تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

رضا براهنی در گفتگو با بهار

از جمهوری اسلامی دلخور نیستم

بازانتشار در پرس لیت:آدینه ۸ آبان ۱۳۹۴ - ۳۰ اکتبر ۲۰۱۵

 

مهدی وزیربانی: رضا براهنی را در ایران به عنوان یکی از تند ترین منتقدان تاریخ معاصر ادبیات می شناسند نویسنده، شاعر و روشنفکری که چند دهه است جلای وطن کرده و در کشور کانادا اقامت دارد اما همیشه سایه ی افکار و نوشته هایش و نظراتی که ارائه داده و می دهد بر سنت های فکری ادبیات ایران و حتا جریان روشنفکری مستولی بوده است رضا براهنی در ۲۱ آذر ۱۳۱۴ در زادگاهش تبریزچشم به جهان گشود براهنی در ۲۲ سالگی از دانشگاه تبریز لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی دریافت کرد و بعد به کشور ترکیه رفت و پس از دریافت درجه دکترا در رشته ی خود به ایران بازگشت و در دانشگاه به تدریس مشغول شد.او تا هنگامی که در ایران حضور داشت چندین دوره کارگاه نقد، شعر و قصه نویسی برگزار کرد که از مشهورترین شاگردان او در آن کارگاه‌ها می‌توان به شیوا ارسطویی، هوشیار انصاری فر، شمس آقاجانی، عباس حبیبی بدرآبادی، مهسا محبعلی، سید علیرضا میرعلینقی، فرخنده حاجی زاده، ناهید توسلی ، رؤیا تفتی، رزا جمالی، احمد نادعلی و... اشاره کرد که باعث شکل گیری یک موج کوتاه اما گذرا در حاشیه ی ادبیات ایران در دهه هفتاد شدند که موجی بسیار شکننده بود و از سوی مخاطب پس زده شد. اما براهنی پیش از بهمن 57 و در سال ۱۳۵۱ به آمریکا رفت و شروع به تدریس کرد و بعد از مدتی به ایران بازگشت و برای بار دوم در سال ۱۳۵۳ ، بار دیگر به آمریکا رفت در سال ۱۳۵۶ جایزه بهترین روزنامه نگار حقوق انسانی را دریافت کرد. براهنی همواره در طول تاریخ زیست فرهنگی اش از مهمترین و تاثیر گذارترین منتقدان بوده است و بسیاری از نقدهایش موجب ایجاد موجی منفی بر علیه نام و شخصیت او شده است اما هرگز این مرد بزرگ را از تحقیق نوشتن و خلق کردن باز نداشته است. در جریان انقلاب بهمن 57 رضا براهنی از مهمترین شخصیتهای روشنفکر و ادبی ایران بود که در کنار احمد شاملو و تنی چند به حمایت از انقلاب پرداخت و او از مهمترین منتقدان حکومت محمد رضا پهلوی بود که در دوران این رژیم بارها دستگیر و شکنجه شد او که در مقاله‌ای برای حمایت از انقلاب در روزنامه اطلاعات می نویسد:علمای عالی‌قدر اسلام که به رغم برچسب‌های بی‌شرمانه و دروغ‌ها و افتراء و تهمت و بهتان سرمایه‌داری و متحد پلیدش صهیونیسم، صدای آزادی‌خواهی در سراسر ایران در داده‌اند، مردمان سراسر گیتی را یک‌سره متحیر و مبهوت کرده‌اند. امپریالیسم و صهیونیسم با تلاش‌های مذبوحانه خود می‌کوشند مبارزات ملت ایران را مردمی ارتجاعی و قرون وسطایی جلوه دهند و با مخدوش کردن چهره انقلاب ایران زمینه را برای کودتا آماده سازند. مردم ایران! این نقشه را نقش بر آب کنید.( رضا براهنی، روزنامه اطلاعات دوشنبه دوم بهمن ۱۳۵۷ ) مهمترین نقدی که در این سالها و بصورت ناروا به اندیشه های رضا براهنی وارد کرده اند این مقوله است که براهنی اول در مقام یک پان تورکیسم به ارتجاع و فشار سیاسی با ابزار زبان فارسی قصد تفرقه افکنی میان اقوام هم زیست ایرانی را دارد و دوم اینکه او یکی از سردمداران اصلی تجزیه طلبی آذربایجان است که این مسئله البته هرگز به طور مستند ثابت نشده است و خود رضا براهنی در یکی از گفتگوهایش در سالهای قبل به این نکته این گونه اشاره می کند: " من از این غلط‌ها نمی‌کنم. اگر کسی بخواهد به ایران حمله کند، من چون سربازی به جنگ و دفاع از ایران می روم و اولین کسی خواهم بود که به آنجا می‌آیم و تفنگ دست می‌گیرم و از مرزهای ایران دفاع می‌کنم. می‌دانید اشخاصی که سر زبان‌ها هستند این نوع مشکل‌ها را با جامعه خودشان دارند. هر کسی می‌خواهد سوراخ دعایی پیدا کند و از آنجا آدم را دراز کند. من بیش از هر کس دیگری دربارهٔ مسایل مربوط به حقوق بشر صحبت کرده‌ام و در نتیجه همه نوع پانیسمی از طرف من مردود است. از طرف دیگر رقبای ادبی من اشخاصی هستند که نمی‌توانند از طریق مسایل ادبی با من برخورد کنند و به محض اینکه من می‌گویم فلانی قصهٔ کوتاهش خوب بود یا بد بود می‌گویند براهنی پان‌تور کیست است " (مصاحبه با شماره هفده ماهنامه تجربه (آذر نود یک)،شاید مدت زیادی است که براهنی با هیچک از مطبوعات داخل ایران به طور ویژه گفتگو نکرده است ما با این منتقد بزرگ و همیشه جذاب به گفتگو نشستیم و او با فراغ بال به سئوالات ما پاسخ داد محور این گفتگو درباره بحث ورشکستگی روشفکری در ایران است که براهنی به این موضوع و پرسش پاسخ های خودش را داده است. همینجا از دوست عزیز و شاعرم نسیم صالحی تشکر و قدر دانی می کنم که این زحمت را کشید و در شهر تورنتو به دیداربراهنی رفت و برای ما عکس های اختصاصی و منتشر نشده ای از رضا براهنی گرفت و در این گفتگو بسیار به من کمک کرد:

*در حقیقت موقعیت روشنفکری در ایران به لحاظ بومی به گفته ی بعضی از تحلیلگران دچار نوعی ورشکستگی در تفکر شده است و البته آن روشنفکری که در دهه ی چهل و پنجاه که شما هم حضور مستقیم در آن داشتید و تا اواسط دهه ی هفتاد که شما ایران را ترک کرده اید جزوی از این انضمام ورشکستکی محسوب می شود . شاید مهمترین نامی که در این حوزه اظهار نظر کرده است و وجه ورشکستکی روشنفکری را برای روشنفکری ما قائل بوده است بهروز افخمی است که روشنفکری را در ایران به یک منصب تشبیه کرده است تا یک جریان تاثیر گذار.

من به هیچ وجه با این حرف و نقطه نظر موافق نیستم من بعنوان شخصیتی که حداقل چهل یا پنجاه سال در جریان مسائل بوده ام به این معتقدم که روشنفکری در ایران رو به پیشرفت بوده است و در عین حال این را باید در نظر گرفت که زبان روشنفکری در ایران عوض شده و این را خود روشنفکر تغییر داده و کس دیگری نمی تواند بیاید و زبان روشنفکر را تغییر بدهد، این تغییر از ادبیات کلاسیک گرفته نشده و یا مثلن از ادبیات جهان، کسانی که در ایران مطلب می نویسند عمدتن متون خارجی را بیشتر از روی ترجمه خوانده اند و متن اصل را نخوانده اند و در عین در حال برای روشنفکری زبان بسیار اهمیت دارد و ارزش زبان در این است که شما بتوانید پنج فکر متفاوت را در یک جمله بگذارید و من در کتاب روزگار دوزخی آقای ایاز که در ایران هرگز منتشر نشده است این کار را انجام داده ام و یا سعی ام بر این بوده است که انجام بدهم حالا تا چه اندازه موفق بوده ام را باید از منتقدان پرسید و این عین روشنفکری است و کسی که کاملن از موضوعات روشنفکری اطلاعی ندارد نمی تواند بیاید و روشنفکری ایران را به ورشکستگی متهم کند. روشنفکر همیشه در شرایط ریسک قرار دارد و این ریسک در کتاب روزگار دوزخی آقای ایاز به وضوح دیده می شود و در واقع معشوق سلطان محمود یا همان ایاز به عنوان اول شخص مفروض شده است که زیباترین برده ی تاریخ ایران است و من از نگاه همان برده تاریخ ایران را نوشتم. این رمان بسیار پر کاراکتری است و نقش روشنفکر را در ایران در موقعیت استعاری مشخص می کند

*پس شما به پیشرفت روشنفکری در ایران اعتقاد راسخ دارید و تبدیل شدن موقعیت روشنفکری به منصب روشنفکری را رد می کنید؟

ببینید بعضی ها هستند که در یک حوزه ی خاص پیش قدم بودند در مسئله ی روشنفکری، بعضی از این جماعت از دوران مشروطیت آمده اند اما بعد از آن در عین حال اشخاصی بوده اند که خودشان با اتکا به تفکر روشنفکری خودشان مثل جلال آل احمد و چند نفر دیگر که دور بر همان نسل بودند و بعد اشخاصی که آمدند و عملن بعنوان روشنفکر لانسه شدند و آنجا مسئله فرق می کند و مسئله در این است که من وقتی شعرم را می نویسم به نوعی فراموش می کنم که رمان نویس هستم به دلیل آنکه ژانرها متفاوت است و این روشنفکر است که تفاوت این نوع ژانرها را مشخص می کند، این است که ما گاهی امکان دارد نقد ادبی بکنیم و گاهی هم عمل ادبی مرتکب شویم و عمل ادبی این است که من بیایم هم رمان خودم را بنویسم و هم قصه ی کوتاه خودم را و هم شعر خودم را و هم اگر کسی با من مجادله ای کرد بدترین نوع مجادله را با او داشته باشم از این منظر احتیاج است که در فرهنگ معاصر ایران ما کلماتی را که بوسیله ی آن دربار ه ی فرهنگ حرف می زنیم و حتا زبان و حتا جمله ی آن توجه کنیم و این بنیان روشنفکری است. شما نمی توانید با جمله ی عبدالعلی دستغیب تفکر را بوجود بیاوری یا به آن حتا نزدیک شوی، سه چهار نفر هستند که خراب شده ی روزنامه های خیلی خیلی قرار دادی تئوری مارکسیسم روسی بودند آنها به طور کلی در جبهه ی روشنفکری خراب و نابود شدند و حاضر نشدند که حتا پنج جمله از مارکس بخوانند و بدانند که آن بدبخت یکی از زیباترین نویسنده گان جهان بوده و این جریان چگونه می تواند خلق روشنفکری کند؟ وقتی مانیفست کمونیست ها را جلوی من گذاشتند دیدم مترجمش افتضاح به بار آورده و این نمی تواند برای جریان روشنفکری کاری انجام بدهد و نه دچار ورشکستگی که دچار نابودی می شود. نثر مزخرف وقتی می آید و متن را بصورت فاجعه به خورد خواننده ی جوان بدهد قطعن آن خواننده ی جوان رهایش می کند و می رود دنبال زنده گی خودش و می گوید:" گور پدر متن" در حالی که باید گفت:" گور پدر مترجمش" و این دقیقن مثل همان سئوالی است که شما می پرسید اصلن باید دید به چه کسی می توان روشنفکر گفت؟ روشنفکری که زبانش قدرت پلونیک نداشته باشد و نتواند زبان را بشکند و در واقع خودش را قطع کند تا جمله به انتها برسد و آن تفکر جدید خلق شود اصلن روشنفکر نیست اما این مسئله را بسیاری آموخته بودند و چهره ی یک روشنفکر از خودشان به جای گذاشتند مثلن هدایتِ بوفکور را وقتی می خوانید در آن لحظه که شخصیت زن را می بیند ( اول شخص رمان ) شما می بینید می آید و جمله ای را می نویسد که حدود پانزده سطر است این یعنی جمله ی طولانی نوشتن در زبان فارسی و این درست است که در گذشته هم سابقه داشته ولی دیگران آمدند مثل آل احمد و جمله های معمولی را کوتاه تر کردند اما من در روزگار دوزخی آقای ایاز چیزی را خلق کردم که سه برابر بوفکور اتفاق افتاده است

*به خاطر دارم در اوائل دهه ی هفتاد وقتی جوانتر بودم گفتگویی از شما خواندم که در آن هم درباره ی روشنفکری حرف زده بودید و گفته بودید که در ایران برای روشنفکری باید بدنبال یک آلتر ناتیو باشیم و آنجا باز هم بحث را به جلال آل احمد سوق داده بودید مثل اینکه امروز هم دارید از جلال حرف می زنید. در ایران به تازگی یوسف اباذری در یکی از سخنرانی هایش جامعه ی ما را به خصوص جریان روشنفکری ما را دعوت کرده است که به اندیشه های جلال و دکتر علی شریعتی رجعت کنند و این پروسه ای از روشنفکری دینی است که به اعتقاد بسیاری چیزی جز یک پروژه ی انضمامی نیست شما چه اعتقادی دارید؟
من به هیچ وجه تاکید می کنم به هیچ وجه اعتقادی به اندیشه های دکتر علی شریعتی ندارم و اعتقادم درباره ی جلال آل احمد در ارتباط با آن جرقه هایی بود که در مغزش می زد و او آنها را می نوشت، من در مورد دکتر علی شریعتی چنین جرقه هایی را هرگز ندیدم و حس نکردم

*یعنی به طور کلی شریعتی را از پروسه ی روشنفکری کنار می گذارید؟

شریعتی یک مشکل بزرگ داشت و نمی توانست به اندیشه های بزرگ پیوند بخورد و هزینه اش را هم تقبل کند ،مثلن وقتی شما یک موضوع بزرگ را در ذهن خودتان دارید از آن نمی توانید دست بکشید و آن موضوع بزرگ برای روشنفکری ایران در بهمن 57 انقلاب بود و همه معتقد بودند که باید انقلاب صورت بگیرد و انقلاب را کمک می کردند با شکلهای مختلف.
و شریعتی به هیچ وجه نتوانست ایجاب موقعیت انقلاب را درک کند و با این جریان از ابتدا مخالفت کرد و نشان داد که درک واقعی که یک روشنفکر باید از جامعه ی خودش داشته باشد را ندارد. من حتا از جلال هم فاصله گرفتم و جلال برای من بت نبود من احساس کردم او فقط یک نوع زبان را به کار می گیرد و تغییر موقعیتی در متن و فکرش رخ نمیدهد و این به اعتقاد من دیکته کردن شخص به زبان بود یعنی آدم بیاید و خودش را به زبان دیکته کند و بگوید ای زبان تو فقط مال منی و باید به این صورت پیش بروی و غیر از این هم نمی شود! ما یک نفر در تاریخ ادبیات نداریم که بیاید و از آل احمد تقلید زبان نویسی کرده باشد جز دو سه نفر از ماها که به جلال خیلی نزدیک بودیم یکی من بودم یکی غلامحسین ساعدی و یک نفر دیگر و ما بسیار دوستش داشتیم و به نظر من جلال آدمی بود که هر چه را که می دانست به دیگران می آموخت و مثل بعضی ها ژست نمی گرفت اما جلال به اعتقاد من مکتبی نیست که انسان عصر امروز بخواهد دوباره آن را دوره کند و این حرف غلطی است و همین حرفها روشنفکری ما را دچار مسائل نامربوط می کند

*مسئله ی زبان در بحث روشنفکری برای شما بسیار برجسته است ، شما درباره ی یکی از روشنفکران برجسته ی ادبیات ما احمد شاملو هم گفته بودید که زبان شعر شاملو یک زبان دیکتاتورانه است و زبانی که دموکراسی نداشته باشه لاجرم نمی تواند از آزادی حرف بزند و مخاطب را به آزادی سوق بدهد در حالیکه که بحث اصلی روشنفکری رسیدن به آزادی است. خب اگر دقیق به جریان کودتای 28 مرداد و فرایندی که برای جامعه رخ داد توجه کنیم می بینیم جامعه به شدت دچار سرخوردگی شد و شاملو باید با زبان دیکتاتورانه جماعت را استحاله می کرد و به زعم برخی گاهی نیاز هست که روشنفکر هم دیکتاتور باشد

نه من اصلن اعتقاد ندارم که روشنفکر باید دیکتاتور باشد، روشنفکر نه در زبانش و نه در متنش نباید حس دیکتاتوری داشته باشد،من ممکن است مثلن با کسی مخالف باشم و او را در متن تیکه و پاره کنم و این حتا در مورد من سابقه داشته و من خیلی ها را بلند کردم و زمین زدم و آنها هم از جایشان هرگز بلند نشدند و نمی خواهم مثالی بزنم. شاملو نباید با زبان دیکتاتورانه در شعرش با مخاطب حرف بزند و من به این نکته اشاره کردم وگرنه احمد از شاعران بسیار مهم تاریخ ادبیات ماست که شاید مانندش دیگر ظهور نکند.

*درباره ی گلشیری چطور شما همیشه گلشیری را از لب تیغ گذراندید

ببینید یک زمانی آمدند در ایران و تعدادی محراب ادبی علم کردند و یکی از این محراب ها اصفهان بود و ما دیدیم از اصفهان هیچ چهره ای جز هوشنگ گلشیری ظهور نکرد من یک حقیقت را به شما بگویم که اصفهان به لحاظ شعر صفر است از نظر نقد ادبی و تئوری هم تمام زورشان را می زنند که به جایی برسند و هیچوقت نرسیدند یعنی همان حرفهایی که در زمانهای گذشته آدمهای مختلف گفته اند دوباره تکرار می کنند آن هم با دقت ناچیز خودشان البته اصفهان یک مشکل بسیار جدی دارد و دلیش هم آن است که در اصفهان هرگز انقلابی صورت نگرفته است و باز هم می شود گفت که شهرهای نزدیک به مرزهای ایران هستند که همه کاره ی ادبیات و روشنفکری ما هستند به اضافه ی تهران، مثل خراسان یا آذربایجان که جریانات سیاسی و اجتماعی تاریخی در آنها اتفاق می افتاد. این اصفهان نصف جهانی هم که می گویند یک شوخی بیشتر نیست و در میان این همه بر و بیا فقط یک گلشیری بوجود می آید که زیاد هم بد نبود اما آنهایی که آمدند و از این دوستان تقلید کردند دیگر فاجعه و افتضاح بودند گلشیری نثر را خوب می نوشت اما یکبار به ذهنش نرسید که این نثر خوب را می شود به چهار تکه ی خوب تبدیل کرد و از داخل آن یک رمان هزار صفحه ای نوشت گلشیری اصلن تخیل نداشت این خیلی ساده است. او تخیل حفظ زبان و تخیل زنده گی را نداشت و دچار یک نوع عقب ماندگی بود و این یک مسئله ی اساسی است و من به عنوان یک منتقد نمی توانم از آن چشم بپوشم.شما وقتی یک قصه از ساعدی می خوانید شخصیت ها مدام در حال پیشروی در متن هستند و ساعدی می دانست با متن باید چطور رفتار کند و کاراکترها را با زبانهای مختلف و مکانهای مختلف در خود درگیر می کرد و در عین حال نظارت نوع نثر نویسی را به خوبی می دانست یعنی وقتی شما نثر گلشیری را با ساعدی مقایسه می کنید می بینید نثر گلشیری مثل آدمی است که شمشیرش را تیز کرده است که می خواهد خوب بنویسد اما گاهی بد از آب در می آید. اما ساعدی فرق می کرد و آن طور که زبان را بلد بود می نوشت و اغراق نمی کرد و متنش همواره به حقیقت نزدیک تر است با وجود آنکه بسیاری از کارهایش جنبه ی خیالی دارند.

*اما اگر ناراحت نشوید می خواهم بگویم پرسشم درباره ی شاملو را صریح پاسخ ندادید در حالیکه گلشیری را به سادگی برای چندمین بار از لب تیغ گذراندید

شاملو یک حرمت به نثر فارسی گذاشت و آن را تبدیل کرد به شعر این موقعیت شاملو را بسیار دوست دارم اما در عین حال یک بی حرمتی درباه شعر فارسی کرده است که اینجا نمی خواهم به آن بپردازم و قبلن درباره اش نوشته ام و چیزی که نوشته ام را دیگر تکرار نمی کنم بروید و ببینید من درباره ی احمد نظرم چیست اما او شاعر بسیار بزرگ و برجسته ای است و مسئله اش با امثال گلشیری فرق می کند.

*شما از روشنفکران مهم تاریخ ادبیات ما هستید و این را حتا منتقدانتان نمی توانند کتمان کنند در حال حاضرنسل جوانی که براهنی را می خواند یا شاملو و دیگران را هنوز تفکر روشنفکری و خلق اثر دهه ی چهل و پنجاه را بر خودش مستولی می بیند شما فکر می کنید چرا این خلاء فاحش بوجود آمده است و در این فاصله ی تاریخی هیچ روشنفکری ظهور نکرده است و باعث می شود که هذیان هایی مثل ورشکستگی روشنفکری در ایران شکل بگیرد و هنوز در ایران حرف روشنفکرانی مثل شما در میان جوانها مصداق دارد.

علتش بسیار روشن است در ایران وقفه در تفکر اتفاق افتاده است و ما برای اولین بار در تاریخ ایران متوجه شده ایم که اسلام پدیده ای است که باید به آن توجه کرد این مسئله را پیش از جمهوری اسلامی متوجه نبوده ایم و از این نظر که یکنفر بیاید و قدرت را به دست بگیرد و بعد در سایه ی آن قدرتی که بدست گرفته یک عده شروع کنند به خواندن قرآن و بعد خواندن متن هایی از قرآن که وجود دارد و دلیلش هم این است که ترجمه های متعددی از این متن مهم موجود است و همینطور تفسیرهای متعددی که انجام شده است و ناگهان شاهنامه ی فردوسی کنار گذاشته می شود و قرآن و متن مربوط به قرآن پیش می آید و آن آدمی که هیچ گناهی نداشت اما به او گفته بودند که تو حتمن باید فردوسی را بخوانی و رفته بود فردوسی را خوانده بود و بعد متوجه شده بود عجیب است یک چیزی بیخ گوشش بوده است و به آن توجه نداشته به خودش می آید و با یک متن ناب با زبان متفاوت مواجه می شود او شاید همیشه پدر و مادرش را دیده بوده است که نماز می خوانند و او هرگز به آن توجه نکرده است ما باید اندیشمندانه درباره ی قرآن فکر کنیم ببینید پدران و مادران ما به کدام قبله نماز می خوانند؟ قبله ی زبان و این مسئله ی مهمی در روشنفکری به لحاظ دینی است. جالب است برای شما بگویم پدر من بخاطر یک مسئله بسیار مرا دوست داشت که تا به حال نگفته ام من نماز می خواندم و با یک قرائت و صدایی می خواندم که پدر من فکر می کرد سر به راه ترین فرزند دنیا را دارد! پدر من سوادی نداشت که بفهمد ممکن است من مارکسیست باشم یا فلان و این حرفها و هیچکدام از اینها برایش مطرح نبود فقط گاهی نصیحتم می کرد. به هر حال این وقفه در روشنفکری به دلیل خوانش متون جدید بوجود آمد و این به جنبه ی منفی آن نیست و همیشه باید گاهی ایستاد و دقیقتر به پشت سر نگاه کرد و دوباره به چرخه بازگشت. ما با طرز دیگری از روشنفکری مواجه شدیم و متن مهمی به نام قرآن را مورد خوانش قرار دادیم و این به معنای وقفه در تولید روشنفکر نیست.

*شما سالهاست که وطن را ترک کردید و دور از ایران زنده گی می کنید می خواهم بپرسم وطن برای شما در حال حاضر چگونه است چه تصویری از وطن دارید؟ برای نسلی که شما را می خواند و دوست دارد در کنارشان باشید و از شما بیاموزد چه حرفی دارید؟

حقیقت این است که من هر چه را می دانم برای نسل های بعد از خودم نوشتم و امروز که با شما و از این فاصله حرف می زنم مدام در حال تحقیق کردن هستم و در تمام مدت می خوانم و از متون اصلی هم می خوانم و متن درجه ی سه را هرگز مطالعه نمی کنم. اگر کسی یک یادداشت درباره ی یک شاعر غربی نوشته باشد آن را کنار می گذارم و می روم آن 250 صفحه ای که درباره ی آن شاعر غربی به زبان اصلی نوشته شده است را می خوانم،کتابخانه ی من همین الان پر از کتابهایی است که تازه و جدید هستند و بیشتر وقتم اینجاست و گاهی می شود دو سه روز از کتابخانه بیرون نمی روم. نسل جوان باید روزانه هفتاد هشتاد صفحه متن درست و حسابی بخواند. اما در مورد وطن باید بگویم همیشه با من بوده و برای من همیشه عزیز است. دلیل دور بودن من از ایران هم که کاملن مشخص است و خودم دوست نداشتم که ایران را ترک کنم اما شرایط مرا وادار کرد که وطن را ترک کنم. شاید تعجب کنید من بر خلاف دیگر روشنفکران از جمهوری اسلامی ناراحتی به دل ندارم در حال حاضر چند کتاب من در ایران و در همین دولت اجازه انتشار گرفته و به راحتی منتشر می شود و من از این بابت خوشحالم ، حتا در دورانی که من در ایران بودم و سوءتفاهماتی پیش آمد و من مدتی بازداشت بودم خیلی با احترام با من رفتار کردند هم دولت وقت و هم بازجوی من، ایشان وقتی وارد سلول من شدند خیلی با احترام رفتار کردند و من هم خیلی راحت حرف زدم به دلیل اینکه چیز مخفی نداشتم و حرف زدنها بسیار مفید واقع شد و من در دوره ی جمهوری اسلامی نه مورد توهین قرار گرفتم و نه شکنجه شدم در حالی که در دوران پهلوی انواع مختلف شکنجه ها را تجربه کردم و انواع مختلف توهین ها به من شد و من هم از حکومت پهلوی انتقامی گرفتم که آن انتقام در سقوط شاه تاثیر داشت. من فقط کتاب چاه به چاهم نبود که بر علیه حکومت جبار شاه نوشتم بلکه مقاله ای بر علیه این حکومت ابله در نیویورک تایمز منتشر کردم که شاه وقتی دچار استیصال شده بود و اشخاصی که هم به او و هم به من نزدیک بودند به من می گفتند تو کاری کرده ای که شاه از تو وحشت می کند در حالی که من کار خاصی نکرده بودم و فقط پنج شش مقاله بر علیه او نوشته بودم و توضیح داده بودم که بر سر ملت ما چه آورده بود و نوام چامسکی با خواندن مقالات من دنباله ی کار را گرفت و بسیار تاثیر گذار ظاهر شد. من در نیویورک تایمز و واشنگتن پست مقاله می نوشتم و پدر این حکومت منفور را به نوبه ی خودم در می آوردم در حالی که به هیچ وجه چنین مسئله ای با جمهوری اسلامی نداشتم و این حکومت در کمال احترام با من برخورد کرد که هرگز فراموش نمی کنم.

http://bahardaily.ir/fa/Main/Page/35/12/
پ. ن: متن گفتگوی روی صفحه متنِ سانسور نشده ی گپ با رضا براهنی است که می توانید بخوانید و لینک هم متن منتشر شده در روزنامه ی بهار است. عکس داخل صفحه ی روزنامه را دوست شاعرم نسیم صالحی زحمت کشیده و در تورانتو در منزل آقای براهنی از او برداشته است که باز هم از او تشکر می کنم.

برگرفته از صفحۀ آقای مهدی وزیربانی در فیسبوک

The interview from Arsalan Baraheni on Vimeo

" کدام براهنی کدام شاملو "

مهدی وزیربانی

November 2 .2015.at 4:05pm

جریان روشنفکری ایران ایران پس از مرگ احمد شاملو به طور قطع و یقین دچار خلاء حضور یک پیامبر بی نقص شد و این روایتی است که استحاله ی اندیشه ای را به تصویر کشیده است که همیشه با علم کردن شبه روشنفکرانی که به قول یک دوست جرات پرداختن هزینه ی روشنفکر بودن خودشان را مثل شاملو ، مختاری، پوینده و حتا غلامحسین ساعدی را نداشته اند و همیشه سعی کرده است روایتی غیر واقعی از شخصیت های شبه روشنفکر به جامعه ارائه بدهد. در پی گفتگوی جنجالی که دکتر رضا براهنی با من داشت بسیاری از دوستداران رضا براهنی که جرات رویایی با شخص براهنی را نداشتند به من و روزنامه ی وزین بهار تاختند واقعیت این است که در هیچ کدام از سئوالها پرسشگر سئوالی مبنی بر مشروعیت دادن به حکومت یا جریان سیاسی خاص را نداشت و هر چه رضا براهنی روایت کرد حرفهای شخص اوست و اگر نقدی وجود داشته باشد متوجه شخصیتی است که در معنای واقعی خودش چیزی نیست که دوستان و هوادارانش تصور می کنند. فایل صوتی حاوی صحبتهای رضا براهنی چنان است که اگر منتشر شود به صراحت می گویم رضا براهنی دیگری غیر از آنچه شما تصور می کردید ظهور خواهد کرد و من به احترام نام و شخصیت این مرد بزرگ با تمام اهانت هایی که به من و روزنامه ی بهار شد از انتشار آن تا این لحظه امتناع کرده ام بخش هایی از این فایل که رضا براهنی به طور واضح از اسلام و اهمیت نثر قرآن و نماز خواندن خودش صحبت کرد و اینکه جمهوری اسلامی در حق او جفا نکرده است که ما به خاطر مخدوش نشدن چهره اش آن را منتشر نکردیم را برای داریوش معمار، آرش الله وردی، امیر حسین بریمانی، بکتاش آبتین و مازیار نیستانی پخش کردم و سر سخت ترین کسانی که تقاضای انتشار این فایل را داشتند پس از شنیدن حرفهای براهنی به طور قاطع از من خواهش کردند که این فایل را به خاطر حفظ شانیت رضا براهنی هرگز منتشر نکنم و من هم چنین خواهم کرد. اما این سوگواره نامه هایی که این روزها بر علیه من و روزنامه ی بهار منتشر می شود بسیار مضحک است ما نه درباره ی نامه ای که رضا براهنی برای آقای خمینی نوشت و به دیدارش رفت نوشتیم نه درباره ی صحبت کردن او در تلویزیون پهلوی و نه اینکه چرا مثل مختاری و پوینده و شاملو و سیمین بهبهانی جرات ماندن در وطن و کنار مردم بودن را نداشت!!!! روشنفکر بودن هزینه هایی دارد که شاید بسیاری جرات پرداخت کردن آن را نداشته باشند و رضا براهنی خودش تصمیم گرفت که اینگونه باشد. نکته ی بعدی که برای من جالب است این است که بیشتر انتقادات بر من این بود که چرا خانواده ی براهنی گفتگو را قبل از انتشار ندیده اند این موضوع بسیار جالبی است و نشان می دهد که براهنی دچار یک وضعیت سلولی است و اگر گفتگویی از او منتشر شود و باید خانواده اش آن را تائید کنند به این معناست که این حرفها حرفهای براهنی نیست و بخش سانسور خانواده این جریان را هدایت می کند و حرفهای براهنی قطعن همین است که ما منتشر کردیم و بخشی از آنها را هم به خاطر شخص براهنی در صفحه لحاظ نکردیم تائید این حرف من فیلمی است که اخیرن ارسلان براهنی از پدرش گرفته و در آن سعی می کند براهنی را وادار کند که این را بگو و آن را بگو و انتشار این فیلم مهر تائیدی بر گفتگوی براهنی با من بود که به مذاق بسیاری خوش نیامد. شبه روشنفکری که حالا در محاصره ی خانواده و دیگران است ، رضا براهنی به هر حال از مهمترین شخصیتهای ادبی ماست و خواهد ماند و امثال من و دیگرانی که با او گفتگو کرده اند به سرعت از یادها می روند اما این تاریخ است که قضاوت می کند شاملو روشنفکر ما بود یا براهنی، مختاری روشنفکر ما بود یا براهنی، در یک جا باید فاصله ی بین براهنی تا شاملو مشخص می شد حقیقتی که همیشه سعی کرده اند با رتوش به خورد این مردم بدهند و روایتی غلط از شبه روشنفکری که دو دوزه باز است نه شاملو.... این حقیقت را بپذیرید پیرمرد می خواهد به ایران برگردد.

برگرفته از صفحۀ آقای مهدی وزیربانی در فیسبوک

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست