دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
    سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۲۳ آپريل ۲۰۱۳
تماس سردبیر: gilavaei@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

به‌آذین؛ در یاد و از نگاه هوشنگ ابتهاج

چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۵، «محمود اعتمادزاده(به‌آذین)*» چشمانش را به روی هستی بست تا در میراث ادبی و هنری ماندگارش جاودانه شود. قلب دردمند خالق آثاری چون؛ پراکنده(۱۳۲۳)، بسوی مردم(۱۳۲۷)، خانواده‌ی امین زادگان(رُمان ناتمام)، دختر رعیت(۱۳۳۰)، نقش پرند(۱۳۳۴)،  مُهره‌ی مار(۱۳۴۴)،  قالی ایران(۱۳۴۴)،  گفتار در آزادی(۱۳۴۷)، شهر خدا(۱۳۴۹)، مهمان این آقایان(۱۳۵۰، چاپ ۱۹۷۵، کُلن، آلمان)، از آن سوی دیوار(۱۳۵۱)،  کاوه(نمایشنامه، ۱۳۵۵)،  بار دیگر و این بار…(۱۳۷۰، انتشار: ۱۳۸۸)، از هر دری…(۱۳۷۱ و ۱۳۷۲)، مانگدیم و خورشیدچهر، بر دریاکنار مثنوی و دید و دریافت(۱۳۷۷) و نامه هائی به پسر(۱۳۸۲)، نیز مترجم چیره‌دست مجموعه‌ای از شاهکارهای ادبی جهان نظیر ۴ اثر «انوره دو بالزاک» با عنوان‌های «بابا گوریو»، «زنبق درّه»، «چرم ساغری» و «دخترعمو بت»، ۳ اثر مهم «رومن رولان» با عناوین «ژان کریستف»، «جان شیفته» و «سفر درونی»، و آثار ماندگاری از «میخائیل شولوخوف» هم‌چون «زمین نوآباد» و «دُنِ آرام» در کنار آثاری از «شکسپیر»، «برتولت برشت»، گوته و … در چنین روزی دست از تپیدن کشید. به همین مناسبت و در سالروز فقدان آن شخصیت موثر و ارزشمند فرهنگ این سرزمین، بخش‌هایی از خاطرات و نظرات «هوشنگ‌ ابتهاح» – از دوستان نزدیک سالیان دراز به‌آذین – که در مجموعه‌ی خاطرات منتشر شده از وی(پیر پرنیان اندیش) آمده است را با خوانندگان به اشتراک می‌گذاریم.

ــــــــــــــــــــــــــ

با آقای به‌آذین از کی آشنا شدید؟

- خیلی قدیم. به‌آذین با خاله‌ی من –مادر گلچین معانی- و خانم ایشون با دخترخاله‌ی من رفت و اومد خانوادگی داشتن. یه مدت زیادی هم تو خیابون عین‌الدوله،ایران، کوچه‌ی زارع‌نژاد همسایه‌ی خاله‌ام بودن. من از سال ۱۳۲۵ با به‌آذین آشنا شدم. دوازده – سیزده سال هم از من بزرگتر بود.

اون موقع هم آقای به‌آذین فعالیت ادبی داشت؟

بله، دختر رعیّت رو همون موقع‌ها نوشته.

شما خیلی جوون بودید که ایشونو دیدین، آیا تاثیری هم تو نگاه شما به ادبیات داشت؟

نه، اصلا… من خیلی بعد فهمیدم که به‌آذین شعر هم می‌گه.

به آذین درباره‌ی سیاست با شما صحبت می‌کرد؟

در روزهای اول آشنایی نه … ولی بعدها ما اندیشه‌های مشترک داشتیم و این پوشیده نبود.

به‌آذین دوست [مرتضی]کیوان هم بود؟

فکر نکنم، نه، حتی شاید کیوانو ندیده باشه.

به‌آذین چطور آدمی بود؟

خیلی آدم خوش‌ قلبی بود. آدم صادقی بود. تو «از هر دری»** می‌بینید که گاهی خودشو افشا می‌کنه. خیلی آدم خودداری بود… از درون خیلی غمگین و از بیرون ظاهرا خیلی خشک؛ یعنی اون غمش رو زیر یک نقاب خشکی و خشونت مخفی می‌کرد. یه روز همینو بهش گفتم. گفت خوب منو شناختی(لبخند رنگ پریده‌ای می‌زند) بعد من گفتم: این تفرعنی که دیگران در شما می‌بینند …، حرفمو قطع کرد و گفت: من هیچ وقت متفرعن نبودم، گفتم: نه، من این لغتو با دقت به کار نبردم، این خشکی و سختی که نشون می‌دین… ولی خب، اگه به‌آذین رو نمی‌شناختید خیال می‌کردید یه فرعونه. خیلی از آدم‌ها، حتی آدم‌های هم‌مسلک به‌آذین، ازش بدشون می‌اومد. می‌گفتند این بابا کیه؟ چرا این‌قدر از خود راضیه؟ چقدر یک‌دنده و خشکه، ولی در واقع این‌طور نبود.

به دیگران بی‌احترامی می‌کرد؟

بی‌احترامی نمی‌کرد ولی بی‌اعتنایی می‌کرد. تخصص داشت در رنجوندن آدم‌ها. کافی بود از شما خوشش نیاد. اون‌وقت مثلا ازش می‌پرسیدین آقای به‌آذین! حالتون چطوره؟ می‌گفت: حا من به شما چه ربطی داره؟ روحیه‌اش این‌طور بود…

حتی گاهی شوخی‌هاش هم خشن بود. یادمه یه بار عده‌ای از دوستامو برای شام دعوت کرده بودیم. تازه آلما زنم شده بود و شام خوراک اردک درست کرده بود. به‌آذین سر شام بهش گفت: خانوم! این حیوون زبون بسته وقتی زنده بود گوشتش نرم‌تر بود، شما چی‌کار کردین که گوشتش این‌طور سفت شده؟ بی‌چاره آلما تا مدتی ناراحت بود.

آقای به‌آذین کم حرف بود؟

اگه نمی‌خواست حرف بزنه، یک کلمه نمی‌گفت ولی جایی که لازم بود مفصل هم صحبت می‌کرد. ولی خیلی خجالتی بود.

استبداد رای هم داشت؟

نه. ولی روی عقایدش خیلی راسخ بود و با استحکام و استدلال از عقایدش دفاع می‌کرد. حرف خودشو می‌زد. چون آدم متین و سنگین و باسوادی بود همه بهش احترام می‌ذاشتن. حتی مخالفانش.

فرمودید آقای به‌آذین در درون خودش آدم غمگینی بود. شما سال‌ها با ایشون معاشر بودین، دلیل غمگینی آقای به‌آذین رو چی می‌دونین؟

هر آدمی که تفکر داره، غمگینه. هر آدمی که به سرنوشت جهان و انسان فکر می‌کنه غمگینه. برای این‌که انسان همیشه تنهایی خودشو در جهانی که همه می‌‌خوان برن برای خودشون بچرن، حس می‌کن… شما به وسعت زمین و آسمان توجه کنید و بعد ببینید انسان چقدر تنهاست. حالا البته بعضی از این تنهایی یک استنتاج شبه‌فلسفی ِ بدبینانه‌ی شبه فاشیستی می‌کنن؛ یعنی به دیگران به عنوان دشمن و غیر نگاه می‌کنند… به هر حال دو راه وجود داره برای آدم‌ها؛ یکی راه تفرقه و نفرت و دیگری راه مهربانی و عشق.

آقای به‌آذین کدوم راه رو انتخاب کرده بود؟

به‌آذین از آدم‌هایی بود که در قلبش عمیقا آدم‌ها رو دوست داشت و هستی رو دوست داشت. با این‌که همه‌ی عمر در سختی زندگی کرد، خیلی سخت زندگی کرد… دیروز یه نکته رو به شفیعی[محمدرضا شفیعی کدکنی] گفتم، گفت: وای!… این خونه‌ای که به‌آذین در آریاشهر توش بود، من تازه فهمیدم رهنی بوده. من خیال می‌کردم خریدن این خونه رو. شفیعی وقتی شنید خیلی ناراحت شد. می‌دونید دیگه. شفیعی همیشه از به‌آذین به عنوان مرد بزرگ بزرگوار عظیم‌الشان اسم می‌بره… یادمه اون موقعی که به‌آذین تو خیابون عین‌الدوله، خونه‌اش بود، یه بالاخونه‌ای بود و ما می‌رفتیم خونه‌اش و گاهی تا یک و دو بعد از نصفه شب می‌نشستیم و نمی‌دونستیم زن و بچه‌اش منتظرن که ما بریم و اونا بیان تو همین اتاقی که ما نشستیم، رختخوابشونو پهن کنند و بخوابن. دود از سرم بلند شد وقتی این مسئله رو فهمیدم.

نفس عمیقی می‌کشد و غمگنانه می‌گوید:

فقری که به‌آذین کشید کمتر کسی کشید… خانوم به‌آذین از اقوام نزدیک اون چهاردهی‌هاست که از مالکان بزرگ لاهیجان بودن. به‌آذین رابطه‌ی خودشو با خواهرها و برادرهای خودش قطع کرد.

چرا؟

برای این‌که یکی‌شون سرهنگ بود، یکی‌شون مدیر بود. البته شغل‌های معمولی داشتند. اون زاهدوارگی عجیب و غریب به‌آذین رو نداشتند. بعد به‌آذین از اقدس خانوم[همسرش] هم خواسته بود که با خانواده‌اش رابطه نداشته باشه چون اونا به قول به‌آذین مرتجع بودن، مالک بودن و از این حرفا. واقعا به‌آذین با اعتقاد زندگی کرد. حالا این‌که این اعتقاد درست یا نادرسته بحث دیگه‌ایه.

ظاهرن یه روزی دیگه به تنگ اومده و برای نون شبشون هم محتاج شدن. نشسته با خودش حساب کرده که خب من خواستم این‌طوری زندگی کنم، زن و بچه‌ام چه گناهی کردن؛ من اگه نباشم اینا به طور طبیعی برمی‌گردن به خانواده‌شون و در نتیجه تصمیم می‌گیره خودشو بکشه. بعد بچه‌ها رو می‌فرسته بیرون که برن پارک و بعد وصیتشو می‌نویسه و سفره رو پهن می‌کنه و لگن میاره و می‌شینه و تیغ ریش‌تراشو آماده می‌کنه که رگشو بزنه. در همین لحظه زنگ می‌زنن، مردد می‌شه که چی‌کار کنه. زنگ دوم و سوم؛ می‌ره درو باز می‌کنه که می‌بینه آقای آل رسول از انتشارات نیل اومده که بهش پیشنهاد ترجمه رمان ژان کریستف رو می‌کنه و یه پولی بهش میده…

آقای به‌آذین تو از هر دری به قضیه‌ی خودکشی اشاره نمی‌کنه ولی به قضیه‌ی ترجمه اشاره داره ولی می‌گه آل رسول همیشه ۲۰ – ۳۰ درصد حقشو خورده.

این خلق و خوی به‌آذینه!(با ناراحتی این جمله را می‌گوید.) …ببینید به‌آذین منو خیلی دوست داشت؛ هم به خاطر رابطه‌ی شخصی که با هم داشتیم و هم به خاطر اعتقادی که به پاکیزگی من داشت. برای این‌که به‌آذین از هر کس دیگه بهتر می‌دونست من از چه خونواده‌ای هستم و اگه می‌خواستم اسم ابتهاجو نگه دارم با امکاناتی که خونواده و عموهای من داشتن، من چه امکاناتی می‌تونستم تو این کشور داشته باشم. حالا کار نداریم.

ببینید هفته‌نامه‌ی سوگند، یه نشریه‌ی ادبی/ اجتماعی بود که گاهی مقالات سیاسی هم چاپ می‌کرد.

چه وقت چاپ می‌شد؟

سال ۲۶، اون وقت‌ها. در اون زمان نشریه‌ی بدی هم نبود و ترجمه‌ی داستان از نویسندگان آمریکایی و روسی داشت و شعر چاپ می‌کرد. دفعه‌ی اول، من «دو مرغ بهشتی» شهریار رو با توضیح مختصر اونجا چاپ کردم و بعد داوود نوروزی شعر نیما رو پیدا کرد در جواب شهریار اونجا چاپ کرد که یه شعر عجیب و غریب خوندنیه. من می‌دونستم صاحب امتیاز این روزنامه آقای سلوکی بود. بعد از انقلاب پرس و جو کردم فهمیدم خونه‌نشینه، من رفتم دیدنش و گفتم من سوگند رو از قدیم می‌خوندم و کلی هم شعر اونجا چاپ کردم. گفتم بیاین سوگندو دوباره راه بندازین. گفت نه آقای ابتهاج، من دل و دماغش رو ندارم. هفته‌نامه رو میذارم در اختیار شما که چاپش کنید. من اصلا فکر نمی‌کردم که به این آسونی امتیازو به من واگذار بکنه و در اختیار من بذاره. من هم چند شمار این هفته‌نامه رو درآوردم و خودم کاراشو انجام می‌دادم. این مقارن شد با قضایای اتحاد دموکراتیک مردم ایران. به‌آذین اومد وسط معرکه و سرخود سوگند رو کرد ارگان اتحاد دموکراتیک مردم ایران. من با این کار موافق نبودم. گفتم بذارید این یه نشریه ادبی باشه و کار خودشو بکنه. خلاصه در این شرایط هم یکی دو شماره سوگند رو من اداره کردم و رفتم چاپخونه و کاراشو انجام دادم. بعد به به‌آذین گفتم که آقا اینقدر مخارج مجله شده. البته مجله نبود، هفته‌نامه‌ای بود که به شکل روزنامه بود و خلاصه صورت حسابو بهش دادم. بعد اونجا دیدم که با چه وسواسی داره چک می‌کنه… من خیلی ناراحت شدم چون وقتی من می‌گم هزار تومن دادم خب هزار تومن دادم دیگه، قبض و رسید نمی‌خواد، هرکی باشه بخصوص به‌آذین که منو می‌شناسه. بعد من یواش یواش خودمو کشیدم کنار، هم به این دلیل که نمی‌خواستم عضو اتحاد دموکراتیک باشم و هم این‌که به من چه مربوط بود، مگه من پادو روزنامه بودم.

خلق و خوی به‌آذین این‌طور بود؛ آدم بدبین، بدگمان… تازه با من! منی که تنها کسی بودم که عکسش تو خونه‌ی به‌اذین بود… شما نمی‌دونید یعنی چی این حرف! ولی حتا به من هم بدبین بود دیگه…

در شخصیت آقای به‌آذین چه چیزی بود که براتون جذاب و قابل احترام بود؟

استواری به‌آذین، ثابت‌قدمی‌اش، همت خیلی والا داشتن و این‌که از فقر و گرفتاری‌ها هیچ نمی‌نالید. به‌آذین در این صفات واقعا نمونه بود. بارها به زندان افتاد و باهاش خوب هم رفتار نشد تو زندان ولی شکایتی نمی‌کرد. گاهی فقط یک جمله‌ی اشاره‌وار می‌گفت و می‌گذشت. خیلی آدم استواری بود. خیلی آدم خودداری بود. با این که ما شبانه‌روز با هم بودیم خیلی سال گذشت که به‌آذین با ما حجاب‌ها رو یکی یکی برداشت؛ تا جایی که سال‌ها وقتی می‌رفتیم دریا لخت نمی‌شد به خاطر دستش که کنده شده بود و پوستش چروک شده بود…

شما نمی‌تونین تصور کنید که به‌آذین چه آدمی بود!… ببینید می‌اومد خونه‌ی ما. خب به‌آذین یه دست نداشت. روی میز پرتقال بود. به آذین پرتقال برداشت که پوست بکنه. کسرایی گفت که آقا من پوست می‌کنم. با خشونت گفت نه آقا! بعد با یک دست هم پرتقالو نگه می‌داشت و هم چاقو رو نگه می‌داشت و هم تیکه تیکه پوست می‌کرد… با چه مصیبتی و چه ظرافتی! بعد از سال‌ها پرتقالو داد به دست کسرایی و گفت: بگیر پوست بکن آقا!

آقای به‌آذین از کی جزو مقامات رده‌ی بالای حزب توده شد؟

تا این اواخر جزو مقامات نبود ولی خب شهرت زیادی داشت. مثل بیرق حزب بود. سابقه‌ی زیادی هم داشت. از سال‌های ۲۰ عضو حزب شده بود. یادم می‌آد که بعد از انقلاب یه روز کسراییگفت: آقای به‌آذین! شما عضو کمیته‌ی مرکزی شدید؟ با خشونت گفت چه سوالیه آقا؟ واقعا هم کسرایی سوال بی‌خود کرده بود چون اگه به‌آذین جزو کمیته‌ی مرکزی شده که نباید بگه. کسرایی کنجکاو بود.

استاد وجهه‌ی فرهنگی طبری در حزب مهمتر بود یا به‌اذین؟

طبری… طبری…

میانه‌ی آقای به‌آذین با شعر چطور بود؟

خیلی عاشق شعر بود. ما سال‌ها نمی‌دونستیم که خودش شعر می‌گه. یه بار من و کسرایی خونه‌ش بودیم، دیدیم شروع کرده شعر خوندن. یه عکسی تو اتاقش بود؛ یک عقابی رو در حال پرواز نشون می‌داد. من نمی‌دونم چطور شد که به‌آذین یه شعری خوند که موضوعش همین موضوع عکس بود؛ پرواز هست ولی عکس پرواز.

ترجمه‌های به‌آذین رو می‌پسندین؟

بله. زبان فاخر درخشانی داره. ولی تو اولین ترجمه‌ی جدیش، ژان کریستف، جلد اول و نصفی از جلد دوم ترجمه معیوبه. یعنی زمان‌های افعال زمان‌های فرانسویه، مال زبان فرانسه است. مثلا ما می‌گیم: من دیدم که می‌اومد، ولی ترجمه‌ی به‌آذین نادرسته و این زمان‌ها فارسی نیست.

بهترین ترجمه‌ی به‌آذین به نظر شما کدومه؟

جان شیفته به نظرم خیلی ترجمه‌ی عالی داره. زبان آراسته‌ی واقعا درخشان. طبری می‌گفت اگه رومن رولان زنده بود حظّ می‌کرد. کار ترجمه‌ی به‌آذین یک بازآفرینی از جان شیفته است که به زبان فارسی دراومده. طبری اصلشو هم خونده بود و می‌گفت کار به‌آذین ترجمه نیست، بازآفرینیه. یا اون کتاب اولن اشپیگل[نوشته‌ی شارل دو کوستر] ترجمه‌ی فوق‌العاده درخشانی داره. خیلی پرکار بود به‌آذین.

آقای به‌آذین به موسیقی علاقمند بود؟

بله. حتی تو وصیت‌نامه‌اش نوشته بود که به آداب مسلمانی مراسم کفن و دفن منو انجام بدین و بی سر و صدا جایی خاک کنین، در مسجد و خانقاه برای من مراسم نگیرین، اگه دوستان و اقوام خواستن از من یادی بکنن، دور هم جمع بشن و موزیک گوش بدن.

استاد! آقای حسین منزوی نوشته که معاشرت مستمر شما با کسرایی و به‌آذین یه مثلث حزبی – ادبی ساخته بود که جوان‌هایی مثل کوش‌آبادی رو تحت «تعلیم» قرار می‌دادین تا اون‌ها رو به «اندیشه‌های خاص» سوق بدین؟

ببینید؛ آقای منزوی این رو حتما صمیمانه نوشته و دریافت خودشو نوشته و برای من کاملا طبیعیه که او چنین تصوری داشته باشه، برای این‌که برای اونا این صمیمیت شبانه‌روزی غریبه‌ است. من صادقانه به شما می‌گم که از هر صد کلمه حرف ما دو کلمه‌اش هم سیاسی نبود. منزوی نمی‌تونه درک کنه که سه‌تا آدم هفته‌ای هفت روز همدیگه رو ببینند و ساعات زیادی رو با هم باشن و تقریبا هم متفق باشه نظراتشون؛ هم درباره‌ی مسائل اجتماعی و جهانی، و هم سلیقه‌های ادبی نزدیک به هم داشته باشن. نزدیک به هم یعنی این‌که من هیچ وقت دریافت‌های شخصی خودمو با دریافت‌های هیچ‌کس میزان نکردم… شما می‌تونین از کسانی که با اون‌ها رفت و آمد داشتم و حالا شما با خیلی از اون‌ها آشنا هستید بپرسید. واقعا من هیچ‌ وقت هیچ چیزی رو به هیچ کسی تبلیغ نکردم.

استاد! با معرفتی که به زندگی و شخصیت آقای به‌آذین دارید، به نظر شما ایشون بیشتر شخصیت فرهنگی داشت یا سیاسی؟ کدوم وجه شخصیتی آقای به‌آذین بر دیگری غلبه داشت؟

به نظرم شخصیت «آرزویی»(با مکث و تامل این عبارت را به کار می‌برد) به‌آذین هم بر شخصیت فرهنگی و هم بر شخصیت سیاسی‌اش غلبه داشت.

یعنی آرمانی که بهش اعتقاد داشت هم به شخصیت فرهنگی و هم به شخصیت سیاسی به‌آذین جهت و معنا می‌داد؟

درسته… بله… به‌آذین واقعا به راه خودش و به کار خودش اعتقاد داشت… ببینید من خیلی سعی کردم پاکیزه زندگی کنم، به حساب خودم… حالا ممکنه کسی این پاکیزگی رو اصلا قبول نداشته باشه، ولی نسبت به به‌آذین اصلا قابل تصور نیست؛ من خیلی اهل مدارا و نرمش بودم؛ او نه‌تنها استوار بود؛ اصرار داشت که همین است و جز این نیست…

استاد! هیچ وقت تمایلی در آقای به‌آذین دیدید که بخواد به یک مقام و منصب سیاسی برسه؛ مثلا وکیل بشه، وزیر بشه، رئیس جمهور بشه؟

نه… اصلا… ولی تو از هر دری نوشته از جوونی دلم می‌خواست رهبر باشم… آدمی‌زاده است دیگه؛ هر کار کنه در نهایت مصلحت و میل خودشو در نظر می‌گیره. اما خیلی خصوصیات انسانی قیمتی در به‌آذین بود.(۱)

***

شما به‌آذین رو ندیدین و نمی‌شناسین… آدم خیلی خوددار و سفت و سختی بود(هر کدام از این صفات را موکد و با مکث می‌گوید) البته این ظاهرش بود ولی در باطن خیلی ویران بود بیچاره… یه روز به‌آذین و شجریان خونه‌ی ما بودن، شجریان چندتا رباعی خیامو خوند. تا اون رباعی «هنگام سپیده دم خروس سحری…» رو خوند، به‌آذین یه کار خیلی عجیب کرد(چشمان سایه گرد شده‌است)… به‌آذین پا شد، دست شجریان رو گرفت، بوسید… اصلا من چی بگم، مثل اینه که خدا از آسمون بیاد پایین و دست یکی رو ببوسه. این قدر این کارش عجیب بود… یعنی از زیبایی رباعی خیام و خوندن شجریان، این مرد خوددار چنان به هیجان و غلیان اومد که این کار عجیبو کرد. طفلک شجریان سرخ شد. خیلی کار عجیبی بود.(۲)

**

اشارات و ارجاع‌ها:

*fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87

** اشاره‌ی سایه به کتاب خاطرات «به‌آذین» است.

۱- پیر پرنیان اندیش(در صحبت سایه)، میلاد عظیمی، عاطفه طیه. چاپ اول، انتشارات سخن، تهران ۱۳۹۱، صص ۳۴۹ – ۳۵۹ از جلد اول

۲- پیر پرنیان اندیش(در صحبت سایه)، میلاد عظیمی، عاطفه طیه. چاپ اول، انتشارات سخن، تهران ۱۳۹۱، ص ۸۲۰ از جلد دوم اول

تایپ شده توسط: http://azizi61.wordpress.com

http://azizi61.wordpress.com/2014/05/31/%E2%80%8Cbehazin001/

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست