تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید سه شنبه ۲۱ شهريور ۱۳۹۶ - ۱۲ سپتامبر ۲۰۱۷

هم خواب مکزیکی من
آتوسا ارژنگ

 

 

یک بند دارم بهش دروغ می گویم. ‌بر و بر توی چشمهاش زل می زنم و دروغ می گویم؛ همینطور که دارد حرف می زند یک حلقه مویم را می پیچانم دور انگشتم و شروع می کنم به خیال بافی؛ اصلا به حرفهایش گوش نمی دهم! هنگام حرف زدن مدام سر و دستهایش را تکان می دهد و من به تنها چیزی که توجه می کنم ساعدهای ورزیده قهوه ای رنگش هستند. از پنهانترین نقطه وجودم بین رانهایم حس غریبی تیر می کشد و می آید درون حفره شکمم؛ دیوانه وار می خواهمش؛ نه می بینم نه می شنوم! اولین بار که با هم همبستر شدیم خیلی عجیب بود. نزدیک غروب من روی تخت کتاب می خواندم و او پشت میز سرش به کارش بود. شب بخیر که گفتم بلند شد آمد کنارم؛ در آغوشم کشید و شروع کرد به بوسیدن و لمس کردنم. من که باور داشتم عاشقش شده بودم بلافاصله از خود بیخود شدم و نفسم بالا نمی آمد. کاملا متوجه حالتم بود؛ بعد مثل کسی که دقیقا می داند قبل از شروع جنگ آنرا برده مرا روی تخت رها کرد و برگشت پشت میز و گفت :
ـ هنوزم می خوای بخوابی؟
خیلی تعجب کردم! اصلا با هم به این سفر آمده بودیم که از نزدیک با هم باشیم و ببینیم درکنار هم زندگی کردن برایمان امکان پذیر هست یا نه؛ و هم چنین از لحاظ جنسی نسبت به هم شناخت پیدا کنیم؛ در واقع نوعی ماه عسل بدون ازدواج بود! لحن پیروزمندانه اش کفرم را درآورد و برای اینکه بهش ثابت کنم اصلا برایم مهم نیست آرام بخشی خوردم و تقریبا بلافاصله به خواب عمیقی فرو رفتم. نیمه های شب یک مرتبه مثل پلنگی که در تاریکی به شکارش هجوم میاورد کنارم بود؛ بی آنکه حتی لمسم کند اندامش را بین پاهایم گذاشت و بدرونم فرو کرد و قبل از این که من حتی بتوانم چشمهایم را بدرستی باز کنم چنان با سرعت شروع کرد به تکان دادن خودش در درونم که بکلی تسلیم شدم. گیج شده بودم و فقط منتظر که تمام شود؛ تجربه ام با مردان دیگر زندگیم نشان داده بود چند دقیقه بیشتر طول نخواهد کشید و بعد دوباره می توانم بخوابم. اینبار دقیقا برعکس بود؛ در زمانی که به نظرم ابدیتی میامد مرا مثل یک عروسک در پوزیسیونهای مختلف قرار می داد و با همان سرعت در حالیکه بشدت عرق میریخت ادامه می داد! و در هر حالتی کاملا مستبد و خودرای تمام نشانه های زن بودنم را تحت سلطه قرار می داد. انگار می خواست با مردانگیش زن بودنم را مذاب کند؛ به باسنم ضربه میزد؛ سینه هایم را می فشرد و یا موهایم را بدور مچش می پیچید ….

یکباره می پرسد :
ـ حواست با من هست؟
حلقه مویم را رها کرده بسرعت می گویم :
ـ البته !
و البته که حواسم نبود؛ کمابیش واژه هایی به گوشم خورده بودند و بنظرم میامد در مورد وضعیت دولت مکزیک حرف می زد و اینکه مردم نوعی ‌‌پلیس خودجوش درست کرده اند که مثلا اگر در اتوبوس مچ جیب بری را بگیرند همانجا هرطور صلاح بدانند مجازاتش می کنند و هیچکدام از شاهدها هم که همه مردم عادی هستند نم پس نمی دهند که چیزی دیده یا شنیده اند. چند وقت قبلش برایم از مرد اوکرایینی می گفت که در جنوب مکزیک زندگی می کرد و با انتشار ویدیوهای راسیستی موجب جلب توجه شده بود. داستان را با جزییات برایم گفته بود اما خلاصه اش این میشد که روزی مردم می روند در خانه این شخص جمع می شوند و ظاهرا یک مرد جوان مکزیکی و مرد اوکرایینی در درگیریها کشته می شوند. اصلا دوست ندارم اینطور چیزها را برایم بگوید و فکرم میرود به این که از این قدرت مخرب و وحشی مکزیکیها  چقدرش در خون و رگهای خودش است؟ پوست قهوه ای صافش دیوانه ام می کند و زیباییش وقتی برای اولین بار دیدمش مبهوتم کرد چنانکه قادر نبودم بدرستی باهاش دست بدهم یا روبوسی کنم! دستش را می برد داخل موهای صاف و لختش و از روی پیشانیش می زندشان کنار؛ بهش خیره شده ام و هر حرکت کوچکش رابا تمام وجود می بلعم؛ حس شرمندگی بسرعت مرا دربر می گیرد و فکر می کنم تبدیل به یک زن دله و هیز شده ام در حالیکه یک زن باید خانم باشد و نه تابع غرایزش! شاید هم تازه فقط تبدیل به یک زن شده ام! مرد مکزیکی من چنان آتشی در درونم به پا کرده که خواب آلوده ترین دیوها و هیولاهای وجودم نعره کشان سربلند کرده اند؛ مثل اینکه با آن تکانهای بی وقفه محکم مخفی ترینهای اعماق جسم و جانم را بلرزه درآورده و اکنون در درونم آتشفشانها در غرشند؛ آبها بیتابند؛ بلندیها و پستیها در عطش یکی شدن هستند. متوجه می شود درست گوش نمی کنم و می گوید خسته ات کردم. برای ماست مالی کردن حواس پرتی ام شروع می کنم به سوال در مورد شهر پیشنهادی اش در مکزیک برای زندگی و او هم با حوصله به توضیح جزئیات می پردازد. باز هم درست گوش نمی کنم در هرحال من که قصد رفتن ندارم! البته بنظرم او هم تصمیم تغییر مکان از مکزیکو سیتی را ندارد؛ نمی دانم چرا این همه داستان می بافد! همینقدر دستگیرم می شود که شهر مورد نظر در جنوب مکزیک شهر امنی است و با آب یک ساعت فاصله دارد و کمی هم ارقام یادم می ماند در رابطه با هزینه های زندگی. همانطور که به حرفهایش گوش می دهم دنبال دلیلی می گردم که چرا بخواهد همه زندگیش را که همیشه در مکزیکوسیتی بوده رها کند و با من بیاید به یک شهر دورافتاده؟ دائما مدعی است که عاشق من است و ما برای هم ساخته شده ایم و از همین داستانها که اغلب مردها سرهم می کنند تا به یک زن دست بیابند. اما او که مرا داشته؟ مطالبی که در اینترنت راجع به مردان مکزیکی و فرهنگ و آداب و رسومشان پیدا کردم و البته تجربه شخصی خودم از سفر به مکزیک نشانگر این بودند که مردان مکزیکی بسیار با احساس و در عین حال اهل دروغ و معشوقه داشتن و بگو بخند و خوش مشرب هستن. ظاهر آرامشان مرا یاد داستانهایی که در مورد ویت کنگ ها خوانده بودم می انداخت؛ لب ساحل بطری مشروبشان در پاکت بدست ساعتها می نوشیدند اما فقط توریستها را در حال مست بازی می دیدی. احساسات عمیق نسبت به کشورشان و حس پنهان نوعی بیزاری نسبت به اسپانیاییها زیر انتظاری صبور پنهان بود. در او هم همین ها را می دیدم و چندین بار در صحبتهایم گفته بودم که بنظرم مرز بندی کشورها و احساسات ناسیونالیستی بنوعی هنوز در دوره دایناسورها بسر بردن است؛ او هم همیشه خندیده بود و گفته بود که amor البته حق با توست اما… و همیشه همین بود؛ هیچ وقت با من مخالفت نمی کرد فقط برایم اما و اگر می گذاشت! منهم ادامه نمی دادم فقط هربار که با چنان افتخاری از مکزیک حرف می زد احساس می کردم در دو مرحله کاملا متفاوت نگرشی نسبت به دنیا هستیم ولی دیگر برایم مهم نبود. تنها چیز مهم سکس بود. دستانم را در دستانش می گیرد و می بوسد و با لهجه آمریکاییش ( آمریکا درس خوانده ) می گوید با این کارهایم عاقبت او را خواهم کشت! نمیدانم منظورش کدام کارهایم هست اما حرارت دستان و گرمی نگاهش ذوبم میکند و بی اختیار می گویم :
ـ شاید واقعا تو را بکشم !
و پیش خودم فکر می کنم قبل از آنکه تو باعث شوی قلبم از کار بایستد. نفس عمیقی می کشد و خیلی جدی می گوید تمام آرزویش مردن در بازوان من است؛ و بلافاصله اضافه می کند :
ـ و در بین پاهایت !
مغزم سوت می کشد و فکر می کنم درست نشنیده ام؛ می پرسم :
ـ چه گفتی؟
با خونسردی و در آرامش کامل همان جمله را تکرار می کند. در صدایش اثری از رمانتیک بودن و عشق نیست بلکه نوعی غریزه غالب مردانه را حس می کنم که بمن خیلی به نرمی هشدار می دهد چه چیزی در انتظارم است؛ و تنم می لرزد. می خواهد برود بیرون و من ترجیح می دهم هتل بمانم؛ هیچ نیرویی برایم نمانده و باید کمی استراحت کنم. هنوز چند روز دیگر باهم هستیم. تقریبا تمام برنامه ریزیش را  برای زندگی مشترک کرده. البته من هم در تشویقش بی تقصیر نبودم؛ نه اینکه واقعا بخواهم فقط می خواستم ببینم تا کجا پیش می رود اما کم کم سرعت این رابطه برایم خیلی سریع می شود. اصلا شروع این رابطه که بی دلیل بود پس چرا کار به اینجا کشید؟ در ابتدا یک آشنایی ساده؛ بعد احساس علاقه و تصمیم برای زندگی مشترک! هر چه فکر می کنم جز علاقه ما نسبت به هم دلیلی برای باهم زندگی کردن پیدا نمی کنم! و بیشتر که می گردم شک می کنم که این علاقه است یا غریزه؟ حداقل از جانب خودم؛ اما او هم با رفتار جنسی اش نشان داد که محبت و علاقه انگار در رختخواب برایش جایی ندارد! صدای دور شدن قدمهایش را توی راهروی هتل میشنوم و به همین سرعت دلم برایش تنگ می شود؛ برای مکزیکی خشن و جذابم! حتی با فکر کردن بهش نفسم می گیرد اما از طرفی اصلا نمی توانم تصور کنم با او یک زندگی مشترک داشته باشم! خدای من حتی درست نمی شناسمش! برای همین در پیچاپیچ دروغها بیشتر سعی می کنم رد گم کنم؛ حتی نمی دانم چطور این دروغها به ذهنم می رسند! آه اگر بفهمد؟ دچار دل پیچه می شوم. می روم دستشویی و بالا میاورم؛ اینقدر ازش می ترسم؟ چرا؟ چند روز دیگر ما از هم جدا می شویم و تا آنجایی که بمن مربوط می شود مسإله دیدار را آنقدر کش خواهم داد تا از یاد برود! روی تخت دراز می کشم و سعی می کنم بخوابم؛ قرار شده برگشت شام با هم برویم بیرون ......

برای ادامه ی داستان و دانلود کردن آن اینجا کلیک کنید

.
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست