دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
    سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۲۳ آپريل ۲۰۱۳
تماس سردبیر: gilavaei@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

نوشتۀ علیرضا مناف زاده

رضا مقصدی، نغمه‌سرایِ طبیعت  Reza Maghsadi, poète qui chante la nature

 

من که سَرایندۀ این نوگلم - باغ ترا نغمه‌سَرا بلبلم (نظامی)

طبیعت در شعر مقصدی انسان‌گونه است و انسان‌ها طبیعت‌گونه. در شعر او گل و گیاه، باغ و درخت، آب و باد، ابر و باران، حضوری پیوسته دارند و او با آن‌ها چنان هم‌سخن می‌شود که گویی با آدمیان سخن می‌گوید.

شنوندگان عزیز، سلام!
Chers auditeurs bonsoir

جزیره های بهار
به انتظار تو بودند.

به انتظار پیامی 
که از کرانۀ قلب تو، عاشقانه برآید -
صنوبران ِجوان
به جان، شکفتن ِعشق ِ تو را هماره سرودند.

تو در شبانه ترین لحظه‌های نیلوفر 
به تابناکی ِ تاریخ ِ تاک‌ها خواندی 
و در چکامۀ تابانت
که رنج ِشب‌ها را
ز خاطرات ِ درختان ِ شهر بر می‌داشت 
هزار پنجره خندید.

آنچه شنیدید، درآمد شعری است بلند، سرودۀ رضا مقصدی، شاعر پرتوان و پراحساس ایرانی. او را به درستی شاعر سبز نام نهاده‌اند، اما این نام‌ هنوز برای توصیف شعر او و بازنمود گوهر آن کافی نیست. شاید ضروری باشد این توضیح را هم بر آن نام بیفزایند که او شاعری است برآمده از طبیعت. زاییده و پروریدۀ آن. نه به این سبب که در شعرهایش از طبیعت سخن می‌گوید، زیرا کم نبوده‌اند تاکنون شاعرانی که طبیعت از مایه‌های اصلی شعرشان بوده است. بلکه به این سبب که وقتی شعر مقصدی را می‌خوانی میان شاعر و طبیعت فاصله‌ای نمی‌بینی. او نه تنها از طبیعت بلکه با طبیعت سخن می‌گوید.

Les îlots du printemps t’attendaient 
Espérant recevoir un message provenant des rivages de ton cœur 
Les jeunes sapins ont inlassablement chanté, de tout leur cœur, l’éclosion de ton amour
Dans les moments les plus nocturnes du nénuphar, tu as fredonné d’une luminosité qui est celle de l’histoire des vignes
Et dans tes poèmes lumineux, délivrant la mémoire des arbres de la ville du chagrin de la nuit, mille fenêtres ont souri

Le fragment que vous venez d’entendre est le début d’un poème que j’ai décidé de vous livrer ce soir séquence par séquence afin que vous puissiez vous en délecter. J’ai choisi ce poème pour pouvoir vous parler de son auteur, du poète que l’on a baptisé « le poète vert » en raison, bien évidemment, de l’omniprésence de la nature dans sa poésie. Il s’appelle Reza Maghsadi. Né en 1949 à Langaroud, ville côtière de la mer Caspienne, où il a passé son enfance et sa jeunesse, il s’est tellement imprégné de la nature exubérante de sa région natale que dans son intellect et ses affects il n’arrive plus à s’en séparer

کسی نمی داند
که جان ِ عاشق ِ تو
کجا، چگونه فرو مُرد
که در کبودی ِ چشمان ِ هر بنفشه، غم توست

عزیز ِ گمشدۀ من! 
به سوگواری ِ آوازت 
که در طراوتِ گل های باغ همسایه 
و در نجیب‌ترین لحظه‌های من جاری‌ست 
دلم به خندۀ هیچ عابری سلام نگفت.

رابطۀ رضا مقصدی با طبیعت بیش از رابطۀ حسی و عاطفی است. او پیوندی تنانی با طبیعت دارد و می‌توان گفت که به نوعی با آن درآمیخته و یکی شده است. پیداست که طبیعتِ شهر زادگاهش لنگرود و سرزمینِ مادری‌اش گیلان چنان از کودکی در وجود او رخنه و لانه کرده که دیگر خیال ترک او را ندارد. طبیعت در شعر مقصدی انسان‌گونه است و انسان‌ها طبیعت‌گونه. در شعر او گل و گیاه، باغ و درخت، آب و باد، ابر و باران، حضوری پیوسته دارند و او با آن‌ها چنان هم‌سخن می‌شود که گویی با آدمیان سخن می‌گوید.

Personne ne sait où et comment ton âme éprise s’est éteinte
Et ton chagrin réside dans le bleu de l’œil de chaque violette
Oh mon cher perdu 
En deuil de ta voix
Celle qui s’écoule dans la fraicheur des fleurs du jardin voisin 
Et dans mes nobles instants 
Mon cœur n’a salué le sourire d’aucun passant

La nature dans la pensée et sous le regard de Reza Maghsadi ne produit pas la même image ou la même représentation qu’elle engendre habituellement dans la pensée et sous le regard d’un homme d’aujourd’hui. Nous avons tous tendance à nous distancer de la nature quand nous voulons la regarder ou plus exactement l’observer. Ce n’est pas le cas de ce poète qui semble avoir un rapport charnel avec elle. Il ne parle pas d’elle mais avec elle, c’est-à-dire avec une nature qui apparaît sous forme humaine en ce sens que les phénomènes naturels ou, si vous voulez, les choses de la nature, s’expriment naturellement en langage humain et les hommes ressentent étrangement les émotions et les affections de ces choses

بهلاله‌ها گفتم :
دل ِ غمین ِمرا
به‌شادمانی ِآغوش ِ باغ‌ها ببرید 
که در تبسم ِ سرشار ِ شمعدانی‌ها 
و در ترنم ِ شفاف ِ آب‌های صبور 
حضور ِزمزمۀ لحظه‌های شیدایی ست.

این شعر را رضا مقصدی به یاد یکی از همرزمانِ تیرباران‌شده‌اش سروده است. اندوه جانکاه و درد سنگینی را که در سراسر شعر موج می‌زند، هر خواننده و شنونده‌ای حس می‌تواند کرد. شاعر این شعر را در تنهایی خود به یاد دوست از دست رفته‌اش و خطاب به او سروده است و بی‌شک در پی آن نبوده که درد و اندوه خود را فریاد کند و دیگران را به همدردی با خویشتن فراخواند. آزرمی که در سخنش نهفته است، حکایت از بزرگواری و عزت نفس او دارد. من او را هرگز ندیده‌ و سخنی با او نگفته‌ام. اما می‌بینم و حس می‌کنم که چگونه شاعرانه می‌زید و شاعرانگی را پاس می‌دارد. او شاعری است که حرمت شعر را نگاه می‌دارد و زبان آن را به زشتی و پلشتی نمی‌آلاید.

J’ai demandé aux tulipes
D’amener mon cœur affligé à la jubilation du sein des jardins
Puisque dans le sourire comblé des géraniums 
Et dans la transparence du chant mélodieux des eaux patientes
Réside le bourdonnement des instants exaltés

Le poète a dédié ce poème à la mémoire de son ami assassiné. On ressent dans chaque strophe sa tristesse et sa peine. Mais ce n’est pas pour les partager qu’il les a si admirablement chantées. Il a écrit ce poème sans doute dans sa solitude face à la terrifiante absence de son ami, mais en respectant le champ inviolable de la poésie. Il n’a pas voulu crier sa peine. On ressent sa pudeur et la prudence ou, si vous voulez, la noblesse de sa parole, car il sait bien que, comme disait Edith Louisa Sitwell, poétesse anglaise, la poésie est la parole du sang, cet arbre de couleur pourpre au-dedans de l’homme

به لاله‌ها گفتم :
به سوگواری آوازِ بی قراری تو
طنین ِ داغ ِ دل ِعاشقم تماشایی ست.

بوده‌اند شاعرانی که در شعرشان درد دل ‌با طبیعت، با کوه و دشت و دریا کرده باشند، اما فراخواندن خودجوش و طبیعی، و گاه کودکانۀ عناصر و نمود‌های طبیعت برای هم‌سخن شدن و درددل کردن با آن‌ها، به گونه‌ای که در شعر مقصدی می‌بینیم، چیز تازه‌ای است. مایه‌های شعر او فراوان، گونه‌گون و رنگارنگ اند. یکی از آن‌ها سرزمین نیاکانی‌اش، گیلان، است؛ به ویژه شهر زادگاهش، لنگرود، که در شعرش حضوری پیوسته دارد. پیوند شاعر با زادگاهش، پیوندی‌ ژرف و تنانی است. هرچند سالیان درازی است که در آلمان زندگی می‌کند، اما طبیعت سرزمینِ نیاکانی‌اش، هم چنان که جهان کودکی‌اش، در دل و جانش تر و تازه مانده است. زبان رضا مقصدی زبانی است عطرآگین، روشن و روان، چنان که گویی آن را برای جهان شعری او پرداخته‌اند.

J’ai dit aux tulipes
En deuil de la voix de ton impatience
La répercussion des remords de mon cœur épris est à contempler

De nombreux poètes ont chanté la nature, l’ont évoquée voire lui ont parlé, mais éprouver un sentiment de communion avec elle nécessite un autre registre de l’âme. La spontanéité et la naturalité par lesquelles Reza Maghsadi évoque la nature montrent son empathie. Tout au long de son parcours en tant que poète de la nature, il a forgé un langage qui convient parfaitement à son univers poétique. Il sait comment agencer les mots usuels de manière à leur faire porter des significations métaphoriques

شاد و خرم باشید!

Je vous souhaite santé, bonheur et prospérité 
Et j’espère vous retrouver dans la prochaine émiss ​

با سپاس از آقای رضا مقصدی برای ارسال این مطلب

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست