دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس با سردبیر > perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده سیاسی  بیانیه ها و برنامه ها کتابخانه صدا و ویدئو ادبیات بومی هنر داستان شعر

زیر باران
احمد محمود


هوا كه تا چند لحظه قبل تاسيده بود،رنگي نيمه روشن گرفت.خورشيد پريده رنگ،از شكاف ابرها سرك كشيد و تراكم ابرها را در هم ريخت.از شب قبل يك رگبار شديد پاييزي در شرف باريدن بود. گاهي گستره آسمان قير اندود مي‌شد و زماني رنگ سربي مي ‌گرفت و حالا كه خورشيد از ميان ابرها بيرون زده بود،باد ملايمي وزيدن آغاز كرده بود و برگ‌ هاي زرد و خشك را رو زمين مي ‌كشيد .
مراد، عرض خيابان را به زحمت گذشت و به ديوار گچ اندود تكيه داد و چشمش سياهي رفت و صداها هم ‌چون وزوز زنبورهايي كه زير طاق پر بكشند به گوشش نشست.
جان از دست و پاش بريده بود. گرده‌اش رو ديوار سر خورد آرام رو زمين نشست و همه چيز مات و در هم برايش شكل گرفت
صبح كه با شكم تهي از قهوه خانه بيرون زده بود، شب قبل كه چتول عرق مفت به چنگ آورده بود و خالي سر كشيده بود و زماني اندك نشئه شده بود. بخش انتقال خون، ديوارهاي آجري قرمز رنگ، بند كشي ‌هاي سياه، درهاي يك لنگه ‌اي سفيد، لوله لاستيكي كه دور بازويش حلقه زده بود…شش و بش… سرنگ… جفت دو… سه با چهار… و
خورشيد،دوباره پنهان شد و نم نم باران،زمين را تر كرد.غروب سر مي ‌رسيد.هوا،سرد و موذي بود .
گونه‌ هاي استخواني مراد برجسته مي ‌نمود. دست ‌هاي بي ‌رمقش كنارش ول بود و لب‌ هاي خشكش دانه ‌هاي ريز باران را مي ‌مكيد .
مراد،صبح،با دهان تلخ،خمود و بي ‌اميد،از رو تخت قهوه ‌خانه برخاست،پتوي سربازي را تا كرد و به انبار سپرد.حولة نخ ‌نما و چرك مرده را دور گردن پيچاند و از قهوه ‌خانه بيرون زد و… همين كه آفتاب تيغ كشيد و لحظه‌ اي زود گذر تابيد،كنار ديوار كوتاه بخش انتقال خون،پهلو به پهلوي ديگران، رو پاشنه‌ هاي كوره بسته پا چندك زد و هم‌ دوش ديگران به انتظار نشست و به حرف‌ ها گوش داد
-
لامسب! گوش آدم به وز وز مي ‌فته
-
خوب شيره جون آدمو مي‌ كشن... شوخي كه نيس... مثه اينه كه هر چي گرما تو تن آدم هس بيرون مي ‌زنه
-
عوضش سور يكي دو روز روبه راه مي ‌شه.هفده تومن،پول كمي نيس! مي ‌شه باش چهل تا سنگك خريد. شكم يه هنگو سير مي ‌كنه
و چانه‌ هاي كشيده تكان مي خورد و آرواره‌ها رو هم مي ‌گشت و حرف ‌ها از ميان لب‌ها بيرون مي‌ ريخت
  -زنم پا به ماهه... ديشب نذاشت اصلاً چرت بزنم، هي بيخ گوشم نق زد كه برو ... فردا برو... يه بار ديگه ‌م بفروش. اين يكي دو روزه امورمون بگذره، شايد سببي شد... خدا بزرگه... اما مي ‌دوني مي ‌ترسم قبول نكنن، آخه همين چن روز پيش يه بار ديگه ‌م فروخته ‌م ...
- به كسي چه مربوطه؟ تو داري خون خودتو مي ‌فروشي ...
و نگاه مراد، طاس‌ هايي را مي پاييد كه كمي آن طرف ‌تر، ميان سه نفر روي زمين مي ‌غلتيد
-
شش و بش
- ولش! الان برات مك هفت ميارم
-
دو با چار
-  بذ در كوزه !
و دست ‌ها كه به ران‌ ها مي‌ خورد و طاس ‌ها كه رو زمين مي ‌گشت
-
اكه لامسب... اينه بهش مي ‌گن بز... هيچوخ يه ريزه شانس نداشته ‌م
-  اگه داشتي كه اسمت شانس الله بود. ما مي ‌باس بريم سرمونو بذاريم و بميريم
و مراد، از مشروب شب قبل، كوفته، كم ‌حوصله و بي‌ حال بود. خورشيد خفه شد و ابرها ماسيد و آسمان به تيرگي گراييد. مراد برخاست و گيوه‌ها را رو زمين كشيد و جلو رفت. سرما به تنش نشست. سرفه تو گلوش پيچيد و اشك تو چشمانش حلقه بست
- بچه‌ها سر چي مي‌ زنين؟
- پول
- پول؟ !
- آره ديگه پول... وختي اونجا باز شد حساب مي ‌كنيم ...
و انگشت درازي به در بخش انتقال خون نشانه رفت
- ...
نيم ساعت ديگه باز مي‌شه... تو چند مي ‌فروشي؟
-
هرچي بخوان
-
از هفده تومن كه بيش ‌تر نمي ‌خرن... اگه بيش ‌تر بكشن آدم ضعف مي ‌كنه
-
خوبه... منم مي ‌زنم
و كنارشان نشست و طاس ‌ها را تو دست سرما زده گرداند و به زمين ريخت و به ران خود كوفت (...اگه همه رو ببرم يه پول حسابي مي ‌شه... اول يه كت مي‌ خرم ... امشب ‌م يه شام شاهانه، يه پن سير عرق و آخر شب ‌م نشمه...) طاس ‌ها رو زمين غلت زد و چهره مراد درهم رفت (آي ببري طاس!) و دوباره طاس‌ ها را از زمين برداشت .
-
نوبت تو نيس .
- مي ‌دونم... ولي مي خوام يه دور ديگه بريزم .
-
سر دور بهت مي ‌رسه
- مي ‌خوام امتحانشون كنم
-
اگه مي‌خواي بازي كني، بهت بگم كه جر زدن تو كار ما نيست. مارو كه مي بيني، همه هم ‌ديگه رو قبول داريم. بازي مي ‌كنيم، بعدم حساب مي ‌كنيم... اگه بخواي دبه در آري از حالا پاشو .
و مراد به آرامي طاس ‌ها را رو زمين ول داد و حوله را دور گردن محكم كرد و نرمي ران خود را تو پنجه فشرد .
- پنج و دو .
- لاكردار طاس مي ‌كاره .
-
شد سه تومن .
-
بخون
-
يه تومن .
و صداي مرد جواني كه چين به پيشانيش نشسته بود و موي كهربايي رنگي داشت و چشمانش گود افتاده بود، تو گوششان پيچيد :
آخه اينم شد كار؟... آدم سر جونش قمار مي ‌كنه؟...خونشو مي ‌فروشه و رو پولش طاس مي ‌ريزه؟... آي كه چه بي‌خيالين !
و مراد مي ‌انديشيد (تا حالا كه پنج عقبم... اما اگه همه رو ببرم... آخ...) و سرما تو تنش دويد و سوز به گوش ‌هايش تيغ كشيد .
خورشيد، دوباره بيرون زد و گرماي بي ‌مصرف خود را رو شهر پاشيد .
غروب سر مي ‌رسيد. مراد، كنار ديوار گچ اندود، رو زمين غلتيده بود. گونه ‌اش به سنگفرش پياده رو چسبيده بود. پاها را تو شكم جمع كرده بود و ذهنش تلاش مي‌ كرد كه قضايا را به هم مربوط كند (سرنوشت؟... نه؟... تو پيشوني هر كس تقديرش نوشته شده...هه!... تقدير!... فقط دلش مي‌ خواس... دلش ... شايد از قيافه ‌م خوشش نيومده بود. نامرد.... تو سينه ‌ام ايستاد و صداشو كلفت كرد و گفت فضولي موقوف. اين جا مثل سرباز خونه مي ‌مونه... بايد كار كني و به هيچ كاري كار نداشته باشي. تو بايد سطل رنگو بشناسي و برس رو...) و انديشه ‌اش پر كشيد و گذشته‌ هاي دور را كه كمابيش در تاريكي زمان گم شده بود، كاويد . وقتي كه چشم باز كرد و خود را شناخت،فهميد كه بي ‌كاره است،نه درسي،نه سوادي و نه حرفه ‌اي (آخ! چه روزايي...بهار كه مي ‌شد با بچه ‌ها مي ‌رفتم باغ. من هميشه از رنگ گل باقلا خوشم اومده.سرتاسر دشت سبزه و گل بود.گل باقلا،گل بابونه،شمشاد،گل بنفش بادنجان... كاهوپيچ... كلم...) كبودي تن پدرش و خرنش‌ هاي جان خراشش كه از بيخ گلو بر مي ‌خاست و همراه خون لثه ‌ها از دهان بيرون مي ‌زد، تكانش داد. پاها را بيشتر تو شكم جمع كرد و لحظه‌ اي چشم‌ ها را از هم گشود و دوباره فرو بست. پدرش باغبان بود. يك شب كه وسط كرته هندوانه، تو آلاچيق خوابيده بود، عمرش به آخر رسيد. نزديكي‌ هاي صبح، وقتي كه بر مي ‌خيزد به سراغ بيل مي ‌رود مار، پي ‌پايش را نيش مي ‌زند و تا ورزاوي پيدا كنند و نمد به گرده‌اش اندازند و سوارش كنند و به شهر برسانند، زهر، كار خودش را مي ‌كند و ...
 
باد از تك و تا افتاده بود و قطره ‌هاي باران، درشت ‌تر شده بود. خيابان تهي بود. سگ نكرة پر پشم و گل آلودي از كنار مراد گذشت و چراغ پشت پنجره‌ هاي رو به‌ رو تك تك روشن شد و شيشه‌ هاي كدر، هم ‌چون چشم بيماران كم خون، زردي زد .
 
مراد، به سختي دست از لاي ران‌ ها بيرون آورد و حوله را كه دور گردن پيچانده بود، رو سر كشيد. (وبا بود؟... طاعون؟... نه، تيفوس...)) و يك لحظه زودگذر، سنگيني تابوت مادر را رو دوش خود حس كرد. سر تراشيده مادر، چهره رنگ باخته، دماغ كشيده و دست‌ هاي استخواني و زردنبوي مادر براش شكل گرفت. سر خود را بيش ‌تر تو حوله فرو برد (... آخ... اين تيفوس لعنتي... بيش‌تر مردم شهرمونو كشت... عمو يوسف، عباس بنا... زري باقلا فروش، ننه رحيم، برادر بزرگ منصور كه مي‌ گفتن با يه مسلسل جلو يه هنگ هندي رو گرفته...زاير فلاح...قاطع پسرش...) باران لباسش را خيس كرد و آب،نم ‌نم به تنش نشست.سرما رو گرده ‌اش دويد و پهلويش تير كشيد (اين قولنج لعنتي ‌م از سرم دست بردار نيس... آخ،سربازاي امريكايي آي بي انصاف ‌ها...)و فكرش به آن وقت‌ ها كشيده شد كه براي امريكايي ‌ها كار مي ‌كرد.بيرون شهر خانه مي ‌ساختند، خانه‌ هاي بزرگ، عين سربازخانه .
 
اول عمله بود، رنگ ‌زن شد، يكي از امريكايي‌ ها كه از زبر و زرنگي ‌اش خوشش آمده بود، برده بودش كه اتاقش را جارو كند، براش قهوه بجوشاند و به ديگر كارهاي دم دستش برسد (بد نبود... شير قوطي مي ‌خوردم،آدامس،ولي گوشت گراز، نه!...آدمو بي‌غيرت مي ‌كنه...از عرق هم حروم ‌تره...) كمرش به سختي تير كشيد و به شدت تكان خورد (لعنتي‌ها... سر يه بسته سيگار چه بلايي به سرم آوردن. خودشون صدتا صدتا مي ‌بردن شهر و مي ‌فروختن و جاش ودكا مي ‌خريدن و مثل خر مي ‌خوردن و مثل سگ هار مي ‌شدن... اما سر يه بسته سيگار فزرتي لختم كردن و انداختنم تو استخر. تا سرمو بيرون مي ‌آوردم با چوب مي ‌زدن تو مغزم . همه مست بودن و مثل ديوونه‌ ها مي ‌خنديدن. نيمه جون كه شدم، از حوض بيرونم كشيدن و... از آن روز... آخ... از آن روز پهلوم...) و دوباره پهلويش تير كشيد (اولادم با اولادشون خوب نمي ‌شه...) استخر برايش جان گرفته بود (بهار بود. يه روز آفتابي خوب. از آن روزايي كه آدم دلش مي ‌خواد بره تو دشت و بيابون تو گل ‌ها و سبزه‌ ها قدم بزنه و آواز بخونه... اما من، تو استخر جون مي ‌كندم. هيچ آدم خداشناسي ‌م نبود كه به دادم برسه... تف!...)و غروب آن روز از پيش امريكايي‌ها رفته بود و از روز بعد،به لهستاني ‌ها كه تو سرباز خانه، پشت سيم‌ هاي خاردار،تو اصطبل‌ ها دسته جمعي زندگي مي ‌كردند، گردو فروخته بود و بعد با يكي از دخترهاشان، رو هم ريخته بود و گردوي مجاني بهش داده بود و گه‌گاه از ديدنش لذت برده بود و با ايما و اشاره با هم حرف زده بودند (چه چشاي قشنگي داشت. سبز و پاك. موي زردش و سينه لرزونش و پوستش كه به رنگ خون و نمك مخلوط بود... چه روزگار خوشي!...) تنش به شدت لرزيد . ابرها در كار زاييدن باران گرانباري بودند .
 
از جنوب توده سياهي لجام گسيخته سر مي ‌رسيد و لحظه به لحظه پهنه آسمان را مي‌ بلعيد (و اون روز كه اون ماشين كمانكار، تو ميدون مجسمه، جلو پل سفيد كارون، پيرمرده رو زير گرفت و زمين سرخ شد و ماشين در رفت... و اون دو امريكايي كه سر اون فاحشه به جون هم افتادن... حكايت چند ساله؟... هجده سال پيش؟... بيست سال؟ ... آخ... همون‌ روزا بود كه زدم بيرون و شهر به شهر و آخر به تهرون خراب ‌شده!... و اون نامرد! كه همين هفته پيش تو سينه ‌ام وايستاد و صداشو كلفت كرد: (فضولي موقوف. اينجا مثل سرباز خونه بايد از سركارگر اطاعت كني... يادش رفته كه خودش آهن قراضه‌ هاي امريكاييارو مي ‌دزديد... لاستيك ماشينارو مي ‌دزديد... حالا كارفرما شده... فضولي موقوف چشمت كور!... ظهر فقط يك ساعت استراحت. همين!... همه جا همين ‌طوره. اگه كارگر خوبي بودي باز حرفي. هر جارو رنگ زدي همه ش موج و سايه داره خيال مي ‌كني برا اين ‌كه منو مي‌ شناسي، بايد همه چيز تو قبول داشته باشم؟... تو هيچ ‌وقت كارت يه پارچه از آب در نيومده... به تو چه كه يه ساعت كمه... كارو ده ساعت... يازده ساعت... همينه كه هس... اينو كه نمي ‌شه اسمش گذاشت تقدير... با تي ‌پا بيرونم كرد... دلش مي ‌خواس... دلش... نامرد!...) و صبح كه با شكم خالي از قهوه‌ خانه بيرون زده بود و كامش كه از عرق شب قبل تلخ بود و گرسنگي ظهر و نيش سرنگ كه به رگش نشسته بود و طاس ‌هايي كه رو زمين غلتيد بود و هفده تومان كه از دستش رفته بود (بي‌انصاف، دو دفعه آبدزدك شيشه‌اي رو پر كرد ... دو دفعه... گوشام به صدا افتاد... دو پنج... تف... و آن يارو،پشت سر هم، هفت، هفت... و من... يه دفعه‌ م نيووردم... همه ‌ش سه با يك، دو با چهار ... بر اين شانس لعنت...) آب باران از حوله نشت كرده بود و به گونه هاش نشسته بود. باد، ناگهاني و ديوانه ‌وار وزيدن گرفت و باران پرتواني زمين را زير شلاق كوبيد (بادم دل‌پيچه گرفته... دو... بايك... چهار... با دو...) شيشة پنجره‌ هاي رو به ‌رو مي ‌لرزيد و جوي كنار خيابان، پرشتاب رو هم مي ‌لغزيد.چراغ پشت پنجره‌ ها خاموش شد و رنگ زردي كه كف خيابان افتاده بود برچيده شد و باد و تاريكي و تنهايي در رگ ‌هاي شهر مي ‌دويد و قلب شهر سرسام گرفته به تندي مي ‌زد و زنش نبض مراد، لحظه به لحظه به كندي مي ‌گراييد .

 

این مطلب را در صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست