تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید چهار شنبه ۳ آبان ۱۳۹۶ - ۲۵ اکتبر ۲۰۱۷

شعبده باز
داستان
آتوسا ارژنگ

امروز هوا خوب است و من بیرون روی نیمکت محوطه پشت ساختمان نشسته ام و با عجله به سیگارم پک می زنم چون میدانم بزودی صدایم می کنند. اسم همه ما روی در اتاق ویزیت لیست شده، به نوبت من هم دیگر چیزی نمانده است چون اسامی براساس حروف الفبا ردیف شده اند و من تقریبا اول لیست هستم. حوصله سوال و جواب با دکترها را ندارم، سه چهار نفری می نشینند پشت میز و درحالیکه با دقت تحت نظرت دارند سوال بارانت می کنند. پروفسور بخش که تصمیم گیرنده اصلی است هفته ای یکبار می آید، جوان و از خود متشکر به نظر میرسد. امروز قرار است مرخص شوم البته اگر در امتحان نهایی قبولم کنند! وارد اتاق که می شوم باید روبروی چهار نفر بنشینم، با انعکاس احمقانه ای در صورتشان که گویا با اینکه می دانند چقدر از من و بقیه بیماران عاقل ترند آنقدر بزرگوار و حرفه ای هستند تا تظاهر کنند به اینکه همه با هم برابر هستیم. به نظرم روانپزشک ها و روانشناس ها و هر متخصصی که با اعصاب و روان سر و کار دارد قطعا یک عوضی واقعی است مگر آنکه خودش هم ته مایه ای از آنچه جنون می نامندش داشته باشد .  سه نفر دیگر علیرغم حماقتی که از چهره پروفسور دماغ بالا میبارد تلاش می کنند تا برای چاپلوسی ازهم پیشی بگیرند. با همان لبخند تصنعی همیشگی رو به من می گوید :
ـ خب امروز حالمان چطور است؟
خیلی سخت است که نپرسم شما با این مدرکت صرف فعل بلد نیستی ؟ اما به گفتن یک بسیار خوب مرسی همراه با شیرین ترین لبخند ممکن اکتفا می کنم .
او کمی با کاغذهایش ور می رود
ـ پس دیگر از شعبده باز خبری نیست؟
با معصوم ترین قیافه ممکن میگویم :
ـ آه همه چیز به نظرم یک رویا بود .
ـ یعنی دیگر صدایی توی سرت دائم باهات حرف نمی زند، همان شعبده باز که می گفت قادر است وارد سرها شود و بر ذهن همه تسلط داشته باشد؟
به زور خنده ام را کنترل می کنم :
ـ مدتهاست دیگر چنین اتفاقی نیفتاده، تقریبا از همان روزهای اول که آمدم اینجا و شما برایم دارو تجویز کردید .
نشانی از تکبر و خشنودی در صورتش پدیدار می شود و پس از چند سوال دیگر اعلام میکند که امروز مرخص هستم .

همینکه از در کلینیک خارج شدم خمودگی همیشگی پر کشید و رفت. کمی تندتر از همیشه می رفتم،  آفتاب گرم و باد ملایم! دوباره  زندگی را نفس می کشیدم و یاد آن روزها و شبهای پایان ناپذیر در کریدورهایی با دیوارهایی سفید استریل، در حرارت خوش آیند بعدازظهر ذوب شد. کنترل قدم هایم را نداشتم، هدف در«رفتن» بود، چرا هرگز رسیدنی وجود نداشت؟ حتما به نظر می رسید که باید به قرار مهمی برسم در حالیکه حتی نمی دانستم کجا باید بروم. شاید بعد از آن زمان طولانی در کلینیک نمی خواستم شانسی را که بلندی این خیابان به من داده بود از دست بدهم، مبادا که تمام شود یا من تمام شوم مثل همان وقت که همه چیز تمام شد و بستری ام کردند. در این افکار بودم که ناگهان سر چوبی اسبی ظاهر شد، از جلو ویترین می گذشتم که دیدمش! با همان سرعت متوقف شدم و به عقب برگشتم، چیزی غیرعادی در سر اسب بود و حالا که روبرویش ایستاده بودم و نگاهش میکردم متوجه کلاهش شدم، آنقدر مضحک بود که با صدای بلند خندیدم. به نظرم اسب هم لبخند ملیحی زد، اول فکر کردم به سرم زده، خوب چندان هم دور از انتظار نبود !  آدم خیالپردازی بودم. به این طرف و آن طرف سر گرداندم تا ببینم نکند دوباره به عالم رویا رفته ام؟ اما سر چوبی اسب با آن کلاه سیاه، با تبسمی خوش آیند و حتی نوعی وجاهت رقت بار انگار منتظر بود تا من چیزی بگویم. چند دقیقه ای بهم زل زدیم، او متبسم و من مبهوت! قدمی به عقب رفتم تا ببینم کجا ایستادم، مغازه کوچک قدیمی بود با تابلوی کهنه و کج و کوله ای بالای سردرش :
«لوازم شعبده بازی »
دوباره به ویترین و سر اسب نگاه کردم، کنارش سر دلقکی بود، نگاهمان که به هم افتاد چشمکی زد و گفت :
ـ اگر منتظر هستی سر اسب چیزی بگوید داری وقتت را تلف می کنی، این اسب مدتهاست که حرف نمی زند، یعنی از وقتی به اینجا آمده ایم حرفی نزده، شاید وقتی آن بلا به سرمان آمد زبانش را هم از دست داد. خیلی سعی کردم تا دوباره چیزی بگوید اما بی فایده بود، من قبلا دلقک وراجی بودم، خوب حرف زدن را دوست داشتم اما حرف مخاطب هم می خواهد دیگر ...
بدون آنکه اهمیتی بدهم که دارم با یک کله پلاستیکی حرف می زنم می گویم :
ـ خوب تو که می توانی با اسب حرف بزنی .
دلقک انگار خوشحال شده از اینکه او را جدی گرفته ام، با اشتیاق میگوید :
ـ اوایل همین کار را می کردم اما وقتی هرگز جوابی از کسی نشنوی فکر می کنی همه اش داری با خودت حرف می زنی درست مثل خود تو !
تعجبم را که می بیند با بی تفاوتی ادامه می دهد :
ـ مگر برای همین نبود که به زور در بیمارستان بستری ات کردند؟
یاد آوری همه ی آن روزها که دیگر نمیخواستم مطمئن باشم واقعی بودند یا نه مرا بیشتر از تنهایی خودم بیزار می کند، در ذهنم دیگر زمان و مکان با هم سازگاری ندارند. شاید باید دوباره برگردم، شاید باید هرچه سریعتر برگردم، شاید برای همیشه باید برگردم و شاید هم فقط کافیست وارد مغازه شوم تا مطمئن شوم چه اتفاقی دارد میافتد. اما قبلش می گویم :
ـ از کجا فهمیدی؟
دلقک به اسب نگاه می کند :
ـ چرا همه شان فکر می کنند که هیچ کس نمی داند؟
بعد رو به من می گوید :
ـ از چشم هایت، همه آنهایی که مثل تو از خود گریخته اند نگاهشان تهی است و آغشته به نوعی تنهایی غم آلود ... مثل آنست که جهش اکلیلی ستاره های دنباله دار کورشان کرده باشد .
وقتی این را می گوید حس می کنم از درخشش ستاره ها واقعا دارم کور می شوم و بی اختیار دستم را به دستگیره در می رسانم تا وارد مغازه شوم . دلقک تقریبا فریاد می کشد که نه و در نگاه سر اسب هم وحشت غریبی موج می زند! می پرسم :
ـ چرا نه؟
ـ آنوقت تو هم به سرنوشت ما دچار می شوی !
ـ چه سرنوشتی؟
دلقک و اسب نگاهی بهم می کنند، از خودم می پرسم مگر بین من و آنها چه تفاوتی هست؟ شاید فقط هر کدام از ما در پس ویترین متفاوتی از زندگی قرار داریم. ویترین من این سرگشتگی و بیگانگی با دنیاست و آنها در پس ویترین کثیف مغازه ای کوچک در محله ای پرت در برلین هستند. انگار فکرم را خوانده اند نگاهی به پایین می کنند، به همانجایی که می بایست بدنشان باشد اما نیست، تازه متوجه می شوم منظورشان از به سرنوشت ما دچار می شوی چیست، بدون تامل می پرسم :
ـ راستی شما بدن هایتان کجاست؟
و همان لحظه طنز بیرحمی از ذهنم می گذرد که خوب با بدن هایشان در ویترین جا نمی شدند! دلقک می گوید :
ـ او بدن هایمان را گرفت و سرهایمان را در ویترین گذاشت، من و اسب قبلا با هم در یک سیرک بودیم .
ـ او؟ او چه کسی است؟
ـ شعبده باز را می گویم .
ـ با بدن هایتان چه کار کرد؟
بی تفاوتی لحن دلقک مرا به این فکر می اندازد که شاید دستم انداخته است .
ـ کمی که بروی پایین تر در یک کوچه فرعی یک قصابی برای سگها هست، داد به آنها !
با بهت نگاهش می کنم :  
ـ آخر بدن اسب مگر از چوب نبود؟ قصاب می خواست با آن چه کند؟
ـ آهـا، اسب را می گویی؟ با ترفندی او را چوبی کرد و از آن برای هیزم بخاری اش استفاده کرد !
آیا واقعا از پشت یک شیشه دارم با یک سر پلاستیکی حرف می زنم؟ دوباره دستم به سمت دستگیره می رود اما همانجا خشکم می زند وقتی صدای بم اسب را می شنوم :
ـ اگر جای تو بودم اینکار را نمی کردم، همه کسانی که از سرهایشان بیرون می روند دچار این سرنوشت می شوند. ببین دنیا تشکیل شده از سرهایی که دائم فکر می کنند و یک شعبده باز! وقتی سرها از افکار خود متورم می شوند دیر یا زود خواهند ترکید، پس سرها باید برای رهایی از افکار خود تلاش کنند! و این دنیا را تبدیل می کند به فکرهایی بدون سر، سرهایی به دنبال فرار و شعبده بازی در پی شکار سرها .
دلقک که کم مانده چشمهایش از حدقه  بیرون بزند دیگر طاقت نمی آورد :
ـ پس تو می توانستی حرف بزنی و این همه سال فقط لبخند زدی؟
سر اسب با خونسردی پس از آنکه نگاهی به دلقک می اندازد به سمت من می چرخد :
ـ تو همیشه بودی، همیشگی ها فقط وقتی صاحب ارزش می شوند که دیگر نباشند .
حسابی گیج شده ام، می گویم :
ـ یا به من بگویید اینجا چه خبر است یا می روم داخل، اصلا این شعبده باز کیست؟
ـ همان فروشنده .
دلقک انگار یادآوری چیزی غمگینش می کند نگاهش به سمت پایین متوجه می شود :
ـ او هم توی سیرک بود، خیلی به کارش وارد بود و مردم را به شدت جذب می کرد. اما هر روز بیشتر دنبال یاد گرفتن فوت و فن جدیدی بود، او می خواست کارهایی را که هیچ شعبده باز دیگری بلد نبود انجام دهد، تا روزی که یاد گرفت وارد سرها بشود ...
ـ خوب بعد چه شد؟
ـ خودت نمی توانی حدس بزنی؟ وقتی وارد سر بقیه می شد چیزهایی را می دید و می شنید که خوشش نمی آمد، که باورش نمیشد، دید که اگر همینطوری دست روی دست بنشیند شاید سر خودش هم متورم و منفجر شود، البته آخرش دیوانه شد .
اسب به آرامی می گوید :
ـ می گفتند که دیوانه شد اما اگر کسی سر اسب و دلقکی را جدا کند که حتما دیوانه نیست !
چشمهایم گشاد می شوند :
ـ با شما اینکار را کرد؟
ـ بله .
ـ آخر چرا؟
ـ چون وقتی به سرهایمان وارد شد، فهمید که می خواهیم فرار کنیم !
ـ از سیرک فرار کنید؟
ـ از سرهایمان فرار کنیم !
از این همه حرفهای بی سر و ته عصبی میشوم و با پوزخند می گویم :
ـ حالا به حال او چه فرقی می کرد شما از به اصطلاح سرهایتان فرار کنید؟ تازه دلقک می شود بگویی تو که سرت از پلاستیک است تنت به چه درد قصاب میخورد؟
اسب و دلقک با تعجب بهم نگاه می کنند و بعد دلقک می گوید :
ـ مثل اینکه نمی فهمی؟ او بزرگترین حقه کاری خودش را پیدا کرده بود، اینکه بتواند وارد سرها بشود! حالا اگر قرار باشد هر سری از خودش فرار کند او چه باید می کرد؟
بعد انگار دلقک کمی غمگین شد :
ـ در ضمن خانم محترم، من هم روزی مثل شما از گوشت و پوست و استخوان بودم، این سر پلاستیکی هم یکی از ترفندهای او بود !
چند قدم عقب می روم و به درخت تنومند روبروی مغازه تکیه می دهم. سایه درخت توی شیشه منعکس شده و مانع دیدن دو کله عجیب و غریب می شود. به نظرم می رسد باز هم دچار هذیان شده ام؛ نه همه اینها خیال بافی است. برای اینکه مطمئن شوم دوباره به سمت ویترین می روم، هر دو سر هم چنان به من خیره شده اند. نفس عمیقی می کشم و برای آنکه به خودم ثابت کنم همه این گفتگو خیالی بوده می گویم :
ـ اگر همه اینها که می گویید درست است پس چرا شعبده باز آمده اینجا سرش را به این مغازه گرم کرده؟
اسب به دورترها نگاه می کند و دلقک می گوید :
ـ همه چیز خیلی ساده است؛ آدمها به شعبده بازی علاقه دارند و همه این چیزها را به حساب مشتی ترفند برای تفریح می گذارند. سرنوشت ما هم به نوعی با شعبده باز به هم گره خورده است. وقتی ما توی سیرک کار می کردیم و او یاد گرفت وارد سرها شود، تصمیم گرفت جلوی فرار ما را از خودمان بگیرد. بعد هم باید یک جایی سرهایمان را نگه می داشت. اگر تن هایمان را جدا نمی کرد سرهایمان دیوانه می شدند !
ناگهان مثل اینکه متوجه شد چه گفته سکوت کرد، من دیگر به این طعنه ها عادت کرده بودم و برایم مهم نبود دیگران فکر کنند دیوانه ام، مخصوصا که این دیگران فقط دو سر پشت ویترین بودند .
دلقک از اسب پرسید :
ـ بارها به تو گفتم که مهمترین سوال برایم در دنیا چیست، افکارمان باعث مرگ بدن میشود یا برعکس؟
اسب با همان لبخند متین گفت :
ـ باز هم همان سوال تکراری، خوب کمی فکر کن. بدن ها و سرها با هم و بدون هم می توانند باشند، اما سرها با افکار خطرناک ترند!!! همیشه سرها باعث نابودی و زوال بدنها میشوند ...
دلقک به فکر فرو میرود :
ـ راستی دیگر یادم نیست آن زمان که می خواستیم از سرهایمان فرار کنیم مقصد کجا بود؟
لبخند همیشگی اسب تلخی دوری را به یاد می آورد :
ـ اگر فرار کرده بودیم مقصدی در کار نبود دلقک عزیز، مقصد فقط فکری است برای سرهایی که به بدنی وصل هستند .
ـ آه، راست میگویی .
هر دوشان به حال و هوای زمان های از دست رفته در بُعد آرزو فرو رفته اند، می پرسم :
ـ چرا سرنوشت شما با شعبده باز بهم گره خورده؟
با خودم فکر می کنم آخر پشت ویترین بودن هم شد سرنوشت؟ اما شاید خیلی هم بد نبود، اینها اگر چه شاید راه به جایی نداشتند ولی به گمانم از مسئولیت هم  خبری نبود. مسئولیت، با بذر آزادی می روید .
دلقک می گوید :
ـ همیشه دو شاخص یک اتفاق همزمان از تونل زمان می گذرند، درغیر اینصورت اتفاقی برای افتادن وجود ندارد، زمانی هم می رسد که نقشها عوض خواهند شد .
ـ نقشها عوض می شوند؟
ـ بله، بالاخره یک روزی یک جایی، در یک ویترین دیگر ....
با خودم فکر می کنم همه اش دروغ است، چرند می گویند، شعبده بازی که داخل سرها میشود، سرهای چوبی و پلاستیکی که از تونل زمان حرف می زنند و...برای اینکه مچشان را بگیرم می پرسم :
ـ اسم سیرکتان چی بود؟
هر دو با هم می گویند :
ـ سیرک زندگی دیگر !
نوعی بیشرمی در نگاهشان می بینم، قطعا به مسخره ام گرفته اند، بیچاره صاحب مغازه که این حرفها را در باره اش می زنند. برای اینکه حقشان را کف دستشان بگذارم به سرعت دستگیره را می چرخانم و وارد می شوم .
هنگام وارد شدن صدای اسب را می شنوم :
ـ عجله همراه همیشگی آخرین انتخاب اشتباه را تضمین می کند ....                                  
فضای درون مغازه کوچک تاریک و غبارآلود است و چیزهایی از در و دیوار و سقف آویزان هستند که معلوم نیست چه هستند! به زحمت می شود تکان خورد. همانجا جلوی در می ایستم و در رد یک اشعه نور که زاویه انتهایی گوشه ای را روشن کرده شخصی  را می بینم. سرش بروی کتاب بزرگی خم است. مردد هستم چیزی بگویم و یا اصلا برگردم بیرون! اسب و دلقک فقط تصورات ذهن بیمارم بودند. این مرد  حتی حاضر نیست سرش را بلند کند و من هر زمان بخواهم می توانم از سرم فرار کنم و شعبده بازی هم در کار نیست! دستگیره را گرفته ام و در نیمه باز است که چیزی از ذهنم می گذرد :
نه دیگر برگشتی به بیرون نخواهد بود، اسب و دلقک همان بودند که ذهنم می خواست چه بیمار و چه سالم، این شخص  نیازی نیست سرش را بلند کند چون از همان لحظه ورود به سرم وارد شد و هیچکدام از ما دیگر از سرم خارج نخواهیم شد !
به عقب می چرخم، نگاهم به نگاهش که حالا دیگر سرش را بلند کرده گره میخورد :
همه اینها همان شعبده بازی است و من تنها شعبده بازم !!!

آتوسا ارژنگ ـ آلمان ـ زمستان ۲۰۱۵

.
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست