گزیده ای از سخنرانی نصرت اله نوح

در دانشگاه تهران- پس از انقلاب 57

افراشته

از زبان نصرت الله نوح

این خط جاده ها که به صحرا نوشته اند

مردان رفته، با قلم پا نوشته اند

درست است که با قتل حیدر عمو اوغلی مغز متفکر انقلاب ایران و خاموش شدن آتش قیام جنگل گیلان، کودتای شوم سوم اسفند سنگرهای مبارزان خلق را یکی پس از دیگری درهم کوبید و رزم آوران پیکار آزادی را اشکار و پنهان به سینه گورستان فرستاد، اما پیکار بی امان خلق متوقف نشد و در سایه رژیم سیاه و دیکتاتوری بیست ساله رضاخان مبارزان آگاه به پیکار بی امان خود علیه استبداد رضاخانی ادامه دادند.

ارانی ها، حجازی ها، دهگان ها، صفر نوعی ها و هزاران کارگر چاپخانه و موسسات کوچک صنعتی با قیمت خون خود این شعله را فروزان نگاه داشتند. بعد از فرار رضاخان و سقوط دیکتاتوری بیست ساله بود که مردم ایران به میزان جنایت هائی که در حق آزادیخواهان صورت گرفته بود آگاه شدند. فریاد میرزاده عشقی، فرخی یزدی، ابوالقاسم لاهوتی و عارف قزوینی در چنین دوران سیاهی سکوت سنگین استبداد را شکست و هر کدام به نوعی به خون غلطیدند. امروز وقتی ما به کارنامه پیکار این جانبازان خلق می نگریم باید شرایط زمانی و مکانی آنها، میزان آگاهی مردم از مسایل سیاسی روز و حساسیت دستگاه را نسبت به کلماتی مانند کارگر، آزادی، استثمار و استعمار در نظر داشته باشیم. باید بدانیم که به کار بردن کلمه کارگر در شعر یا مقاله جرم بود و سانسور کلمه کارگر را به فعله تبدیل می کرد.

بهمین جهت نقش شاعران و نویسندگان مردم بعد از شهریور بیست در بیداری توده کارگر و دهقان نهایت اهمیت را داشت. در این دوره شعر هنوز در قالب قصاید مططن و حرف های  پر سوز و گداز عرصه می شد و راه   نیز به درستی شناخته نشده بود.

توده مردم به شعر ساده نیاز داشتند تا منعکس کننده نیازها، احساس و دردهای ملموس زندگی آنها باشد. بی جهت نیست که سید اشرف الدین نسیم شمال در این سالها گل می کند و محمد علی افراشته پس از او در صحنه مبارزات سیاسی و اجتماعی می درخشد و شعر او شعار روز مردم می شود.

در باره افراشته پس از کودتای 28 مرداد توطئه سکوت اجرا شد و بردن نام او در مطبوعات حتی در مقالات جرم شناخته می شد و بهمین جهت نسل امروز ایران کمتر نام افراشته را شنیده است و به شیوه کار و آثار او اشنائی دارد. اوراق فرسوده روزنامه چلنگر که کارنامه سیاسی و ادبی این شاعر انقلابی ایران است نشان دهنده تلاش این انسان آزاده در راه رهایی و بیداری مردم ایران می باشد.

 

افراشته، شاعر زاغه ها

 

سخن از افراشته است. مردی که در برهه ای از زمان شعرش شعار مردم بود و کلامش تا پائین ترین طبقات جامعه نفوذ می کرد. به جرات می توان گفت تا کنون هیچ شاعری چون افراشته نتوانسته است در عمق اجتماع نفوذ کند.

علت نفوذ کلام افراشته در مردم صراحت، سادگی کلام، بی پیرایگی، همدلی و همزبانی او با توده مردم است. سوژه شعر افراشته را آدم های محروم تو سری خورده، نفرین شده و آواره شهر و روستا تشکیل می دهد. او به شعرهائی که اسیر زرق و برق کلام، ارایش جملات و قافیه و ردیف شعر هستند با دیده تمسخر آمیز می نگرد و خود نیز هرگز در فکر آرایش کلام خود نیست. درست است که این بی توجهی به ترتیب کلام را شعرای زمانش نمی پسندیدند و براو خرده می گرفتند ولی او بی توجه به گفتار این و آن راه خود را می پیمود و میدانست در شعرش با چه گروهی و طبقه ای کار دارد و چگونه شعری مورد نیاز و خواست های اوست.

افراشته بعد از شهریور بیست به عنوان شاعری خلقی، مبارز و انساندوست بر سر زبان ها افتاد، روزنامه ها و مجلات هر روز شعر تازه ای از او چاپ می کردند و در اجتماعاتی که در نقاط مختلف شهر تشکیل می شد افراشته شعر های خود را برای مردم می خواند. صداقتی که در کلام این گیله مرد وجود داشت و سوژه معانی را که انتخاب کرده بود آنقدر بدیع و تازه بود که شعرش به سرعت برق در خاطره ها و حافظه ها نقش می بست. حرف او از دل مردم برخواسته بود و لاجرم بردل آنها می نشست. طنز تلخ و گرمایی که در شعرش وجود داشت خواننده را می خصماند و گاه می گریاند. بی کاری ها، دربدری ها، محرومیت ها، تبعیض ها، رشوه خواری ها و فساد حاکم در دستگاه، مایه اصلی شعر او بود.

او گاهی از زبان کارفرما، صاحب کارخانه، گاهی از زبان مالک و گاهی از زبان کشاورز وابسته به زمین به تشریح دردهای اجتماعی می پرداخت. او رابطه ای را که بین طبقات حاکم برای استثمار طبقه محروم وجود داشت می دید و این رابطه را با زبانی ساده و توده فهم برای کارگران و سایر طبقات محروم فاش می کرد. به این شعر ساده توجه فرمائید. کارفرمائی با کارگران کارخانه اش صحبت می کند قدرت خود و اعنوان و انصار خود را به رخ کارگران می کشد و با تهدید آنها را از تشکیل اجتماعات کارگری منع می کند:

با شما هستم آهای، کارگران

بچه ها، زنها، مردان، پسران

کارخانه چی و صاحب کارم

همنشین با خود استاندارم

هست داماد من آقای وزیر

خانمم دختر آقای امیر

خواهرم هست زن سرلشگر

دخترش هست عروس جعفر

پدر اندر پدر هستیم ارباب

جربزه دار و مبادی اداب

همه پاکیزه همه جنتلمن

من چه جورم؟ همه شان عینا من

ما در این خاک نفوذی داریم

اسم و رسم و دک و پوزی داریم

و کلا اغلب با من جورند

همدم و هم پوکر و هم فورند

در ادارات و وزارتخانه

لااقل هست زما یکدانه

من بهر جا تلفن یا پیغام

بنمایم، بنمایند اقدام

اگر اخراج نمایم همه را

نکند هیچ کسم چون و چرا

می توانم بدهم حبس کنند

بدهم چوب زیادی بزنند

میکنم من به شما امر اکید

همگی گوش به حرفم بدهید

من شنیدم که شما بعضی تان

ماجراجو شده اید و شیطان

من شنیدم  وکلائی دارید

دفتر و دستک و جایی دارید

من شنیدم که شما جمع شدید

اتحادیه فراهم کردید

هر شب آنجا جلساتی برپاست

حوزه و بند و بساطی برپاست

کرده اید این کلمه ورد زبان!

زنده بادا به جهان کارگران

می نشستید هی این ور آن ور

می گذارید برایم منبر

زمزمه کرده و گوئید ارباب

خانه کارگران کرده خراب

صبحت از مزد کم و کار زیاد

صحبت از جمعه و جشن و اعیاد

صحبت از بیمه، پیری، گوری

صحبت از ناقصی و رنجوری

خوش و احوال شما، حال شما!

پس بگوئید همه مال شما!

این الم شنگه و بازی ها چیست؟

چه خبر هست؟ مگر بلشویکیست

که نمودست شما را وادار

گفتن این کلمه استثمار

چه بساطی شده واقع ماتم

آدم آدمه عمله هم آدم؟

مهره و پیچ که دارم در دست

دور اندازمش هر وقت شکست

کارگر نزد من همچون پیچی

ناقص و عاجز گشتی هیچی

باز هم پیچ مهمتر زتو است

خرجکی داره اگر مهره شکست

تو اگر ناقص گشتی رفتی

دگری جای تو آرم مفتی

هست این دولت و مجلس با ما

ندهد گوش به اظهار شما

حال ای کارگر این بود ارباب

حرف او دیدی؟ خود را دریاب

شده از خون تو مست این زالو

تا که مست است بگیرش ز گلو

 

در سالهای پس از شهریور بیست تا اواخر سال 1329 شعرهای افراشته در روزنامه ها و نشریات حزبی چاپ می شد. اما از اسفند سال 1329 به انتشار روزنامه چلنگر دست زد. انتشار این روزنامه که بیش از دو سال و نیم توانست ادامه یابد حادثه ای در دنیای شعر و مطبوعات کشور بود. البته قبل از روزنامه چلنگر روزنامه های فکاهی دیگری نیز وجود داشتند از جمله روزنامه توفیق که افراشته و گروهی دیگر از شعرای فکاهی سرا، در آن مطلب می نوشتند. اما هیچکدام از آن روزنامه ها، چلنگر نبود. این روزنامه کوچک که در چهار صفحه، دو ورق منتشر می شد دارای سبک و روشی مخصوص به خود بود. در آن از طنز های لوس و بی مزه خبری نبود و جهت خاص سیاسی خود را داشت.

افراشته و هدایت

انتخاب نام چلنگر به عنوان روزنامه داستانی دارد که اجازه می خواهم به نقل قول از مرحوم افراشته نقل کنم.

افراشته تعریف می کرد: وقتی می خواستم روزنامه منتشر کنم روی انتخاب نام روزنامه خیلی فکر کردم و در اینمورد با دوستان دور و نزدیک به مشورت پرداختم. در این میان هر کس به ذوق و سلیقه خود نظری داد و نامی انتخاب کرد مرحوم صادق هدایت  نام چلنگر را به من پیشنهاد کرد. من آنرا پسندیدم و روزنامه را با این نام منتشر کردم. روزی که این روزنامه منتشر شد، من قرار و آرام نداشتم. از این خیابان به این خیابان و از جلوی بساط این روزنامه فروش به بساط آن روزنامه فروش میرفتم و به دست مردمی که روزنامه می خریدند نگاه می کردم تا ببینم روزنامه مرا چقدر می خرند. غروب همان روز به کافه فردوسی (خیابان اسلامبول) که پاتق هدایت و سایر دوستان بود آمدم. هدایت هنوز نیامده بود ولی چند تن از روشنفکران و کرسی نشینان کافه فردوسی جمع بودند. با دیدن من هر کدام به نوعی اظهار نظر کردند ولی اکثریت این گروه روزنامه مرا نپسندیده بودند و می گفتند سوژه ها و مطالب آن پیش پا افتاده است. من هم مثل بچه ها یتیم و کتک خورده پشت میز گز کرده بودم که هدایت آمد. از دور به طرفم آمد مرا بوسید و انتشار چلنگر را تبریک گفت، پس از چند لحظه گفتم این بروبچه ها از روزنامه من خوششان نیامده. خنده ای کرد و گفت: "شانس آوردی. اگر اینها از روزنامه تو تعریف می کردند بد بود و من نا امید میشدم. روزنامه تو مال اینها نیست ما مردم جنوب شهر و زاغه نشینانی است که فقط دو کلاس آکابر سواد دارند". هیچ پدیده زشت و زیبایی از نظر نیزبین و موشکاف افراشته پنهان نمی ماند.

و اما شعری از افراشته که شعار روز مردم روزگارش بود و امروز هم هست این است:

بشکنی ای قلم ای دست.

اگرپیچی از خدمت محرومان سر

 

این شعر آرم روزنامه او بود و در تمام شماره های چلنگر بر پیشانی روزنامه می درخشید (البته غیر از شمارهایی که از آبان ماه سال 1331 توقیف شد و با نام های دیگری مخفی و نیمه مخفی انتشار می یافت).

بررسی کامل آثار افراشته نیاز به مجال بیشتری دارد و به طور خلاصه باید در باره او گفت: شاعری که در سراسر زندگی خود لحظه ای از تلاش و آفرینش هنری باز نایستاد و با شعر ساده و روان خود و همچنین با انتشار روزنامه چلنگر در بحرانی ترین سال های سیاسی بزرگترین خدمت را در راه بیداری توده مردم عرضه کرد.

ارتجاع در وجود افراشته سرسخت ترین دشمن خود را می دید. زیرا هر شعر افراشته چون دشنه ای بر قلب دستگاه استبدادی و حامیان آن می نشست. بهمین جهت پس از کودتای شوم 28 مرداد تلاش دستگاه برای یافتن او به حد اکثر رسید. اما به آغوش مردمی پناه برده بود که برایشان شعر می ساخت و بیش از یکسال و نیم پس از کودتا نیز در ایران زندگی کرد. اما واقعیت این بود که فشار ماشین پلیسی و جنگی شاه در گرده ملت رو به فزونی می رفت. با کشف سازمان نظامی و دستگیری و شهادت گروه افسران آزادیخواه هیچ راه گشایش و مفری برای انسان هایی که روزگاری فریاد علیه ظلم و استثمار و استعمار کشیده بودند، باقی نماند. کریم پور شیرازی مدیر روزنامه شورش را در زندان زرهی زنده زنده سوزاندند و دکتر فاطمی را در محوطه شهربانی چاقو کشان شاه از پا در آوردند. در این گیرودار بود که دوستان افراشته نسبت به زندگی و جان او بیمناک شدند و با وسایلی او را از ایران خارج کردند. دوری از وطن برای مردی که قلبش با آهنگ زندگی روزانه مردم ایران طپش داشت بسیار تلخ و ناگوار بود. بهمین جهت چند سالی بیشتر نتوانست در کشورهای خارج زندگی کند. او در سال 1334 از ایران خارج شد و در سال 1338 در صوفیه پایتخت بلغارستان چشم از جهان فرو بست. افراشته در سال 1287 خورشیدی در خطه سرسبز گیلان چشم بدنیا گشود و پس از 51 سال زندگی پر افتخار و مبارزه پی گیر به سال 1338 در غربت در گذشت.

برگرفته از پیک نت

 

 

 

 

 

 

افراشته
به قلم
به آذين
شعر گيلكی- شاعرمردمی
محمود اعتماد زاده "به آذين" شايد هنوز در بيمارستان باشد و شايد هم به خانه بازگشته باشد. پيرانه سر، هنوز خيال تاخت جوانی را داشت كه قلبش تاب نيآورد و راهی بيمارستانش كرد. دراين مجال، قصد نوشتن درباره به آذين را نداريم. در همين 10 روز اخير بسيار نوشتند و گفتند و بی‌شك بسيار خواهند نوشت و گفت. به وقت خويش! وقت او نيز خواهد رسيد. نه آن گاه كه اين شمع شعله ور نيز از پای نشيند، بلكه، آنگاه كه سخن از تاريخ سياسی معاصر ايران فارغ از لجن پراكنی و كينه، خدعه و آئين ستيزی گفته و نوشته شود. وقت او خواهد رسيد.

"به آذين" گيلك است. يك دست خود را در جنگ دوم و اشغال ايران از دست داد. در راه دفاع از خاك ميهن و در لباس نظامی. از ده رُمان بزرگ جهان ( به انتخاب رومن رولان) او چند رُمان را به فارسی برگرداند، كه سرآمد آنها "دن آرام"  شُلوخوف است.  به ديدار بالزاك در ميهمانی اشراف زادگان رو به سقوط  در فرانسه نيز بسيار رفت. ترجمه زيبا و دلنشين "زنبق دره" بالزاك از جمله نشانه های اين حضور در ميهمانی اشراف است.

"به آذين" دستی نيز در داستان نويسی داشت و در وادی نيز اگر معيشت دشوار و زندگی دشوار تر از آن امان داده بود، بی‌شك سرآمد دوران خود شده بود. كلام را كوتاه و فشرده از دهان بيرون می‌داد و يا بر كاغذ می‌آورد: بيانيه های كانون نويسندگان ايران كه به قلم او و در دفاع از آزادی قلم صادر شد، و بيانيه های "اتحاد دمكراتيك مردم ايران".

در اندك مصاحبه هائی كه پيش و پس از انقلاب 57 كرد، گفت كه اگر نبود غم نان و تامين معاش و عبور از تنگناهائی كه پيش و پس از انقلاب برای او حكومت ها بوجود آوردند، طبع خويش را برای داستان نويسی بيش از اين می‌آزمود. با ترجمه زندگی كرد و زندگی خانواده خويش را اداره.

اهل تحقيق نيز بود، بويژه درباره ادبيات وتاريخ گيلان. زادگاهش "رشت" بود و آنجا كه ضرورت داشت، بجای فارسی، با مخاطب خويش به گويش گيلكی سخن می‌گفت. در باره ادبيات گيلان صاحبنظر بود و آنچه را می‌خوانيد براين نظر حجت است. اين مقاله را در معرفی و ستايش "افراشته" سردبير هفته نامه فكاهی "چلنگر" و شاعر طنز پرداز ايران نوشته است. در سالهای پيش از كودتای 28 مرداد و با نام مهندس " م. اعتمادزاده". مقاله را در ماه نامه "مردم" 1326 يافته ايم. ماه نامه ای كه سردبير آن "احسان طبری بود و صاحب امتياز آن دكتر "رضا رادمنش".

افراشته " شاعرتوده"

 بيش ازآنكه من با افراشته ازنزديك آشنا شوم و او را به جهت صفات عالی انسانی و گفتار شيرين و بی‌ريايش دوست بدارم، با اشعار او كه دراين چند سال اخير زير عنوان " ادبيات توده" درروزنامه های حزبی بچاپ ميرسيد آشنا بودم. اين اشعار اگر چه آن جلای فريبنده شعر كلاسيك فارسی را، كه بدبختانه اغلب مدفن معنا است، نداشت، ولی درعوض ساده ترين و حقيقی ترين و چه بسا شديدترين احساسات را بزبان توده مردم بيان می‌كرد. بنظر من اين از موارد نادری بود كه دركشور ما شاعری برای ابداع معانی تازه، با حدس ذهن و لطف ذوق، بمردم بكسانی كه رنج و راحت و نوميدی و اميدشان كمتر مجال تجلی در صحنه ادبيات ايرانی پيدا كرده است   رو می‌آورد و زبان راست و بی‌پيرايه توده را بعنوان ابزار كار اختيار می‌شود.

من وجه تمايز افراشته را با ديگر شاعران ايرانی درهمين می‌دانم و بهمين جهت برای او ارزش و احترام خاصی قائلم. با اينهمه من افراشته را بيش از هر چيز شاعر گيلك ميدانم، ميدان هنرنمائی افراشته زبان گيلكی است.  دراين زبان است كه او عالی ترين نمونه های ذوق لطيف خود را در قالب سخن كشيده است و باز در دل های عامه مردم گيلان است كه افراشته جائی بسزا پيدا كرده است. چيزی كه به جرات می‌توان گفت ازبرای كمتر سراينده ايرانی تا كنون دست داده است.

گيلكی لهجه وسيعی است، كه با پاره ای تفاوت های محلی درسراسر گيلان بدان سخن می‌گويند. و اگرچه براثر توسعه ارتباط با مركزو ديگر قسمت های ايران، اين لهجه بطرز محسوسی اصالت خود را در شهرها از دست ميدهد، اما خوشبختانه درميان مردم ده نشين، كه درحدود نود درصد جمعيت گيلان را تشكيل می‌دهند، هنوز به همان پاكی و روح خاص خود رايج می‌باشد. گيلكی زبان ادبی و مدونی نيست، سخنوران و نويسندگانی كه از گيلان برخاسته اند آثار خود را به فارسی پرداخته اند. با اينهمه چند تن از شاعران گيلان را می‌توان نام برد كه بزبان محلی سخن سروده اند.  قديمی ترين آنها سيد شرفشاء مشهور است كه چند قرن پيش ازاين ميزيسته است و دوبيتی هائی از او بجا مانده است كه در مجله فروغ  و پس از وقايع شهريور چاپ شده است. دردوره نهضت مشروطه و انقلاب جنگل هم مرحوم ميرزا حسين خان كسمائی اشعاری به گيلكی می‌ساخت كه بواسطه تازگی آن، و هم چنين به جهت رنگ سياسيش، درآنزمان زبانزد خاص و عام گيلان بود. پس ازاو برادرش محمد كسمائی نيز اشعاری به همان سبك سرود كه بآن اندازه قبول عام نيفتاد.

اشعار برادران كسمائی ازهمان سنن ديرين ادبيات فارس متابعت می‌شود و در اغلب آنها همان اصطلاحات و تشبيهات ادبی فارسی بود كه بزبان گيلكی بر گردانده می‌شد و يا فقط با كلمات گيلكی مخلوط می‌گشت. همين كه درحدود سال 1308 افراشته به سرودن اشعار گيلكی همت گماشت ازاين روش بكلی اعراض نمود. اوگيلك بود، گيلكی فكر می‌كرد و به گيلكی شعر می‌گفت . هم انتخاب كلمات و هم طرز بيان مقصود دراشعارافراشته هرگز رنگ خاص گيلكی را ازدست نمی‌ داد وهمين به عقيده من، يكی ازاسرار نفوذ بی‌سابقه اشعار او درميان گيلان، شهری يا دهاتی، با سواد يا بی‌سواد است.

زندگی افراشته نشيب و فراز و تحول بسيار داشته است و روح تازه جويش او را با همه گونه مردم، درهمه گونه احوال، روبرو ساخته است. رشته های خويشاوندی او را به طبقات مختلف و حتی متضاد اجتماع، پيوند می‌دهد. دولت سرای مالكين با نفوذ و كلبه گالی پوش دهقانان بی‌چيز، اين هردو را افراشته از نزديك ديده است و با هوس ها و كينه ها و عيش ها و ناكاميهائی كه در اين دو صحنه خود نمائی می‌كنند آشنا بوده است. زندگی افراشته ازاين تحولات سريع بسيار به خود ديده است، كه وقتی غلام سياه كيف او را به مكتب می‌رساند وپس از چندی خودش تنها گاوی را كه مايه گذران مادر و خانواده اش بود به چرا می‌برد و می‌آورد. افراشته برای تامين زندگی ناچار شد خيلی زود پی شغل وكاربرود و تاكنون چندين بار تغيير شغل داده است. شاگرد عطار، تحصيلدار تجارتخانه، معلم، آرتيست، شوفر، كارمند شهرداری، مقاطه كار، روزنامه نويس، معمار و مجسمه ساز بوده است. بهمين سبب افراشته درميان همه طبقات دوست و آشنای فراوان دارد. می‌داند مردم چه فكرمی كنند، چه جورحرف می‌زنند، دردشان چيست، چه آرزوهائی درسر می‌پرورانند، ازچه خوششان می‌آيد، ناله و فريادشان برای چيست، چه مكر و حيله هائی بكارمی برند، چه جوانمردی و گذشتی می‌توانند نشان بدهند. آشنائی به احوال مردم به اشعارافراشته لحن صادقانه ای می‌دهد كه باهمه سادگی درهمان وهله اول شخص را مجذوب می‌نمايد. تصاويراو چنان طبيعی است كه خواننده اغلب گفته های او را وصف حال خود شاعر می‌پندارد. مثلا " واجب الحج" او را كه بزبان گيلكی است وقتی از برای كسی كه به اين زبان بيگانه بود می‌خواندم و بفارسی ترجمه می‌كردم، توصيف بقال پس ازشهريوركه درنتيجه احتكار و گرانفروشی به حج می‌رود و دكانش را به شاگردش می‌سپارد و سفارشهای لازم را درباره فنون داد و ستد ورموز ترازو داری به او می‌دهد چنان بوده است.

سه تابلوبنام " مفتخورالاعيان" كه درسه موقع مشخص ازتاريخ چند ساله اخير، تابلوی اول بسال 1322، دومی در1325 وتابلوی سوم درهمين سال 1326، تنظيم شده است شرح محروميت دهقانان گيلان و نموداری از مبارزه های حق طلبانهء آنان می‌باشد. دوتابلوی اول كه تا كنون چندين بارتجديد چاپ شده است بقدری درميان زارعين زحمتكش گيلان نفوذ كرده است كه اغلب در مزرعه ها و قهوه خانه ها خوانده می‌شود. دراين سه تابلو افراشته سعی كرده است به زبانی نيمی هزل و نيمی جدی، رنج و زحمت دهاتی و مفتخوری و بيكارگی ارباب، نازو نعمت بی‌جای اين يك و گرسنگی و بی‌نوائی آن ديگری را پهلوی هم قرار بدهد و تضاد ظالمانه اين دو نوع زندگی را بدين ترتيب هرچه بيشتر محسوس بسازد.

 

تی زن، تی خاخور، جغله بگول تانيدی بجاركار

                       اقدس الملوك نتانه پياده بشه بازار

 

(زنت، خواهرت، بچه بگول می‌توانند بروند مزرعه كار بكنند                              

                           اما اقدس الملوك ) دخترم ( تا بازار هم نمی‌ تواند پياده برود.)

 

ری، شكربكن، خالی چوواشه تانی خوردن...

 

(پسرم، شكربكن، سبزی صحرائی را خالی هم ميتوانی بخوری...)

... می‌ايشتها هرگز وانبه بی‌كره، گوشت.

) تا كره وگوشت نباشد اشتهايم بغذا بازنميشود.(

 

تی لرزتبه، حكيم دوا، تی خانه بيددار....

) اگرتب لرز بكنی دكترو دوايت همان درخت بيد خانه توست..(

كی چازكی ره هفتا حكيم وا بايه فی القور...

 )من اگر ذكام بكنم هفت تا دكتر فی الفور بايد بالای سرم حاضر بشود..(

می پا ايتا ميخچه بزه می‌مرده بسوخته

                             توراحتی ازميخچه، تی پا هميشه لخته.

(پای من يك ميخچه درآورده، پدرم سوخت،

                             توازشرميخچه راحتی، چونكه پايت هميشه لخت است.)

 

بهانه هائی كه طبقه حاكمه برای فريب دادن و عقب مانده نگهداشتن زحمتكشان بكار می‌برد، افراشته ضمن اشعارخود با بيان موجزو خيره كننده ای درد قهرمانان خود را با ريزه كاريهای خاص خود بطور زنده ای مجسم می‌سازد. ارباب مالكيت فئودالی خود را با تك آميز بهای مذهبی مقدس جلوه ميدهد:

ديمه بنائی قول خدا قول رسوله

                              تو نمازخوانی می‌ملكه سر، فاندی ميپوله؟!

) قول خدا ورسول را كنار گذاشته ای

                                      توسرملك من نمازميخوانی و آنوقت پولم را نميدهی؟!(

 

ولی بلافاصله افراشته اين بت مقدس را بصورت يك روباه دغل و ريا كار ظاهر ميسازد:

بی دين تو چطورتی دختره مرده بداني

                             رخصت نامه شيرنی ناوردی فاندانی؟

) بی‌دين تو چطوردخترت را شوهر دادي

                                     و برای رخصت نامه اش شيرينی و سپورسات نياوردی؟(

 

افراشته درهرحال و فرصتی ازاوضاع روزتصاوير زنده ای گرفته، برای هدايت زحمتكشان پيش چشم آنها می‌گذارد. او درپيچ و خم سياست و نشيب و فراز مبارزه همراه توده، كه خود شاعرآن است، راه ميرود واو را ازخدعه و ظاهر سازی دشمن برحذر ميدارد. وقتيكه تشكيلات مدافع زحمتكشان دراوج قدرت است ارباب را با عجزو التماس، با توسل به خدا و پيغمبرو عرصات محشربرای نرم كردن دهقان، نشان می‌دهد و از زبان او می‌گويد:

" خدايا زمين و آب ازتو و كارو زحمت ازدهاتی و عائله و كاوش، با اينهمه من ازروی سند و قباله می‌خوردم و می‌خوابيدم و اگر محصول دير می‌رسيد امنيه را بسروقت دهاتی ميفرستادم" و زندگی راحتی داشتم. اين ياد آوری فقط برای اينست كه زحمتكش مبارز به عجزو التماس اين، و افسرده نرم نشود و گذشته را ازياد نبرد و همين كه شرايط  مبارزه سخت می‌گردد افراشته باز در كنار زحمتكشان است و ارباب را كه با دردست داشتن سرنيزه امنيه و زورقانون جابرانه سعی در نابودی او می‌كند، باو نشان می‌دهد و می‌گويد اين همان است كه ديروز آرزو می‌كرد طبيب شخصی خودش را به عيادت سك مردنی تو بفرستد. پس نه گول بخورو نه بترس. اين راه رهائی تواست و اين مبارزه آشتی نا‌پذير تو.

 

اكنون تابلوی سوم " مفتخورالاعيان" اثر افراشته

                            پرده سوم

                         مفتخور الاعيان

                         سال 1326

 

مشهدی حسن دهقان با سرودست بسته و خون آلود كه بوسيله ژاندارم جلب شده است درحضور ارباب:

 

ا، ره ماكاته، دوزقلی، كشك بادمجان

ری، مشتی حسن؟ كورپيچا، تف به ته وجدان. تف

 

اهو پسره، خل نرده دزد، كشك بادمجان

پسره، مشهدی حسن، گربه كوره، تف به وجدانت

تودين داری؟ وجدان داری؟ اقدسه جانگي

حب الوطن ايمان داری؟ نه اقدسه جانگي

بجان اقدس كه نه دين داری و نه ايمان و نه حب الوطن ايمان

 

توياغی يی، بازی كنی با هستی يه موردوم

ياغی كه ناره شاخ و ناره دوم و ناره سوم

تو ياغی هستی كه با هستی مردم بازی می‌كنی؟ ياغی كه شاخ و دم وسم ندارد

 

اون، اوی دفا، تی انقلابه ساله مكافات

ولوا والم شنگه دگادی " دره ديهات"

آن مكافات سال انقلاب آندفعه كه بلوا والم شنگه دردهات راه انداخته بودی

 

تی باله دبستی آل پارچه تره، ياده؟

تی چكمه، تی باشلق، تی ياپونچه تره ياده؟

پارچه قرمزو بازوبسته بودی يادت است؟! چكمه ات كلاه گوشی و ياپونچه ات يادت است؟

كورد واروس كون نشورويولداش وقارداش

پاتنك زن و كاريچی و نوبين كن و نو بتاش

كرد وروس كون نشور و پولداش و قرداش، پادنك كوب، گاری چی، نهركن، ناوتراش

 

مسجد خوس، سنگ خورو و پوستان بجوسته

سه پی بريده، بند سليمان ردا بوسته

مسجد خواب، نان سنگك خوار و پستان جويده بی‌بته و ازبند سليمان گريخته

 

هربی سروپائی كه كودی خو په ره كافار

زرتی، بوئی سركرده يه سيصد تا تفگدار

هربی سروپائی كه ازپدرش قهرميكرد، فورا سركرده سيصد تا تفگدارمی شد.

 

حيدرعمواقلی پله شيطان تره ياده؟!

او چرمه كولا، قرمزه تومان تره ياده؟!

شيطان بزرگ حيدرعمواقلی يادت هست آن كلاه چرمی و شلوار قرمز يادت

هست؟!

 

خاطرآوری بالخن جور، سنگ عمارت

اونطق واو غوغا او متينگ و او حرارت؟

آن نطق آن غوغا و آن متينگ و آن حرارت را بالای بالكن " عمارت سنگی را بخاطر می‌آوری.

 

خاطرآوری گفتيدی ارباب و ابميرا؟

الان كه جمرده، وابميرا، وادميرا؟

بخاطرمی آوری می‌گفتيد ارباب بايستی بميرد الان كه پنهان و خودش را بمردن زده بايستی بميرد. بايستی غرق بشود.

 

خاطرآوری گفتيدی هی هی گيله مردان!

داز امرا درجنبيد اربابانه آلان؟!

بخاطر می‌آوری می‌گفتيد هان دهقانان با داس ارباب ها را الان قيمه قيمه بكنيد.

گردوزيدی امروزآشان موشه سولاخه

فردا كه، به بيرون آوره رآب خوشاخه

آنها كه امروز به سوراخ موش می‌چپند فردا كه شد حلزون دار شاخ خويش را بيرون ميآورد.

 

يك عده كناره مجه، يك عده ميان خور

رنج ارتو برنج ارتو پس ارباب عو پيره گور

يك عده كناره كرده  رنج و برنج ازتو پس ارباب گور پدرش.

 

ارباب چيه، گاب كهنه قباله بچرستا

الان سه هزارساله كه دوشتاندره بستا

ارباب چيه؟ گاو، قباله كهنه را خورده الان سه هزارسال است كه دارند ميدوشند بس است.

تی لال پی زن به بوبو صدرزنا كان

تی فنلی آشور تا، به بوبو رهبر زاكان

زن گنگ و لالت صدر زنها شده بود و آشور تو دماغی حرف زن،

 

..

 

 

يكصد سال جدال

ميان انديشه و استبداد

افراشته

نه دستش شكست و نه قلمش !

 

به قلم احسان طبری

 

درآن ايام محمد علي افراشته پيمان كار و معمار شهرداري بود كه با او آشنا شدم. در باشگاه حزب ما در خيابان فردوسي براي حياطي پر از مردم(غالبا از كارگران) با ژست هاي بسيار مطبوعي، اشعار طنز آميز اجتماعي خود را كه تاكنون چند بار چاپ شده مي خواند و هم رزمان خود را از ته دل مي خنداند.

گاهي به قول خودش "تو لك مي رفت" و محصولي نمي داد گاه مي گفت "شعرش زير چوب بست است" و اين چوب بست ماه ها برداشته نمي شد. ما ابتدا بيشتر جهت فكاهي اشعارش را مي ديديم و ديرتر ها متوجه ارزش ويژه هنري آن شديم، چون مسئول امور تبليغي و مطبوعاتي حزب بودم، با من برخوردي با محبت و همكارانه و دائمي داشت كه تا آخر عمر و از جمله د رمهاجرت آن را حفظ كرد.

در دوران فعاليت روزنامه "چلنگر" و دوران جنبش ملي كردن نفت، فعاليت افراشته اوج گرفت و چهل قصه كوچكي كه به همت دوستش نصرت الله نوح نشر يافته، افراشته را گاه يك چخوف ايراني نشان ميدهد. بدون ترديد طنز در خونش بود. دوست من،  نويسنده و مترجم معروف به آذين كه خود گيلك است، براي اشعار گيلكي او ارزشي حتي بيش از نوشته هاي فارسي اش قائل است. كمدي هاي كوچك او نيز بدك نيست ولي به پايه اشعار و حكايت هايش نمي رسد.

از فعاليت او در چلنگر و از شهرت و محبوبيت روزنامه چلنگر با خبر بودم ولي بايد اعتراف كنم كه دامنه اين فعاليت و اثر بخشي و عمق و ارزش كار افراشته بسي بيش از آن حدي بود كه من حدس مي زدم. باهمه علاقه اي كه به افراشته داشتم، او را چنان كه بود نمي شناختم. افسوس!

افراشته پس از عبيد بزرگ ترين طنز نگار ايراني است و ما مفتخريم كه در صفوف سياسي ما كسي مانند افراشته كار مي كرده و سخن مي گفته است. سخنانش از ايماني ژرف و راستين انباشته است. لقب شاعر توده لقبي است كه به حق به او داده شده است.

در مهاجرت به هنگام نخستين ديدار از صوفيه، افراشته را پس از سال ها ديدم. ديدار ما در زمستان 1336 بود و افراشته تازه به مهاجرت آمده بود. بعدها مابين او و من مكاتبه داير بود و زايد است كه من از لطف او در اين مكاتبات توضيحي بگويم. شايد برخي از اين نامه ها هنوز محفوظ باشد.

همان ايام كه او را در صوفيه ديده بودم از بيماري قلب شكوه داشت و همين بيماري سرانجام او را در سن 51 سالگي، درعين جواني با يك سكته در ربود. او را كه در صوفيه "حسن شريفي" نام داشت، در گورستان معروف شهر به خاك سپردند. بار ديگر كه من به صوفيه رفتم، ديگر ديدارم با گور او بود، نه خود او. ( افراشته در 16 ارديبهشت 1338 چشم بر جهان فرو بست)

در عرض سه- چهار سالي كه افراشته در مهاجرت بود، كوشش فراواني اژ جهت حكايت نويسي به كار برد. مي بايست با زحمت زياد نوشته هاي خود را بدهد تا به بلغاري يا تركي ترجمه كنند. با اين حال خوانندگان فراوان داشت.

زماني يك بلغاري وقتي دانست كه من ايراني هستم از "حسن شريفي" از من پرسيد و وقتي پاسخ دادم او را مي شناسم، حالتي گريه مانند به وي دست داد و آه ها كشيد و افسوس ها خورد. معلوم شد كه خود روزنامه نگار است و حسن شريفي را در زندگي ديده و مي شناخته. با اين همه، احساسات او شگفت انگيزبود. از شيريني و دل نشيني نوشته هايش سخن گفت و دم به دم تكرار مي كرد: " آه حسن شريفي! حسن شريفي!"

خانواده پهلوي با تبار نويسندگان و يا بنا به يك بيان كه دوست ندارم، "قلم زنان" چه كرد!

سرنوشت شاعران عشقي، عارف، فرخي، لاهوتي، كارگردانان نوشين، كرمانشاهي، شاعر ذره، نويسندگان هدايت، جلال آل احمد، بهرنگي،  به آذين، بزرگ علوي، رحيم نامور، هنر پيشه خيرخواه، طنزنگار افراشته، شاعران گلسرخي و كيوان و خود اين نويسنده (طبري) را در نظر آوريد.

تنها كساني توانستند ميدان داري كنند كه سر خم كردند. گورها پراكنده است: لاهوتي و نوشين در مسكو، هدايت در پرلاشز، افراشته در صوفيه، خيرخواه در برلين و آن هايي كه در ايران مدفون شدند برخي نام و نشان آشكاري ندارند و برخي مانند بهار و دهخدا و بهمنيار و نصرالله فلسفي رازها و رنج هاي بسياري را زير خاك بردندز مسلما فهرست من سخت ناقص است و من از رنج ديدگان فراموش شده پوزش مي طلبم.

 

از مجموعه آثار محمد علی افراشته   دو قطعه زیر را ( عناوین را ما بر حسب حال و روزی که اکنون بر ایران حاکم است انتخاب کرده ایم) می خوانید:

حکم قاضی مرتضوی برای افراشته!

تخته کن افراشته مغازه را

این ادا اطوارهای تازه را

تازگی شاعر شدستی نم نمک

چیزکی می سازی اما کم نمک

از تو بعد از بیست سال آزگار

بیش از اینها داشتیمان انتظار

کارخانه چی از اشعارت ملول

تاجر از این بمب پر دارت ملول

در تمام کارخانه کارگر

خستگی را می کند با شعرت در

بدتر از سیل ملخ؛ اشعار تو

هست عزرائیل ما؛ گفتار تو

تخم غوغای غریبی کاشتی

جای یک سانت آشتی نگذاشتی

می روم پیش وزیر داخله

می نمایم سخت از دستت گله

می فرستد گوشه زندان ترا

می کند تبعید آبادان ترا

ایکه غزلقورت بادت حنجره

ای الهی پرت شی از پنجره

بی سرو بی پا کجا، اعیان کجا؟

برزگر لختی کجا و خان کجا؟

کارگر از بی غذائی مرد؟ مرد

برزگر از بی دوائی مرد؟ مرد

بانک ملی برده سر بر کهکشان

سنگر ماهاست، نه زحمتکشان

کم اگر هستیم اما محکمیم

دزد اگر هستیم اما با همیم

حیف، آنجوری که بایستی نشد

حضرت "سرحقله" هو شد خود بخود

نامه سرگشاده ثارالله

پس از نابودی نسل انقلاب

قبله عالم سلامت باد، مطلب شد تمام

شد حسین ابن علی با خاندانش قتل عام

کشته شد در کربلا عباس و عون و جعفرش

تشنه لب بر خاک و خون افتاد حتی اصغرش

تا نماند در جهان از آل پیغمبر نشان

عصر عاشورا، زدیم آتش به چادرهایشان

ای یزید آسوده خاطر باش، دادیم انتشار

در میان مردمان از اهل هر شهر و دیار

کاین جماعت خارجی بودند یکسر مرد و زن

منکر اسلام یاغی" ماجراجو" بی وطن

حکم قتل آل پیغمبر، به امضای شریح

کار را بسیار آسان کرد فتوای شریح

کرد هر کس بر علیه پادشاه دین قیام

واجب القتل است و باید کشت او را، والسلام

کس نفمهید این جماعت زاده پیغمبرند

مردم کشور گمان کردند این ها کافرند

بسکه تبلیغات با پول و طلای بی حساب

شد، که افکار عمو می شد بنفع آن جناب

در زمانه پادشاه دین کسی غیر از تو نیست

این که طبق امر تو شد کشته مردی اجنبی است

گر کسی شد با خبر از کار و از کردار ما

خواست بردارد به عالم پرده از اسرارما

چند تن مامور دنبال سرش بگذاشتیم

با هزاران حیله او را از میان برداشتیم

در سر راه تو دیگر نیست مانع، ای یزید

بعد از این نبود کسی حق را مدافع، ای یزید

برق آسا، یافت کار دشمنانت خاتمه

از دم شمشیر بگذشتند نسل فاطمه

پایه تخت تو محکم شد ز آسیب زمان

پرچم اقبال تو بگذشت از هفت آسمان

چون نماند از نسل پیغمبر نشانی بر زمین

پادشاه کشور اسلام هستی بعد از این

ما براه دولت تو جان فشانی کرده ایم

دشمنانت را همه نابود و فانی کرده ایم

در ازای این فداکار و این خدمت به ما

مرحمت کن مال و جاه و منصب و خلعت به ما

تا که در راه تو افزونتر فداکاری کنیم

بر زمین خون هزاران بیگنه جاری کنیم

 

www.perslit.com