تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

دفتر اسناد عقابان
طاهره بارئی

چهارشنبه ۶ آبان ۱۳۹۴ - ۲۸ اکتبر ۲۰۱۵

هوا شناسی
دیگر کاری ندارد به کار دریا
تخمین سرعت امواج
امکان خیزش سیل و طوفان
درجه حرارت ساحل
.....
سپرده به فراموشی همۀ اینها را
و با دستکش حرفه ای
عینک ایمنی
پیوسته به "خاک برداران"
و شرکت در اسباب کشی بزرگ قرن
مصرف هرچه قطب نما ست وعقربه و طناب

پس چه باید کرد
میان دوره گردی ِمشاغل
و روز مزدی احساس مسئولیت؟
منتظر غرق کشتی
در  آینده بی حرکت نشست
یا با تکان دست
از دزدان دریائی طلب استمداد کرد؟

 

غلاف ترس ها را دریدن!
بی واهمه از هویت موجودت
و خطور به حیطۀ ماوراء بنفش
آنجا که خون نگاه
در لختۀ بینش
سفینۀ شعله وری نیست بر آب
از چکه اقیانوسی درهراس
و نه بادبانهای احتراق در سفر بصیرت،
زبانه های تبری
که مو به مو بمویند
جنگل پیشانی را

غلاف ترس ها را
قطعاً!
به سادگی لوبیائی سبز
که دگمه های دلش را آشکار
و به صدا در می آورد
دانه دانه
موسیقی سحر آمیز را
بی واهمه از شنوائی گوشها
یا ناشنوائیش

همچون تارهای مذاب پائیزی
که روی دستانم نهاده سر
و چشم باز می کنند
درباغهای نارنجی و زرد
به کمال کتابهای مصور
از یاد بردنِ
گریان و گوژ به پشت
بید وار خمیده ماندن

بی آنکه بگویند به دست و پائی پیچیدی
خیابانهای بی باک را
نه در پی کسی
یا فرار از کسی
بلکه با خود و از خود دویدن!
بی واهمه از هویتت
به هر خط که مغلوطش
و هر لهجه ای که نا سازش کشانند

برگهای خشکیده
مبتلا به شکستند
صندقچه های نیمه کاره
نیمه ویران
مشمول حمل گوهر تابناک نمی شوند
گناهی نیست
اگر چون ناخن زیر پا چیده شوند
به گردن چرا باید گرفتن!

وقتی که نامِ بودن تو
مایه گذاشتن ِ تو
شبیه تو نیست
و نه، دارد رنگ تورا
کدام روز آفتابی
کدام شب مهتاب
کدام بدیهه سرائی برای پرنیان و ابریشم
پذیرا شدن ِظلمت  به عنوان خود
و پای در چشمۀ مشکوکش فرو بردن است
زیر درختان ذغال

 

سخن از تفوق و برتری نیست
رقمی از تمایز و تفاخرنرفت
سخن از ادا شدن حق چهره ای ست
که چشمان مثالش را
با پتک دریده اند

سخن از خشونت و دست درازی هم نیست
که تک لول شبنممان را
تعویض نخواهیم کرد
با هیچ سُرب درسته
سخن اما اینست:
چرا اینهمه کوتاه
چرا اینهمه پست
بخیه های سرشار یاس
بر دامن چرکتاب لباس بیمارستان ترکیده اند
برخیزیم
بسوی ساعت صحّت
و آن کلمۀ درشت داغ
به درستی ادا شده
- خورشید-
از کام آسمان

 

تا به کی لُکُنت؟
دور شوید ای وردنه ها
که طومار صدایمان را در هم می پیچید
ای غلطک های آهن و شن
من اندام طناب پیچ تمام بی چهرگان زمین را
از شما باز می خواهم
و این سکوت صاف شده سفید را
که از حباب تجزیه اش
این قاصدک های محزون تک سلولی گُر گرفته ام
تا پایان مسیر
در کاسۀ مسئولیتتان خالی خواهم کرد

بلند
بلندتر
بلند تر ازآنکه پشت دیوار های کنگره دار
یا در های آهنی سخت جان
از نفس بیفتد
من گوشت صدایم را از گلو چرخ خواهم کرد
و ای هیئت قضات
شما را ازین میهمانی بی نصیب نخواهم گذاشت

ای دستهای مشقت
استخوان ذغال شده شما را
انبرک ستمگران دیده ام
که با آن
وای!
قند از قندانها بر می گرفتند
وذره ذره با این سلولها
حبّۀ نشاط ، زیر زبان خیس می کردند
بخود می پیچم
بخود می پیچم
و تیره پشتم
این افتخار انسانیت
که مریخ سرخ عقل را
با چراغ احساس بر می افروخت
چون مایع اندام نرم تنان
قطره قطره آب میشود

پس چه باید کرد
ایستاد با جامه ای از ذغال و خاکستر
به هویت تاریک خود خو کرد؟
یا با باد زدن سایه
تحرک را، در خیالات دل خوش کرد؟

آینه بر چهره ام آتش گرفته است
و اشباح
اشباح پای در زنجیر
افتان و خیزان
نقشم را به رقص در آورده
در مشت و مال هویتی که نم پس نمی دهد
گوهرروز نخست را از صیاد باز می خواهند

باز آمده از مزارع نیشکر کار
رسوب غلیظ مرگ را
در جداره استخوان حس کرده
و تلمبه درمانده زانوان را
که چون کلاغی پیر بر سر چاه غار غار میکند
"تنهائی" نام داده
و خود را خلاص میکنند

ناو بان را به یاد نمی آوریم
بادبان را تنها روی عکس به جا می آوریم
و باد ها
تنها در شیشه های خالی مربا می پیچند
که محبسشان را بالای سرمان قطار کرده ایم

باید به دفتر اسناد دیگری رو کنیم
جائی که عقابها و ققنوس ها هم
کفشدوزک ها و سینه سرخ ها
برای ثبت هویت خود می آیند
جائی که از صدای چهچه نسخه بر میدارند
و سینۀ قناری را یادداشت کرده
تصویر عقابان را در آینه
بر سرفصل کارت ملی می نوشانند

 

باید مویمان را
درون عکسهای تار شانه کنیم
و پر مرغان را
از آنها بیرون بکشیم
چیزی از آوای پرندگان دوردست
لابلای دندانهایمان گیر کرده
باید جان آینه را
تا بروز جوهر نور افکن، تقطیر
و این تار را در فضا به ترانه تبدیل کرد

 

با زنجیر ترسها بر شانه
کوچه های اسارت را
لنگ لنگان
پا برهنه
رفتن تا به کی؟

سار ها پریده اند
از آسمان امید کودکان دبستانی
و سایۀ بمب افکن ها با کیسه های مهمات
همه روزه
در لباس پرنده  معمولی وجوجه های طبیعیش
کشان کشان عبور می کنند از کتابهای درسی
نقاشان اجیر
پشت پیش بند های چوبی
با اعمال شاقه مأمورشده اند
تا وحشت پاشیده بر دیوار ها را
در یک مارش پر هیاهو
بزن بکوب و هلهله رنگ کنند
وصدائی را که می گوید
این طبیعی نیست
 معمولی نمی تواند باشد
به ته نشینی محکوم سازند.

ای بی باکی مغموم
که تلفظ نام طبیعی آسمان آبی را از تو ستانده
آواره ات کرده اند
در سنگلاخ زبانهائی مهجور
و قفل و پیچ لهجه هائی مسدود چون دیوار چین
تا از بیاد آوری آنچه یکروز به چهچه می خواندی
برنیآئی بار دیگر

ای درونمایۀ مظلوم
که تابوت منقلبت بر سر دست
گوئی بر دریائی از استخوان
چهار گوشه جهان را طواف میکند
من بر بلندی هر کنج این فلکِ دوّار ایستاده
ادعا نامۀ تورا
برمُلک عقابان
بانگ بر خواهم آورد
و تا تجدید نظر نهائیش
 نخواهم نشست از پای

بگذار فرو ریزد
بگذار این دم و دستگاه ناباور
که با شکم پیش داده
و نیمکره غبغبش
و ابری از اجسام سوختۀ انسانی گرد خود
نفوذ نور یقین را نامحتمل کرده است
در حتمیت ورود تانک اسناد عقابان
 فرو ریزد
بی باکی بدر آید
بیم
بیرون شود

همچون آتشی که از دل درخت
با مسافر راههای ظلمات سخن می گفت
کلمه ها گرم و راه نما گردند
خُمره های دانائی
عسل شفقت توزیع
راه خاکی
مستقیم بسوی استقبال از ناوبان،
- که اینبار او را بیاد خواهیم آورد-
و بادبانها
- که اینبار خواهیمشان افراشت-
و کشتی
- که از چپگی، روی پای خود خواهد ایستاد-
و باد
که روی لبانمان ساز خواهد نواخت،
نرم شود
نرم شود دیگر. 

 

 

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست