تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید  پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶ - ۸ مارس ۲۰۱۸

وقتی که مرگ می رقصد  
آتوسا ارژنگ      
5.03.2018- Hanoi

مامان روی صندلیش نشسته بود و با دقت به ما نگاه می کرد. امروز باز هم فقط خدا می داند برای چندمین بار دنبال پرستار بودیم. نماینده شرکت خدمات در منزل تقریبا رفت و آمد دائمی به منزل مامان داشت و این بار هم یک خانم جدید را برای معرفی و کار؛ با خود آورده بود. هر پرستاری می آمد یا کار بلد نبود یا مامان نمی پذیرفتش یا خودش مشکلی داشت و باید می رفت و یا… خلاصه از ابتدای بیماری مامان پیدا کردن و نگهداشتن پرستار وارد به کار و خوب شده بود نوعی استرس دائمی برای همه ما! این مرتبه پرستاری که آمده بود درست با من هم سن بود و چهره اش با نمک و خنده جذابی داشت. ظاهرا چند بچه بین شانزده تا بیست و چند سال داشت و می گفت شوهرش هم ناپدید شده؛ و من اینقدر از شوهرهای معتاد یا فراری یا زندانی شنیده بودم که بیشتر نپرسیدم. در پاسخ من که خب بچه شانزده ساله پیش کیست گفت مادر و پدرش مراقب بچه ها هستند و قول داد که حتما قصد دارد بطور دائم ( در صورت رضایت طرفین از هم ) بماند و به این کار نیاز دارد و …. قرار شد بیست و چهار ساعت امتحانی بماند و پس از توافق؛ با شرکت قرارداد ببندیم. نماینده شرکت رفت و در همان نیم ساعت اول متوجه شدم به کار مراقبت از بیمار وارد است و خیلی چالاک می توانست مامان را بلند کند و روی تخت و صندلی جابجا می کرد. زود متوجه شدم خوب همدیگر را می فهمیم و هر دو نسبت بهم نظر مثبتی داریم. با این که تقریبا هم قد و قواره بودیم او از من خیلی قوی تر و ورزیده تر بود؛ من اگر می خواستم مامان را بلند کنم قطعا باعث می شدم هردو زمین بخوریم و بلایی به سرمان بیاید. اما او به راحتی مامان را حرکت می داد و درجا به سمتی که می خواست می چرخاند و …. این نیرو و ورزیدگیش باعث برانگیخته شدن حس تحسینم می شد و خوشبختانه مامان هم او را پذیرفت. الان که اینها را می نویسم شاید چندسالی بیشتر نگذشته اما من هرچه فکر می کنم اسمش را بیاد نمی آورم و برای همین از همین جا خانم ایکس خطابش می کنم. بیست و چهار ساعت نشد که خانم ایکس روتین کار دستش آمد و من هم خیالم راحت بود که بالاخره پرستار کارآمدی پیدا شد مخصوصا که می گفت به کار نیاز دارد و می ماند و مثل خیلی کسان دیگر که بعنوان پرستار آمده بودند اما یک ماه نشده یا خودشان می رفتند یا خانواده شان اجازه نمی داد و خلاصه برای من که به فرهنگ آلمان بیشتر عادت داشتم جای سوال بود که چرا اگر کسی به هر دلیلی اجازه یا قصد کار کردن ندارد با آن همه قسم و قرآن می خواهد استخدام شود

بعدازظهرها ساعت دو که می شد مامان همان طور که روی مبل نشسته بود
 ساعت بالای سرش اشاره می کرد که وقت گردش بعدازظهر هست و من هم تقریبا همیشه تمام مدتی که ایران بودم به همراهی پرستار مامان را به گردش می بردم مگر یکی دو باری که درد استخوان نفسم را بریده بود و پرستار با یکی از بچه ها رفت. این گردش ها غالبا بین چند مسیر خاص بود چرا که تنها خیابان های محدودی مناسب حرکت صندلی چرخدار بودند. به هر حال در این مسیرها من در حالی که از درد به جان می آمدم برای مامان معمولا یا گل می خریدم یا شیرینی و یا هر چیز دیگری که بخواهد به بچه ها بدهد و خوشحال شود و یا همه با هم. وقتی به یک باره نقش ها عوض می شود و تو که عمری فرزند بوده ای باید از مادر که حالا روی صندلی چرخدار است و صحبت هم نمی تواند بکند مراقبت کنی؛ ناگهان دنیایت زیر و رو می شود! دیدن عجز کسی که همیشه برایت بت بوده و ناتوانی خودت در حمایت کاملش عمق رنجی را که از این شوک های یکی پس از دیگری داری میلیون ها برابر می کند! تک تک لحظه هایت نه فقط در عذابی بلکه احساس گناه می کنی! احساس گناه از استخوان هایی که خائن هستند و عضلاتی که ضعف شان باعث می شود نتوانی مادرت را بلند کنی و حرکت دهی همان گونه که او زمانی این کا را می کرد! نه! تو همیشه مدیون مادرت خواهی ماند و در ذهنت تصویر این قصور ناخواسته حکم محکومیت ابدیت را صادر خواهد کرد حالا هر چقدر هم دیگران بگویند هرچه توانستی کردی یا حتی بیشتر از توانت! در ذهنم دائما شعر فروغ می چرخید :
ـ چگونه ایستادم و دیدم زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود؟
و تو وقتی در نوجوانی اولین بار این را خواندی و برای همیشه در ذهنت ماند هرگز نمی دانستی سالها بعد وقتی مادر جلوی چشمانت پرپر می شود این شعر به درون جمجه ات می کوبد و بارها فقط همان صداهای نامفهوم مادر در تلاش برای سخن گفتن که از اتاقش به گوش می رسد؛ فاصله ات را با کوبیدن سرت به دیوار حفظ خواهد کرد !

در طول این گردش ها با خانم ایکس بیشتر آشنا شدم؛ نه خیلی کنجکاو بود مثل اغلب آدم ها و نه خیلی پرحرف؛ به اندازه و به موقع حرف می زد و من هم که تا آن زمان البته ناخواسته به داستان زندگی خدا می داند چند پرستار گوش داده بودم علاقه ای نداشتم چیزی بپرسم مگر در حد اطلاعاتی که برای سپردن مامان بهش کافی بود چرا که زمانی بالاخره باید می رفتم. بیشتر اوقات بخاطر درد شدید من به فواصل کوتاهی مدتی روی نیمکت های پیاده رو توقف می کردیم و یا من یا خانم ایکس گلی؛ شکوفه ای به گوشه موهای مامان می زدیم یا پای چپش را که بخاطر چاله چوله های خیابان افتاده بود پایین درست می کردیم و … درد نفسم را می برید؛ دردی که با بیماری مامان آمد و دیگر همیشه با من ماند .
روزها می گذشتند و من و خانم ایکس بی آنکه نیازی یه گفتگو داشته باشیم حتی حرکات و اشارات هم را می فهمیدیم. بسیار خوش رو و خوش اخلاق بود و می گفت کنار مریض نباید غمگین بود بلکه برعکس باید شاد بود و به مریض روحیه داد. من تا آن زمان نتوانسته بودم ظاهری شاد به خود بگیرم چرا که مصیبت بزرگتر از این بود که بتوان حتی برای لحظه ای فراموشش کرد. اما حضور خانم ایکس؛ سرحال و شاداب بودنش کم کم به من هم سرایت کرد. اصلا با نگاهش می خندید و نمی شد خنده اش را بی پاسخ گذاشت. با این همه در پشت خنده هایش؛ در عمق نگاه نمکینش حالت غریبی موج می زد. چیزی که انگار تعریفی برایش نبود مثل رازی پنهان در پس آوار خروارها مصیبت. و من آن قدر در شرایط مصیبت واری بودم که برای غرق نشدن در محیط سرشار از بیماری و درد و رنج اطرافم نگاهم را به دورها دوخته بودم و به همین دلیل ندیدم که شادی ظاهری خانم ایکس نقابی بیش نبود .  

برنامه زندگی مامان روتین خاصی داشت که شاید اگر گردش بعدازظهر نبود مهلک می شد. صبح ها نظافت و صبحانه و دارو و فیزیوتراپی؛ ظهر ناهار و دارو و کمی استراحت؛ عصر هم شام و دارو و نظافت و ماساژ و خواب…. همه اینها مثل چرخه ملعونی بود از یک تکرار بی پایان و مامان حتی نمی توانست نظری راجع به این روتین بدهد. دیگر کم کم زمان رفتنم می رسید .
یک غروب که مامان و خانم ایکس و من توی سالن نشسته بودیم پیشنهاد داد
موزیک بگذاریم و برقصیم. من که حتی سالها پس از آن هم رقصم نیامد گفتم حتی اگر می خواستم هم با این وضع استخوانهایم نمی توانستم! خانم ایکس بدون لحظه ای مکث گفت که خب اشکالی ندارد؛ موزیک از من و رقص از او. لپ تاپم را آوردم و آهنگی از جلال همتی گذاشتم و نظرش را پرسیدم که اکی کرد و در حالی که مامان با تعجب به نوبت به ما نگاه می کرد خانم ایکس رقصش را شروع کرد. رقصیدنش هم مثل کارکردنش با چالاکی خاصی بود و خیلی خوب می رقصید. نمی رقصید؛ در محیط جریان داشت. دستهایش را در هوا می چرخاند؛ پاهایش را به نرمی اما با سرعت جابجا می کرد و دور سالن چرخی می زد و می آمد سمت مامان و برایش لوندی می کرد. پس از مدت ها مامان را می دیدم که می خندد! برای من غروب دلگیری بود مثل همه غروبهای دیگر پس از بیماری مامان؛ اما تصویری که آن شب می دیدم متفاوت بود. باد خنکی از پنجره نیمه باز مشرف به کوهها از پشت سر مامان می وزید و پرده را به حرکت در می آورد. مادر بیمار و ناتوانی که پس از مدت ها چهره اش می درخشید و لبخند زیبای پیش از بیماری روی لبانش نقش می بست؛ پرستاری که مثل ترکیبی از یک مینیاتور و یک درویش در حال سماع در زردی نور چراغ به دور خود و اتاق می چرخید و چنان بشکن می زد که صدای بشکنش شاید تا ثریا می رفت! من نمی توانستم نگاهم را از مامان بگیرم و اگر چه انگار چشم هایم همه چهارگوشه سالن و حتی جابجایی هوا را هم زمان می دید؛ متوجه بودم که صورت مامان شکفته تر می شود و کم کم لبخندش تبدیل به خنده ای شد که دندان های زیبایش را هم نمایش داد و با دست سالمش خانم ایکس را تشویق می کرد و چهره اش رنگ می گرفت. رایحه ای نامرئی؛ نوعی شادی دور مامان را گرفته بود و بیماریش بنوعی محو می شد؛ مثل کودکی سراپا هیجان و شادی بود و چشمانش را فقط گاهی برای تایید بسمت من می چرخاند. مامانی که من می شناختم همیشه احساساتش در نوعی غل و زنجیر متانت و سنگینی خاصی بود و حالا برای اولین و آخرین بار مادری را می دیدم که حسش رهاشده در فضایی جادویی از رقص و موسیقی؛ مادری که ناباوری کودکانه ای همراه با تحسین از کشف خود در نگاهش موج می زد. و من مثل یک مجسمه سنگی نشسته بودم و تمام پیکسل های این تصویر را در متن هستی ام ذخیره می کردم بی آنکه بخواهم یا نخواهم. آهنگ طولانی بود؛ از آن مدل آهنگهایی که خواننده پشت هم از هر که و هر چه می خواند و من نفهمیدم کی و چگونه تمام شد. اما وقتی خانم ایکس خیس عرق؛ با صورت خندان و گل انداخته روبرویم نشست بی اراده شروع به دست زدن کردم و تعریف و تشویق. یک مرتبه خانم ایکس روی زانوهایش خم شد و صورتش را پنهان کرد. رفتم کنارش؛ بغض بدی داشت! اما با اشاره به من فهماند که مامان نباید ناراحت شود و سرش را باخنده بلند کرد و به مامان که با تعجب به ما نگاه می کرد گفت که چیزی نیست و دنبال گل سرش می گشته که وقت رقص افتاده روی زمین! مامان هم با این حرف دوباره آرامش به صورتش برگشت و خانم ایکس در حالیکه مامان را جا بجا می کرد تا به اتاقش برده و برای خواب آماده اش کند بمن اشاره کرد بعدا! همان طور که در جایم میخکوب شده بودم گوشم به صداهایی که از اتاق مامان می آمد بود. خانم ایکس در حالیکه لباس خواب به تن مامان می کرد؛ صورتش را پس از شستن کرم می زد و کمکش می کرد مسواک بزند؛ برای هر همکاری و موفقیت کوچک مامان در انجام این کارها تحسین و تشویقش می کرد. وقتی کارش تمام شد رفتم پیش مامان و چک کردم که بدن و سرش درست قرار گرفته و بوسیدمش و شب بخیر گفتم. برگشتم توی سالن و منتظر خانم ایکس ماندم. فکر می کردم شاید بی توجهی کرده ام که در مورد خودش و زندگیش بیشتر نپرسیده ام. از طرفی آنقدر روی جسم و روح خودم فشار بود که حتی ذره ای بیشتر از غم و ناراحتی برای نابود کردنم کافی بود. به هرحال تصمیم گرفتم بیشتر علاقه نشان بدهم و وقتی بالاخره آمد نشست پرسیدم مشکل چه بوده؟ دوباره به غالب عادیش برگشته بود و می گفت چیز مهمی نبوده و… فکر کردم شاید برای جلب اعتمادش کمی از خودم بگویم. از زندگیم برایش گفتم از آب و هوای آلمان و مردم و … با دقت گوش می داد و گهگاه سوال می پرسید؛ در مورد مردم؛ قوانین و حق و حقوقشان و من هم تا جایی که اطلاعات داشتم توضیح می دادم ولی کمی هم برایم عجیب بود که کسی از قشر کم درآمد و مستاصل اینقدر خارج رفتن برایش جالب باشد و ازش پرسیدم علاقمند هست برود؟ سری تکان داد و گفت :
ـ نه؛ از من که گذشت؛ اما میدونی از این چندتا بچه همشون خوبن فقط این پسر بزرگم که بیست و یک سالشه مشکل داره و کاش رفته بود! خیلی دوست داشت بره اما نشد .
و بد غمی نشست روی صورتش! در جواب این که مشکل چیست پاسخ درستی نمی داد و من هم نمی خواستم خیلی به حریم شخصیش وارد شوم. سعی کردم برایش روشن کنم که اگر مشکل در حدی باشد که از من کار بربیاید همکاری خواهم کرد. راستش توی ذهنم فکر می کردم شاید پسرش اعتیاد دارد و برای ترک دادنش مشکل مالی دارند. دلم می خواست اگر می شد کمک کنم؛ ازش خوشم می آمد. ما وجه تشابه زیاد داشتیم؛ هم سن و هم هیکل و … اما بنوعی متفاوت بودیم. او علیرغم داشتن چندین بچه و همسر بد و فقر و مشکلات جسمی قوی و روحیه ای شاد داشت. من علیرغم داشتن امکاناتی که برای کسی مثل او شاید در حد رویا بود و سالیان سال زندگی در اروپا جسمی ناتوان و قلبی شکسته از بیماری مادر داشتم. کدام یک از ما توانمندتر یا قوی تر بودیم؟ منکه رفته بودم و در بریدنم تن سپرده بودم به جریان زندگی یا او که مانده بود و به همان شکل سنتی که لاجرم محکوم به بدبختی است زندگی کرده بود؟ ظاهرا هر دو محکوم بودیم. کدام یک بدبخت تر بودیم؟ یا خوشبخت تر؟ آدمها فکر می کنند همین که رفتی و سال ها در اروپا زندگی کردی خودش نیمی از مشکل حل شده و بنوعی هم واقعیت دارد چرا که ما استرس های مردمی را که در ایران زندگی می کنند را نداریم. اما از آنجا که در بطن فرهنگ استرس به دنیا آمده ایم انگار بدون آن زندگی برایمان کسالت آور می شود. و همان گونه که خصلت انسانی است پس از حل یک مشکل حتما مشکل جدیدی جایش می گذاریم که یکوقت خوشی زیر دلمان نزند. خانم ایکس رفت که بخوابد اما من هنوز توی سالن بودم که صدای هق هق گریه اش را از درون دستشویی شنیدم. این چه دردی بود که اینطور زار می زد؟ چه کاری از من بر می آمد؟ ای کاش می دانستم چه کار باید کرد! قبل از اینکه بیاید بیرون رفتم اتاقم و در را بستم. تا صبح تصویر رقص و ضجه هایی که ابتدا و انتهای یک جریان بودند و از طرفی فوران نوعی کودکی و رهایی احساس در مامان در نیمه هشیار ذهنم مرا در برزخی پر از تصویر؛ پر از احساس و سردرگمی چرخاند و دم صبح سیاهی سنگینی بر ذهنم نشست که بالاخره توانستم کمی بخوابم .
روزها یک به یک با همان ریتم یکنواخت و دردآلود گذشتند و زمان رفتنم رسید. پروازم نیمه شب بود و از خانم ایکس و مامان و بقیه سرشب خداحافظی کردم تا مزاحم استراحت شان نشوم اما خانم ایکس حاضر نشد بخوابد و تا لحظه ای که تاکسی آمد با من نشست و گفت و خندید و قول داد مراقب مامان باشد و من برای اولین بار با خیال راحت رفتم فرودگاه و تمام مسیر فکر می کردم وقت برگشتن چه کادوهایی برای خانم ایکس بیاورم که هم به دردش بخورد و هم نشانی از قدر شناسیم باشد. اما این آخرین دیدار ما بود و چند هفته که از بازگشتم گذشته بود با این که تقریبا روزانه اسکایپ می کردیم هرگز دیگر حتی اشاره ای هم به مشکلش نکرد. تا یک روز صبح که از خواب بیدار شدم و طبق معمول اول پیامهای ایرانم را چک کردم. اولین پیام این بود که خانم ایکس دیروز سراسیمه وسائلش را بسته و بی هیچ توضیحی رفته است و هرچه هم سعی کرده اند باتماس تلفنی پیدایش کنند تلفنش خاموش بوده و آدرسش هم جایی پرت در یکی از شهرستاهای کوچک دور! تمام روز به این فکر کردم که چرا و چگونه میشود پیدایش کرد. بالاخره به ذهنم رسید با شرکت خدمات که معرفش بود تماس بگیرم و پس از اینکه بالاخره به خانم نماینده شرکت وصل شدم او شروع به ابراز تاسف کرد و گفت به خانواده ام قول داده همان روز یک پرستار خیلی خوب بفرستد که کارهای مامان را انجام دهد. خیالم کمی راحت شد اما سوال اصلی هم چنان در ذهنم می چرخید و بالاخره پرسیدم چرا رفته؟ مشکل چه بوده؟ آن طرف خط لحظه ای سکوت برقرار شد که بنظر خیلی طولانی می آمد :
ـ مگر نمی دانستید؟ پسر بزرگش را که زندان بود امروز اعدام کردند !
گوشی را گذاشتم و تقریبا روی مبل افتادم! بی آنکه بخواهم در ذهنم مرد جوانی را میدیدم که جنازه اش بر چوبه دار با باد تکان می خورد و زنی که با شیون به دور او می چرخد و می رقصد. تصویر مادری که در غروبی مرتعش در امتداد مرگ فرزندش می رقصید و مادر بیمار دیگری که در انتظار انتها به این رقص لبخند می زد چون آوار ملتهبِ رازآلوده نابودی در ذهنم به خاک نشست. تصویر حکایت از غروبی آغشته به فریب داشت. حکایت از دو زنی که هر دو می دانستند مرگ دارد می رقصد و زن سومی که در بی خبری خود غرق بود! گوشی را که می گذارم ذهنم در سرمای ابدی سرنوشتی شوم دچار یخ بندان می شود و با ناباوری؛ سکوتی به پهنای ابدیت را حس می کنم که برای همیشه فضای بین من و زنی که با چشمانش می خندید و با مرگ می رقصید را پر می کند .

آتوسا ارژنگ      
5.03.2018- Hanoi

.
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست