق و خیال شانه خالی كند .

در آن سالها هوشنگ ابتهاج با نگاه به همسایه ی شمالی كه تبلور همه ی نیكبختی های سترگ شمرده می شد، چنین سرود: ”در نهفت پردة شب دختر خورشید\نرم می بافد\دامن رقاصة صبح طلایی را”. سیاوش كسرایی جان شاعر فردا را تصویر كرد؛ شاعری كه اندوه را خاطرهای دور می انگارد. یقین او به تولد سرایندهای كه بر شعرهایش عطر گل نارنج می نشیند، بی خدشه بود: ”پس از من شاعری آید\كه می خندند اشعارش\كه می بویند آواهای خودرویش\ چون عطر سایه دار و دیرمان یك گل نارنج”. احمد شاملو به خشم ستمدیدگان سلام كرد؛ به خون جوشان آنان كه عدالت را بشارت می دادند: ”اكنون این منم و شما...\و خون اصفهان\خون آبادان\و قلب من می زند تنبور\ و نفس گرم و شور مردان بندر معشور\در احساس خشمگینم\می كشد شیپور ”.

مهدی اخوان ثالث نیز محوِ روزگارش بود. او در سال 1328 امید پیروزیی رنجبران را پای كوبید: ”عاقبت حال جهان طور دگر خواهد شد\زبر و زیر یقین زیر و زبر خواهد شد\... گوید امید سر از بادة پیروزی گرم\رنجبر مظهر آمال بشر خواهد شد”. در آن سالها، مهدی اخوان ثالث طراح طرحی دیگر بود؛ مایل به برافكندن بنیان جهان: ”برخیزم و طرح دیگر اندازم \بنیاد سپهر را براندازم\...هر جا كه روم، سرود آزادی\چون قافیه مكرر اندازم”. جان پراندوه و دیرباور او اما بسیار پیش از دیگران به استقبال روزهای بد رفت. در پشت همه ی فریادها و شعارها مردمی ایستاده بودند كه رخوتشان دیرپا بود و آرزوهایشان به لقمه نانی خریدنی: ”ملت گاهی بخواب، گاهی بیدار\و آبروی خود نهاده در گرو نان\...\گاه گرفتار جلوه های دروغین\گاه بكف، پتك و داس، سركش و غصبان”. تردید در دل مهدی اخوان ثالث جوانه زده بود؛ تردید به معبر آرزوها:”دیگر بگو كدام خدا را كنم سجود؟\یا شیوة كدام پیمبر برم بكار”. مهر زردشت و مزدك و مانی و بودا باید همان روزها به دل او نشسته باشد .

4


سرانجام آنروز فرا رسید . 28 مرداد ماه سال 1332 تنها روز سقوط حكومت محمد مصدق و پیروزیی یاران شعبان جعفری نبود. تنها روز به بارنشستن”خیانتها” یا خطاهای حزب توده، تنها حاصل محافظه كاری یا ناتوانی ی”حكومت ملی” در شناخت تضادهای جهانی، تنها روز بازگشت محمدرضاشاه به تخت سلطنت، تنها روز سخنرانی ی فلسفی در فواید وجود شاهان نبود. 28 مرداد ماه روز پایان یك باور بود. روز تجسم بدعهدیی مردم، روز در نور آمدن تزلزل رهبران، روز از سكه افتادن اطمینان به خویش و به دیگری بود. آخرین فریادهای كسانی كه فاصله ی هستی و نیستی شان آبی بود كه خونها را از سنگ فرشها می شست، دیگر آبستن هیچ رؤیایی نبود. گویی آنها تنها به خاك می افتادند تا كسب مخفیانه ی قاریهای مسلول را رونق ببخشند .

هیچ كس نمی داند در آن روز نخست چه كسی تنهایی و ترس را احساس كرد؛ نخست چه كسی یار دیروزی را به انگشت به گزمه ها نشان داد یا زیر مشت گرفت؛ اما چهره ی رنجور مصدق در آستانه ی دادگاه، دستی كه كاشانی به مهربانی به پشت زاهدی زد، هجوم شركتهای نفتیی انگلیسی- آمریكایی به ایران، كشف محل اختفای فاطمی، لورفتن سازمان افسریی حزب توده، درج تنفرنامه های رنگارنگ در روزنامه ها و حتا تصویر چهره های پرخشم آنان كه تا دم مرگ بر اعتقاد خود پایفشردند، تجلیی خود را در ناباوری و حیرت همه گانی یافت؛ ناباوری و حیرت مردمی كه ناگهان خود را هیچ یافتند و تكیه گاههای خود را فروریخته. 28 مردادماه سال 1332 روز آغاز یك سقوط بود؛ روز ترس و آه؛ روز كوچك شدنِ آدمی .

اوج شعر مهدی اخوان ثالث در چنین روزگاری نطفه بست؛ شعر او تبلور فریاد كسانی بود كه با كوچكی پیوند نمی توانستند و بزرگیی دوباره ی كوچكشده گان را نیز باور نداشتند؛ تبلور فریاد كسانی كه عقربه های آرزوهایشان با چنین جهانی همخوانی نشان نمیداد. شعر مهدی اخوان ثالث اندوه همه ی جانها و هرزه گیی خاك جهان را پشتوانه داشت. او به هیچ چراغی دل نبست؛ نه چراغی و نه سواری. پهنه ی برآمده از خیال او دورتر از آن بود كه دست یافتنی بنماید. مهدی اخوان ثالث از پرنده سوخته گیی بالها را باور داشت و از انسان بی سرانجامی را. چنین بود كه روزگار پس از كودتا را هیچ كس چون او نسرود .

بعد از كودتای 28 مردادماه سال 1332 واژه ی شب، به مثابه نماد اختناق، در شعر بسیاری نشست. نیما یوشیج به حضور شب چون كوچه گردی بیطرف شهادت داد؛ بیآنكه آن را میرا یا مانا بینگارد: ”هست شب یك شبِ دم كرده و خاك\رنگ رخ باخته است”. نادر نادرپور به زردیی دلفریب نور دل بست؛ هر چند كه به ناتوانیی خویش در ستیز با حریف اعتراف كرد: ”اندام من اندام شمعی واژگون است\كز جنگ با شب پای تا سر غرق خون است\... \هر چند كه می داند كه این نور\از مرگ با او دورتر نیست\اما در این غم نیز می سوزد كه افسوس\از آن آتش دیرین كه در او شعله می زد\ دیگر خبر نیست\دیگر اثر نیست ”.

اسماعیل شاهرودی در هنگامهی حضور یأسها و شكستها چشم آرزو فرو نبست: ”تنها من مانده ام\و چله نشینی یأسها و شكستها\...خرابه این تنهایی را امّا\به جای خواهم گذارد\...و خواهم پیمود\تنگه وحشتزایی را\كه در فاصله اكنون\و دنیای فرداست”. محمد زهری از مرگ امیدها خبر داد؛ از مرگ مردی كه تاوان دلبستگی های بی سرانجام اش را پرداخته بود: “آن مرد خوش باور كه با هر گریه، می گریید و با هر خنده، می خندید\...\ نومیدواری دشنه در قلبش فروبرده است\اینك به زیر سایة غم، مرده است”. احمد شاملو كه تسلیم یكسره به یأس را خوش نمی داشت، گاه خسته می سرود كه: ”دست بردار، ز تو در عجبم\به در بسته چه می كوبی سر ”. گاه پنجره رو به دریا می گشود كه: ”چله نشسته قُرق به ساحل اگر چند\با دل بیمار من عجب امیدی است”. گاه سلاح برای روز موعود دورِ سر می چرخاند كه:”دخترانِ شرم\ شبنم\ افتادگی\رمه \... بین شما كدام\صیقل می دهید\سلاح آبایی را\برای\روز\انتقام”؟ گاه روز سبز را بشارت می داد كه: ”روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد\و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت”. مهدی اخوان ثالث امّا، نه روز دیگری را انتظار می  كشید و نه چون یك شاهد بیطرف به شب می نگریست. او فتوا می داد كه خاك جهان را جز سیاهی رنگ دیگری بر پیشانی نیست؛ هر چند كه گاه عاصی از ستمِ كمرشكن، اسكندری طلب میكرد و گاه خسته خاطردوست را به سفری بی فرجام فرا میخواند .

5

نخستین مجموعه شعرِ مهدی اخوانثالث بعد از كودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ، مجموعه شعر زمستان است. گذشته از اشعاری که پیش از روزهای كودتا سروده شده اند، فضای حاكم بر این مجموعه، آمیخته ای است از حس تنهایی و حسرتِ روزگاران شیرین بر باد. زمستان فریادكننده ی زخمهای تازه است. رنج مهدی اخوان ثالث در این مجموعه اما، نه برخاسته از تقدیر نوع انسان، كه برخاسته از سرگذشت انسانی است كه راه به خطایی معصومانه برگزیده و چون چشم گشوده، جز رهزنانی كه به تاخت دور می شوند، هیچ ندیده است: ”هر كه آمد بار خود را بست و رفت،\ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب”. زمستان روایت تقدیر انسان عصری ویژه در سرزمینی ویژه است؛ روایتِ تقدیرِ انسانی كه گذشته ی به یغمارفته ی خود را هنوز پرمعنا می یابد. و یأس مهدی اخوانثالث در زمستان با حیرت آمیخته است؛ یأس مردی كه سوزِ زخمهایش فرصت اندیشیدن به چراییها را از او گرفته است: ”هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود،\من نخواهم برد این از یاد :\كآتشی بودیم كه بر ما آب پاشیدند”. انطباق جان و جهانِ انسانِ مجموعه شعر زمستان هنوز به فرجام نرسیده است. زمستان چشم جست وجو نبسته است: ”در میكده ام؛ دگر كسی اینجا نیست\واندر جامم دگر نمی صهبا نیست\مجروحم و مستم و عسس می بردم\مردی، مددی، اهل دلی، آیا نیست”؟ پاسخ انسانِ زمستان اما، ناشنیده روشن است: مددی نیست. نه مددی، نه دستی، نه كلامی: ”سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت\سرها در گریبان است.\... و گر دست محبت سوی كس یازی؛\به اكراه آورد دست از بغل بیرون؛\كه سرما سخت سوزان است ”.

تردیدها اما هنوز به جای خویش باقی است؛در دیار دیگری شاید برسر خسته گان سقف دیگری باشد: « بیا ای خسته خاطر دوست / ای مانند من دلکنده و غمگین !/ من اینجا بس دلم تنگ است ./ بیا ره توشه برداریم ، / قدم در راه بی فرجام بگذاریم » زیر هیچ سقفی اما ، صدایی دیگر نیست ؛ ثالث پیام كرك ها را لبیك می گوید:”بده... بدبد. چه امیدی؟ چه ایمانی؟ كرك جان خوب می خوانی”. مجموعه شعر زمستان تردیدی است كه به یقین می گراید، زخمی است كه كهنه می شود، حیرتی است كه عادت می شود؛ زمزمه رای كه در غار تنهاییی انسان مكرر می شود: ”چه امیدی؟ چه ایمانی”؟

دومین مجموعه شعر مهدی اخوان ثالث در سالهای بعد از كودتای 28 مرداد ماه سال 1332، آخر شاهنامه است . ثالث كه در مجموعه شعرِ زمستان با كركها هم آواز شده بود، در آخر شاهنامه به جهانِ پرتناقضِ خویش باز می گردد؛ به جهانی كه آدمی در آن از وحشتِ سترونیی زمانه، نخ بخیه های رستگاری را در روزگاران كهن میجوید:”سالها زین پیشتر من نیز\خواستم كین پوستین را نو كنم بنیاد.\با هزاران آستین چركین دیگر بركشیدم از جگر فریاد:\این مباد! آن باد!\ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست”. شاعر آخر شاهنامه هنوز دست به سوی یاری خیالی دراز می كند، هرچند نیك می داند كه در زمانه اش شیفته جانی نیست: “شب خامش است و خفته در انبان تنگ وی\شهر پلیدِ كودنِ دون، شهر روسپی،\ناشسته دست و رو.\برف غبار بر همه نقش و نگار او”. و شهرِ مهدی اخوان ثالث چونان دهشتناك است كه او راهی ندارد، جز اینكه اندك اندك از زمانه ی خود برگذرد و در تلخ فرجامیی انسان عصرِ خود، تلخ فرجامیی نوعِ انسان را دریابد. هنگام كه زخمها از مانده گی سیاه می شوند، ثالث سیاهیی روزگارش را با سرنوشت ازلیی انسان پیوند میزند . خوف حضور دقیانوس مانده گار است: ”چشم می مالیم و می گوییم: آنك، طرفه قصر زرنگارِ صبح شیرینكاره\لیك بی مرگ است دقیانوس.\ وای، وای، افسوس”. آخر شاهنامه به زخم فاجعه ناامیدانه تر می نگرد، به سرنوشت مجروحان زمانه رنگی ازلی می زند و همه ی اندوه زمانه را در دل مردانی كه درمانی نمی جویند، انبوه میكند:”قاصدك \ابرهای همه عالم شب و روز\در دلم میگریند ”.

از این اوستا، سومین مجموعه شعرِ مهدی اخوان ثالث بعد از كودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ، آخر شاهنامه ای است كه قد كشیده است. نگاهی از دور تا فاجعه پُررنگ تر به چشم بیاید. اینك اگرچه ابری چون آوار بر نطع شطرنجِ رؤیایی فرودآمده است، اینك اگر چه دیری است نعش شهیدان بر دست و دل مانده است، اینك اگر چه هنوز باید پرسید: ”نفرین و خشم كدامین سگ صرعی مست\این ظلمت غرق خون و لجن را\چونین پر از هول و تشویش كرده است”؟ اما چه پاسخ این سئوال، چه چراییی گسترده گیی آن ابر و چه عمق اندوه برخاسته از حضور نعش شهیدان را باید در سرنوشت نوعِ انسان جست؛ چه اینها همه نمودهایی است از آن تقدیرِ ازلی كه بر لوحی محفوظ نوشته شده است؛ خطی بر كتیبه ای:”و رفتیم و خزان رفتیم، تا جایی كه تخته سنگ آنجا بود\یكی از ما كه زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند: كسی راز مرا داند\كه از اینرو به آنرویم بگرداند.” و چون كتیبه به جهد و شوق بگردد، نوشته است همان: ”كسی راز مرا داند،\كه از اینرو به آنرویم بگرداند ”.

در ازاین اوستا، مهدی اخوانثالث از زمانه ی خویش فاصله می گیرد تا آنرا آیینه ی بی فرجامی های نوعِ انسان بینگارد . اگر زمستان از سرمای ناجوانمردانه مینالد، ازاین اوستا تعبیر سرما است. اگر زمستان مرثیه ای بر مرگ یاران است، از این اوستا نوحه ای در سوكِ پیشانیی سیاه انسان است. اگر زمستان اندوه برخاسته از پیروزیی تن به قدرت سپرده گان است، ازاین اوستا افسوس بی مرگیی دقیانوس است؛ پژواك صدای همه ی رهجویان در همه ی روزها؛ صدایی در غارِ بی رستگاری: ”غم دل با تو گویم، غار!\بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟\صدا نالنده پاسخ داد:\ آری نیست ”.

6

سالها می گذرند. فاصله ی سالهای 1341 تا 1349 سالهای دیگری است. محمدرضا شاه پهلوی پرچمدار انقلاب سفید میشود. سرمایه داری به روستاها سر میزند. طبقه ی متوسط سر بر می آورد؛ كالاهای غربی بازار ایران را تصرف میكنند. جبهه ی ملی و نهضت آزادی به میدان می آیند، جلال آل احمد غرب زدگی را می نویسد؛ جنبش اسلامی روح الله خمینی را می یابد. حسنعلی منصور ترور می شود. طیب حاج رضایی شورش پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علمداری می كند. خلیل ملكی و یاراناش محاكمه می شوند. محمدرضاشاه در كاخ خود مورد سوء قصد قرار می گیرد. تشییع جنازه ی غلامرضا تختی، صحنه ی اعتراض به رژیم شاهنشاهی می شود. كانون نویسنده گان ایران پا می گیرد و اگرچه محمدرضا شاه تاج می گذارد، شاعران نیم خیز می شوند و غبار جامه می تكانند؛ در برزخی میان جست وجوی چشم انداز و دلی پر از اندوه های پایا. و در آن سالها اسماعیل خویی بر خیزش خشمی گواهی می دهد كه دوزخ را ویران خواهد كرد: “دیر یا زود\خشمی از دوزخ خواهد گفت:\”آتش”. نادر نادر پور اما، از آوازهای كهنه دلزده است: ”در زیر آفتاب، صدایی نیست... غیر از صدای رهگذرانی كه گاهگاه،\تصنیف كهنه ای را در كوچه های شهر\با این دو بیت ناقص آغاز می كنند:\آه ای امید غایب!\آیا زمان آمدنت نیست”؟ محمود مشرف آزاد تهرانی به تداوم سیاهی ها شهادت می دهد؛ به بی پناهیی كودكانی كه خوابهایشان خالی است: ”عروسكها را در شب تاراج كرده اند\... در شهر چهره ها را در خواب كرده اند”. حمید مصدق به محمود مشرف آزاد تهرانی از زبان قطره های باران پاسخ میدهد: ”و گوش كن كه دیگر در شب\دیگرسكوت نیست\این صدای باران است”. محمدرضا شفیعی كدكنی در كنار حمید مصدق می ایستد: ”امروز\از كدورت تاریك ابرها در چشم بامدادان\فالی گرفته ام\پیغام روشنایی باران”. فریدون مشیری به پیش بینیی كدكنی اعتقادی ندارد: ”كاش می شد از میان این ستارگان كور\سوی كهكشان دیگری فرار كرد ”. فروغ فرخزاد در طالع جهان نقش برابری می بیند: ”كسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید\و سفره می اندازد\ونان را قسمت می كند”. خسرو گلسرخی طراوت جنگل را دست نیاز دراز می كند: ”جنگل\ای كتاب شعر درختی\با آن حروف سبز مخملیت بنویس\بر چشمهای ابر بر فراز،\مزارع متروك:\باران\باران”. احمد شاملو اندوه ازپای افتاده گان را می نالد:”از مهتابی\به كوچه تاریك\خم می شوم\و به جای همه نومیدان\می گریم”. منصور اوجی از این همه تناقض خسته است:”در دیاری كه\یكی از شور می گوید، یكی از پردة بیداد\...\می شود آیا كسانی یافت\راهشان یكراه\فكرشان یكجور\جاده های دوستیشان از كجی بس دور”؟

در روزگاری چنین آشفته، مهدی اخوان ثالث كه ساز زمانه را با آوای جان خویش همخوان نمی یابد، با زبانی كه در آن سماجت و پَرخاش به جای آرامش مأیوسانه و اتكاءبه نفس نشسته است، دلخوشی های خامسرانه را هشدار میدهد. اكنون تناقض های او تناقض های خسته مردی است كه گاه سر در گریبان دارد و گاه می اندیشد همدلی با رهروان را باید شعری سرود؛ سرگردانی كه گاه فالی می گیرد: ”ز قانون عرب درمان مجو، دریاب اشاراتم\نجات قوم خود را من شعاری دیگر دارم\...\بهین آزادگر مزدشت، میوه ی مزدك و زردشت\كه عالم را ز پیغامش رهای دیگری دارم ”. او نوید میدهد كه از تنهایی و اندوه دل خواهد كند اگر یاران شهری در خور بیارایند: ”دلم خواهد كه دیگر چون شما و با شما باشم\ ...\ طلسم این جنون غربتی را بشكنم شاید،\و در شهر شما از چنگ دلتنگی ها رها باشم\ ...\كه تا من نیز،\به دنیای شما عادت كنم، یكچند\هوای شهر را با صافی پاكیزه و پاكی بپالایید ”.

شهرِ مهدی اخوان ثالث اما، سر بلند نخواهد كرد: ”چه امیدی؟ چه ایمانی؟\نمیدانی مگر؟ كی كار شیطان است\برادر! دست بردار از دلم، برخیز\چه امروزی؟ چه فردایی”؟ پاسخی نیست؛ تنها باد زمانه به سویی دیگر می وزد؛ چنان به شتاب كه مهدی اخوان ثالث دست به تسلیم بلند می كند: “اینك بهار دیگر، شاید خبر نداری؟\یا رفتن زمستان، باور دگر نداری”؟ تسلیم مهدی اخوان ثالث در مقابل منادیان بهار اما، چندان نمی پاید. سرمازده گان مرگ زمستان را باور ندارند .

7

حمله به پاسگاهی متروک در جنگل های انبوه سیاهکل ، تنها آزمون یک روش مبارزاتی بود . 19 بهمن ماه 1349 پایانی بود بر سال ناباوری ؛ آغازی برای آنان که ظهور " منجیان " را در طالع جهان دیده بودند . چه حضور تصویر تیربارانشده گانِ نبرد سیاهكل بر صفحه های اول روزنامه ها و چه حضور تصویر گریخته گان بر پهنه ی دیوارها، جز نمادهای پایان یك دوران نبود. به چشم آرزومندان كسانی به میدان آمده بودند كه چشمهایشان پُر از”باغهای بیدار” بود. جنبش روشنفكری ـ سیاسیی ایران كه سالها از ناهمخوانیی سخن و عمل مدعیان رنج بُرده بود، ناگاه قهرمانانی می یافت كه پریزادانی بی عیب را می مانستند؛ قهرمانانی كه محك صداقتشان خاك جهان را رنگین می كرد. حمله به پاسگاه سیاهكل كسان دیگری را به سوی جهان شعر خواند . شاعران قهرمانان خویش را یافته بودند. و در بحبوحه ی خون و شجاعت و صداقت سیاوش كسرایی مرگ شیفته گان زنده گی را سرود: “آنان كه زندگی را لاجرعه سركشیدند\آنان كه ترس را\تا پشتِ مرزهای زمان راندند”. اسماعیل خویی برادرانی را نماز بُرد كه طلوع پُردلی را در مشت داشتند:”آنان كه مثل آفاقم\در خون سرزدنشان\پر پر زدند\مثل قو بودند.\آنان جوان و مثل تو بودند”\اما\مثل تو تخته بندِ ترس نبودند”. محمود مشرف آزاد تهرانی ریشه های به خاك افتاده گان را نشانی داد: “مردانی از تبار بهار آمدند\...\مردانی از قبیله جنگاوران-\نوشندگان آتش! خواهندگان مرگ!” محمدرضا شفیعی كدكنی در رثای جان سوكوار سپیده دم گریست: ”بنگر آن جامه كبودانِ افق، صبحدمان\روح باغ اند كزین گونه سیه پوشاناند.” سعید سلطانپور یاد بی مرگ پرویز پویان را آواز كرد: ”هلا ستارة پویان\ستارة سوزان\ستارة سحر انقلاب ایرانی”. خسرو گلسرخی مرگ سرافرازانه ی ایستاده گان را حسرت برد: بر سینه ات نشست\ زخم عمیق كاری دشمن\اما\ای سرو ایستاده نیفتادی\این رسم توست كه ایستاده بمیری”. احمد شاملو حماسه ی بسیارانی را سرود. مرگ رویینه تنان؛ غرور مادرانی را كه در بحبوحه ی خون و شهامت روز شیرین را انتظار می كشیدند: ”ریشه\فروترین ریشه\از دل خاك ندا داد؛\عطرِ دورترین غنچه\می باید\عسل شود !

زمانه ی شوق زده و حماسه ساز اما در شعر مهدی اخوان ثالث پژواكی نیافت. او خسته تر از آن بود كه صدایی دلمشغولش كند؛ كوچه گردی بود كه در خویش سفر می كرد: ”سحرگاهان كه خاك از ماه و از مِه\نم نِزم و دَمِ مهتاب می خورد\دلم گهوارة غمهای عالم\از مشرق تا به مغرب تاب میخورد ”.

8

روز زخم و تلخی و تنهایی گذشت و جهان به هزار راه رفت. مهدی اخوان ثالث اما، به یاد ساعتِ سقوط در میخانه ی پُردود و هق هق ماند؛ كه جهان به چشم گریان او جز هیچ نبود: “هیچیم و چیزی كم\ما نیستیم از اهل این عالم كه می بینید\از اهل عالم های دیگر هم\یعنی چه پس اهل كجا هستیم\از عالم هیچیم و چیزی كم ”.

منزلي در دوردست
منزلي در دوردستي هست بي شك هر مسافر را
اينچنين دانسته بودم ، وين چنين دانم
ليك
اي ندانم چون و چند ! اي دور
تو بسا كاراسته باشي به آييني كه دلخواه ست
دانم اين كه بايدم سوي تو آمد ، ليك
كاش اين را نيز مي دانستم ، اي نشناخته منزل
كه از اين بيغوله تا آنجا كدامين راه
يا كدام است آن كه بيراه ست
اي برايم ، نه برايم ساخته منزل
نيز مي دانستم اين را، كاش
كه به سوي تو چها مي بايدم آورد
دانم اي دور عزيز ! اين نيك مي داني
من پياده ي ناتوان تو دور و ديگر وقت بيگاه ست
كاش مي دانستم اين را نيز
كه براي من تو در آنجا چها داري
گاه كز شور و طرب خاطر شود سرشار
مي توانم ديد
از حريفان نازنيني كه تواند جام زد بر جام
تا از آن شادي به او سهمي توان بخشيد؟
شب كه مي آيد چراغي هست؟
من نمي گويم بهاران، شاخه اي گل در يكي گلدان
يا چو ابر اندهان باريد، دل شد تيره و لبريز
ز آشنايي غمگسار آنجا سراغي هست؟

........

نویساد پرس لیت: با سپاس از آقای رضا بی شتاب برای تهیه و تنظیم و ارسال این مطلب

.
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست